Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 1118 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

پايان زمين

پويا شفيعي
pouya@SiahSepid.com

اين اصلا مهم نبود كه چرا فردا دنيا به پايان مي رسيد و دليلش چه چيز مي توانست باشد ...
علتش خيلي چيزها ميتوانست باشد: چيزي شبيه برخورد يك تكه سنگ بزرگ به زمين؟ يك حمله اتمي؟ يك زلزله فراگير؟ پيش بيني يك پيشگو؟ و يا وعده اي در كتابهاي آسماني؟
هر چه كه بود ، همه مطمئن بودند فردا ديگر خورشيد را نخواهند ديد. شايد در چند روز قبلش آن قدر نشانه از پايان زمين وجود داشت كه انسانها را قانع كرده بود ديگر زندگي تمام شده و اگر قرار است زندگي ادامه پيدا كند، ديگر نمي توان آن را در زمين يافت ...
تقريبا يك ماهي مي شد كه مردم اين حقيقت را مي دانستند. شايد اولش خيلي آشفته به نظر مي رسيدند. پرخاشجو ، مضطرب و ندانم كار! اگر در چند روز اول آمار خودكشي، انتقام، دزدي و ساير موارد افزايش يافته بود، ولي بعد از مدتي همه چيز ثبات پيدا كرده بود:
جنگ ها متوقف شده بود. سياست هاي چندين ساله از صحنه رقابتي جهان رخت بر بسته بود. توليد متوقف شده بود. مرزها به روي مردم باز شده بود. اماكن مذهبي پر شده بود از مردمي كه سالي يك بار هم به آنجا نمي آمدند. ادارات، سازمانهاي سياسي، دانشگاه ها و مراكز علمي باز بود، اما كسي كار مشخصي نمي كرد. فروشگاه ها در حقيقت چيزي به مردم نمي فروختند و هر كس، هر چيز كه لازم داشت بدون آنكه مقاومتي از سوي صاحبان فروشگاه شود، از آنجا بر مي داشت ( كه معمولا از يك سري ما يحتاج ضروري تجاوز نمي كرد! ).حتي زندان ها هم به جز در مواردي خاص، خالي از زنداني شده بود. بسياري ازخانواده ها كنار هم جمع شده بودند تا به هم قوت قلب ببخشند. كودكان فارغ از هر گونه اضطراب بازي مي كردند. دختران و پسران عاشق كنار هم بودند تا اين روز هاي آخر را با هم باشند و از با هم بودن لذت ببرند. ميانسالان كم حرف بودند و به گذشته شان مي انديشيدند و پيران به طور مستمر براي آمرزششان دعا مي كردند.
مردم مي خنديدند در حاليكه سايه مرگ بر رفتار و صحبت ها و حتي نگاهشان نقش بسته بود. همه سعي مي كردند شب آخر را فراموش كنند و تا مي توانند از زندگي لذت ببرند، زندگي اي كه يك عمر، براي لذت بردن از آن، كم به نظر مي آمد.
سايه مرگ حتي بر رسانه هاي گروهي نقش بسته بود. ديگر چيزي براي پنهان كردن نبود. بخشهاي مختلف خبري به حالت تعطيل در آمده بودند و به جاي آن، يا قسمت هاي آخر باقيمانده يك سريال به طور كامل پخش مي شد و يا با پخش موسيقي ( آن هم از همه نوع) سعي مي شد تا لحظات خوش آيندي را براي بينندگان رقم بزند. اماكن تفريحي جاي سوزن انداختن نبود و چون كسي در گرو ارائه خدمات چيزي را از طرف مقابل طلب نمي كرد، سبب مي شد اقشار مختلف مردم از غني و فقير و پير و جوان اين چند روز آخر را در كنار هم به سر ببرند و شايد به آنچه در طول زندگي آرزوي آن را داشتند، هر چند فقط براي چند روز، برسند ...
زمين آرام بود. آرام آرام. و در عين حال منتظر!

شب بود. آخرين شب دنيا و فردا؟! ... كسي چيزي نمي دانست ...

شام را با هم خوردند. زن به بچه هايش فكر مي كرد كه ديگر فردا ، ممكن بود آنها را نبيند. مرد هم به او فكر مي كرد. به خاطرات خوب و بدشان.
زن گفت: بچه ها غذاتونو كه خوردين، قبل از خواب مسواك يادتون نره!
پسر كوچولو با حالتي معصومانه پرسيد: مامان! آخر دنيا يعني چي؟
زن خنديد ... لبخندي تلخ ...
مرد جواب داد : چيز مهمي نيست ... شايد فردا كه از خواب بلند شديد، يك مقدار تغيير در دور و ورتون ببينين ... همين!
دختر كوچولو پر سيد: يعني چي بابا؟
مردگفت: مثل يه قصه ... زياد هم بد نيست!
معلوم بود كه پسر و دختر قانع نشده اند.
زن با اشاره سر به بچه ها گفت بروند.

...

زن رو به مرد كرد ... لحظه اي چشم در چشم هم انداختند. از يك لحظه بيشتر شد ... بسياري از اتفاقات به تندي از جلوي چشمانشان گذشت:
عشق و عاشقي هايشان، اختلافات، ورشكستگي مرد، بچه دار شدنشان، پولدار شدنشان و خيلي چيزهاي ديگر!
بچه ها بر گشتند: مامان، بابا شب به خير!
زن اول دخترش را بوسيد و بد پسرش را، اما مرد بر عكس اين كار را انجام داد.
دختر رو به پدر كرد و گفت: بابا چرا اين جوري نگاه مي كني؟؟
زن گفت: عزيزم، بابا خسته است ... برين به خوابين ...
پسر گفت: باشه. شب همگي به خير ... ... ... و رفتند كه در اتاق هايشان آخرين شب دنيا را به راحتي بخوابند ...
نگاه مرد و زن آنها را همراهي كرد.
ناگهان دختر برگشت و گفت: مامان فردا اون اسباب بازي رو كه قول داده بودي برام بخر. باشه؟
زن زل زد و با صدايي كه به زحمت شنيده مي شد، گفت: باشه عزيزم ... باشه!
دختر و پسر كوچك رفتند و باز مرد با زن تنها شده بود . نگاه ها شروع شد. خيلي چيزها براي گفتن داشتند اما در آن شرايط سكوت بهترين چيز بود!
تا اينكه مرد سكوت رو شكست: مي خوام يك چيز رو پيشت اعتراف كنم ... من نسبت به تو خيانت ...
زن حرفش را بريد: نه نه ... نگو ...
مرد بغضش تركيد: اما من هيچ وقت اينو بهت نگفتم ... وجدانم هيچ وقت نمي تونه آسوده بشه ...
زن گفت: مهم نيست ... هر كسي مرتكب اشتباه ميشه ... مهم اينه كه ما هم ديگه رو دوست داشتيم!
مرد بوسه اي بر پيشاني زن زد و گفت: داشتيم؟
و زن جواب داد: داريم!
و بعد باز سكوت ... ...
تيك تيك ساعت ميومد ... حداكثر پنج شش ساعت ديگه زنده بودند ... همين!
زن گفت: دلم براي بچه ها ميسوزه ... خيلي چيزها هست كه نمي تونن بهش برسن ...
مرد جواب نداد. به زندگي پس از مرگ فكر كرد. اگر نبود كه هيچي، اما اگر بود آيا باز ميتوانست خانواده خود را ببيند؟ به پدر و مادر مرحومش فكر كرد . آن ها چه؟ آنها از مردن خود خبر داشتند؟ نمي توانست افكارش را متمركز كند. به زن نگاه كرد. متقابلا زن هم چشم در چشم او دوخت. به ياد جواني ها بوسه اي رد و بدل كردند. زن به بچه هايش فكر مي كرد. نمي توانست بار آخري كه آنها را ديده فراموش كند، در ضمن ميترسيد كه دوباره آنها را ببيند. او هم متشابها به همان چيز هايي كه مرد فكر مي كرد، مي انديشيد ...
ناگهان بغضش تركيد: آخه چرا ما؟ چرا نسل ما؟
مرد جوابي نداشت. مسلما دنيا پاياني داشت و قرعه به نام روزگار آنها افتاده بود.
مدتها بود تلفن زنگ نزده بود ... بر عكس هميشه!
مرد گفت: مسلما كه نمي خواهي امشب رو بيدار بموني نه؟
زن نگاه كرد.
مرد دست زن را گرفت و به اتاق خواب رفتند. مرد به كتاب نيمه كاره اي كه بالاي سرش بود نگاه انداخت ... خنديد! زن هم خنديد! خنده اي تلخ و آرام !
زن گفت: بروم ببينم بچه ها وقتي مسواك زدند شير آب را خوب بسته اند يا نه!
مرد و زن به هم نگاه كردند و زدند زير خنده!


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.