Home
خانه     خاکسترى     فلش نامه     بايگانى     شناسنامه     ارتباط با ما
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 664 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

مدار دين و حكومت

جلال افشار
jalal@SiahSepid.com

امروز ايران تنها كشوري است كه دين يا مسائل شرعي در نوع حكومت آن دخالت مستقيم دارد و ايرانياني كه هر روز خود را با سياست هاي حكومتي آغاز مي كنند كه دين در راس آن است . اين مقاله مروري است بر مساله حكومت و دين و البته اين توضيح لازم است كه در اين مقاله منظور از دين ، اسلام يا مسيح يا هر دين و مذهب ديگري نيست بلكه كليت مساله دين را شامل مي شود و بر خلاف مقاله رهايي ( كه در پيش شماره ي هفته نامه ي سياه سپيد منتشر گشت ) كليت مساله دين را شامل مي شود و به خوانندگان گرامي يادآوري مي كنم كه اين مقاله دنباله مقاله رهايي نمي باشد.


در دوره اي كه تاريخ نگاران آن را رنسانس ناميدند و عصري آغاز شد كه آن را جنبش پروتستانيسم نام نهادند تحول اروپائيان آغاز شد . اروپا از هر لحاظ متحول شد گويي موجود جديدي متولد شده بود تا اروپاي جديد را بنا كند . اين اروپاي جديد حتي حرف زدن مردمان را نيز عوض كرد ! و به همه جامعه رسوخ كرد گاهي برخي جوامع در برابر سيل مدرنيسم اروپايي مقاومت كردند اما سرانجام تسليم آن شدند . اما اين تحول از كجا بود يا در حقيقت ريشه اين تحولات از كجا شكل گرفت ؟ آغاز تحول اروپا در كليسا بود جايي كه حتي حاكمين هم جرات دسترسي به آن را نداشتند و قدرت پاپ هاي كاتوليك از شاهان اروپايي بيشتر بود اما يك كشيش ساده همين تحول را ايجاد كرد و اروپا را تكان داد . مشخصه اصلي اين تحول و اين رويداد نوع نگرش به دين بود ديني كه تا عميق ترين لايه هاي حكومت رسوخ كرده بود ، ديني همه جامعه را تحت تاثير خود داشت و چيزي كه مسلم است متوليان اين دين بود كه قدرتمند ترين افراد يك جامعه هم بودند .

در چنين ديني متوليان آن اين قدرت را دارند كه با دين حكومت كنند اما آيا چنين چيزي امكان دارد ؟ مسلما خير ! زيرا آن چيزي كه ما از اديان در تاريخ ديديم كمال طلبي و مثبت گرايي اديان بوده و ملاكي كه در دين وجود دارد با ملاك يك حاكم تفاوت دارد . حاكم مي خواهد در جامعه حكومت كند و قطعا اين حكومت راهي دارد . به عنوان مثال يك حاكم بايد از مردم تحت حكومت خود ماليات بگيرد ولي آيا او مي تواند يك يك افراد جامعه را ببيند تا از آنان ماليات به حق گرفته شود ؟ اگر كسي توان پرداخت نداشت چه ؟ شايد بگوييد با درصد و غيره مي توان اينگونه مسائل را حل كرد اما در تمام كشورها چنين چيزي بود؟ آيا شد ؟ آيا عدالت برقرار شد ؟ شايد در تاريخ ديده شده كه در جوامعي عدالت برقرار شده اما سرنوشت حاكمان چه بوده ؟ و آن حكومت چقدر دوام داشته ؟ آيا توانسته با عنوان يك حكومت با ثبات الگوي ديگران باشد ؟ در حقيقت در حكومت اين افراد عادي نيستند كه حكومت مي كنند اين قدرتمندان هستند كه حاكم مي شوند حال چه از نوع دموكراتيك چه استبدادي آنجا كه مردم راي مي دهند به كسي راي مي دهند كه در جامعه اسم و رسمي دارد نه يك آدم عادي كوچه و خيابان در يك حكومت استبدادي هم كه روشن است چه كسي حاكم است يك آدم زورمند كه با قلدري به حكومت رسيده . پس مي توان نتيجه گرفت كه قدرت و حاكميت به هم وابسته اند هر حاكمي چه ظالم و چه عادل كسي است كه در جامعه قدرتي دارد ، حال مشروع يا نامشروع و قدرت نيز نياز به سياست دارد تا بتواند خود را حفظ كند و قطعا يك آدم عادي و ساده لوح يا يك انسان مقيد به اخلاقيات سياستمدار خوبي نيست چون كاملا مشخص است كه سياست و سياست مدار از راه و روشي براي حفظ قدرت خود استفاده مي كند كه حكومت را براي خود حفظ كند او بايد قدرت داشته باشد تا بتواند از امكانات اين جامعه براي حكومت استفاده كند و راه اين استفاده سياست است ، اين روش هاي سياسي هميشه مشروع نيست . او بايد گاهي دروغ بگويد ، ديگران را فريب دهد و از هزاران راه موذيانه قدرت خود را حفظ كند . گاهي اين سياست به نفع يك جامعه است و منافع جمعي را در بر مي گيرد و چون عده اي ( معمولا اكثريت ) از آن راضي هستند ؛ زيرا منافع آنان را تامين كرده پس ، نقاط منفي آن ديده نمي شود يا كمتر مورد توجه است . گاهي اين سياست ها به نفع خود اوست و او يك سياست مدار خودكامه است و در اين زمان منفي ها آشكار مي شود زيرا منافع خود او را در بر دارد و نه جامعه و جامعه آينه حكومت است.

پس مي توان گفت پشت صحنه قدرت هميشه بازي هاي سياسي است و سياست هايي كه در آن چيزهايي است كه با هيچ يك معيارهاي ديني تشابهي ندارد . كدام دين گفته است كه دروغ بگوئيد ؟ يا مردم را به خاطر حفظ قدرت بزنيد و بكشيد ؟ ما چنين ديني نداريم يا حداقل من نديده ام ! ملاك دين راستي و پاكي است آيا در سياست مداران و قدرتمندان چنين چيزي هست ؟

حال ! ديني كه در يك جامعه حكومت مي كند يا حكومتي كه با دين بر مردم حكومت مي كند چگونه است ؟ آيا بين اين دو تفاوتي است ؟ آن ديني كه سعي دارد از طريق حكومت در جامعه رسوخ كند قطعا منافعي را پس پرده خود دارد كه سعي مي كند خود را به هر شكل ممكن به مردم بقبولاند و قطعا آن حكومت از اين دين منافعي دارد ، آن وقت است كه دست يك متولي ديني در دست يك حاكم قرار مي گيرد تا بر مردم حكومت كنند . اما وقتي نمي توان در دين دروغ آورد چه ؟ وقتي در دين چيزي ممنوع است ولي همان چيز لازمه سياست است چه ؟ اينجاست كه متولي ديني ( و نه عالم ديني ) دست به كار شده و در دين دست مي برد ! قوانين و قواعد ديني تغيير مي كند . حلال ديني حرام و حرام ديني حلال مي شود ! آن متولي سعي مي كند دين را به نفع حاكم كند در حاليكه دين اصولا براي مردمان است نه براي حاكمين در اينجاست كه او يعني متولي دين به هر شكل ممكن دين را تغيير مي دهد و آنقدر ماهرانه اين كار را مي كند كه گويي آن دين از اول هم همين بوده ! بدعت را وارد دين مي كند جهل را بالا مي برد و خرافات را در دين مي آورد تا مردمان سرگرم دين ساختگي او باشند و نفهمند بر سرشان چه مي آيد ! حاكم مي شود فرستاده خدا كه توسط روحاني كه وصل به خدا است انتخاب شده ! حاكم مي شود ظل الله ! مي شود برگزيده اهورامزدا ! و روحاني ، كشيش ، خاخام ، مغ يا هرچيز ديگر مي شوند واسطه مردمان و خدا ! مردمان هم هر لحظه از خداي خود دور مي شوند و به جاي رسيدن به مراتب عالي دين به جاي پرداختن به كمالات از متوليان بدعت هاي جديد مي آموزند ، لعن و نفرين ياد مي گيرند و جهل و خرافه همه دين را فرا مي گيرد . اين مي شود دين حكومتي ، ديني كه نه با معيارهاي ديني بلكه با معيار حاكميت در جامعه است و مردم را ظاهرا به راه راست هدايت مي كند ! راه راستي كه به ناكجاآبادي ساختگي ختم مي شود .

در حقيقت نه تنها معاني عوض مي شود بلكه گاهي كل دين عوض مي شود . حكومت هم از اين دين به بهترين شكل استفاده مي كند جامعه را به نفع خود حفظ مي كند و مردمان را در خوابي كه متوليان دين لالايي آن را خوانده اند نگه مي دارد .

اما در اين بين عالمان واقعي دين چه مي شوند ؟ بر سر دين شناسان چه مي آيد ؟ كساني كه در پي واقعيات ديني هستند ؛ آنها هم ابتدا توسط همان به اصطلاح روحانيون تكفير شده و بعد هم توسط حكومت سركوب مي شوند اينگونه است كه همه مفاهيم اصيل ديني فراموش مي شود و جاي آن را بدعت ها و خرافه ها مي گيرد .

اصولا اين اتفاق زماني مي افتد كه مسجد ها بزرگتر و باشكوه تر و هرچه بيشتر شبيه قصرها شود همين را براي كليسا ها ، آتشكده ها و كنيسه ها تكرا كنيد در حقيقت دين زماني حكومتي شد كه مسجد ها در دل بازار و كنار قصر شاهان ساخته شد .

جالب اينكه حكومتهاي وابسته به دين همه سرنوشت يكساني داشته اند ، نمونه آن در ايران حكومت ساسانيان زرتشتي و صفويان مسلمان شيعي است . تاسيس هر دوي اينها به دست افرادي بود كه خود يا يك متولي ديني بودند يا نزديكي خاصي با اين متوليان داشتند تا قبل از اين دو ، كشور مذهب رسمي نداشت و توسط اينان مذهبي دين رسمي كشور شد .

بررسي كوتاهي بر ساسانيان و صفويان شباهت غير قابل انكاري را بين اين دو آشكار مي كند . دو حكومتي كه نزديك به هزار سال با يكديگر فاصله دارند اما به طرز عجيبي با يكديگر پيوند خورده اند . بنيانگذار ساسانيان اردشير پسر بابك پسر ساسان بود . ساسان موبدي از دودمان نجبا بود و بر آتشكده آناهيتا در شهر استخر رياست داشت . بنيانگذار صفويان شاه اسماعيل پسر شيخ حيدر نواده شيخ صفي الدين اردبيلي از بزرگترين صوفيان شيعي ! هر دو نواده كساني هستند كه مستقيما دستي بر دين دارند . پيش از اين دو در جامعه ايراني هيچ تعصب و اجبار مذهبي نبوده و مردم در انتخاب كيش و آئين خويش آزاد بودند پيش از ساسانيان مهر پرستي ، يهود و حتي پرستش ماه و ستارگان و بسياري ديگر از اديان و مذاهب و فرق در ايران آزاد بود همينطور پيش از صفويان اكثريت مردم ايران مسلمان اهل تسنن بودند مسيحيان و زرتشتيان آزاد بودند و مكان خاصي نداشتند و در تمام ايران پراكنده بودند اما در زمان هر دوي اينها مذهب زرتشت و شيعه مذهب رسمي كشور شد تبليغ مذاهب ديگر ممنوع و پيروان ديگر مذاهب در نقطه خاصي مجبور به كوچ اجباري شدند . جالبتر نوع جامعه بود كه در هر دو شاهد يك جامعه به شدت طبقاتي هستيم كه طبقه روحانيون و موبدان در صدر جامعه هستند ! و در آخر سرنوشت يكسان اين دو بود كه هر دو توسط دشمن خارجي آن هم دشمناني كه به شدت زير دست اينان بودند و آنان را به شدت تحقير مي كردند و نه يك دشمن قوي و رقيب مانند روميان در زمان ساسانيان يا عثماني ها در دوره صفويان سرنگون شدند . اولي توسط اعرابي كه هميشه خود را برده و بنده كسري ساساني مي دانستند و دومي توسط افغان ها كه هميشه حاشيه ايران بودند و شاهان صفوي فقط هنگام سرباز گيري ياد آنها مي كردند . در حقيقت هم ساسانيان و هم صفويان با حقارت تمام از بين رفتند و باز هم شاهديم كه اين مردم بودند كه راه را بر دشمن خارجي باز كردند !

سرنوشت عجيب اين دو حكومت با سالها فاصله نمايانگر يك مساله است و آن شكست حكومت ديني در هر حال است و ناممكن بودن حكومت وابسته به دين است . البته در اينجا اشتباه نشود كه اسلام يا زرتشت ايرادي دارند يا كلا دين اشكالي دارد بلكه اشكال از اين است كه نمي توان حكومت و دين را به هم آميخت .

البته نظر شخصي نگارنده بر يك جامعه لائيك نيست بلكه جامعه آزاد ديني است به خصوص در كشور هايي چون ايران كه مذهب با زندگي مردم گره خورده و اين يك واقعيت است . كتمان آن فراموش كردن تاريخ يك جامعه است . جدائي دين از حكومت به معني جدايي دين از جامعه نيست بلكه جدايي از سياست هاي كثيفي است كه با معيار هاي ديني يكسان نيست . البته در اين بين هستند عده اي كه به همين نظر معتقدند اما همانها حاضرند براي نان خوردن به نام دين با حكومت مصالحه كنند ، در حقيقت گاهي حكومت با دين مصالحه مي كند مانند ساسانيان و صفويان و گاهي نيز عكس آن است كه خشك مذهب و مقدس ماب ها حاضر مي شوند براي نان خوردن خود با حكومت مصالحه كنند چشم خود را به روي حكومت مي بندند و دم نمي زنند در عوض حكومت هم به آنها اجازه مي دهد بدعت و خرافه ها را در جامعه وارد كنند ! و البته اين به نفع هر دوست ! و در اين بين تنها ضرر آن براي مردم و عالمان و دين شناسان واقعي است .

حال حكومت ديني فعلي چقدر به گذشتگان خود نزديك است و سرانجام آن چه قدر شبيه آنها است ؟


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.