|
آسمون چشماش
محمد رضا منادي
comments@SiahSepid.com
وقتي شب مي شد فقط به چشماش نگاه ميكردم. وقتي خوابش مي برد، وقتي پلكاشو ميبست عيناً ابري بود كه آسمان آبي را ميپوشاند. به نظرمن فرم طبيعت عوض ميشد.
موهاش به رنگ شب بود و مانند برگهاي درخت بيد روي شانهايش ميريخت وبا نسيمي اندك مي لرزيد. در باد چهرهاي رويايي داشت. به هر شكلي كه ميخواستم درميآمد. تا صبح بيدار ميماندم كه شايد منو صدا كنه ولي هيچ وقت صدام نكرد!
صبح كه ميشد اول دامن چيندار بلندش را تن ميكرد. دامني صورتي با گلهاي قرمز بزرگ. بعد موهاشو جمع ميكرد و با يك گل كه داخل موهاش فرو ميكرد بهار را به حسادت وا مي داشت. هيچ وقت با من صحبت نكرد. دوست داشتم خشمش را ببينم ولي نديدم. اي كاش يك دفعه آزارم مي داد. وقتي يواشكي آرام آرام وارد خانه ميشدم صداي آوازشو ميشنيدم. ترانههاي محلي، غزلهاي حافظ. ولي به محض اين كه منو ميديد باز مثل هميشه خاموش ميشد.
حمام كه ميرفت من هم به بهانهاي وارد حمام ميشدم. جاري شدن قطرههاي آب روي بدنش قشنگترين زيبايي خلقت بود. از آتشفشان نفس من هميشه سينههايش گداخته و سوزان بود و جاي نيش من در جاي جاي بدن عريانش ديده ميشد. من سير نميشدم. نميتونستم خودمو كنترل كنم. اما حيف، اون دلش با كسي ديگه و جاي ديگهاي بود. اين را وقتي كه آسمان چشماش در خلوت تنهاييهاش سرخ شد فهميدم.
بدون اينكه بخواد من متوجه بشم گريه ميكرد ولي نمي دونم براي كي؟
اوج خندهاش با تبسمي بيروح همچون غنچهاي كه بخواد آروم باز بشه خيلي كوتاه تموم ميشد. كم كم متوجه شدم كه روز به روز لاغرتر ميشه و گاهي هم با خودش حرف ميزنه. با خودش ميگفت: « احمد، اين دامن قشنگه؟ من به خاطر تو اينو دوختم ... ! » يا ميگفت: « اين گلدان ها رو صبح بايد آب داد نه شب. » و باز خاموش ميشد. خاموش خاموش!
چند بار درباره اينطور مسائل خواستم بهش نزديك بشم و باهاش صحبت كنم. ولي هر دفعه دست و پاش ميلرزيد و اشكاش سرازير ميشد.
من غم اونو ميخوردم و اون هم غم ... !؟
نمي دونستم بايد چيكار كنم. بارها بردمش پيش يك دكتر روانپزشك ،ولي فايدهاي نداشت. آسمون چشماش كم فروغ شده بود. ديگه نمي تونست شمعدونيهاشو آب بده. هي سخت و سختتر مي شد. قناري هاي خونمون دونه به دونه مردن. گلدونا خشك شدن. تمام باغچه رو علف هاي هرز پر كرد. گلهاي قرمز دامنش به رنگ سياه دراومد. باورم نمي شد كه يه روز اون قد رعنا خم بشه . اون سياهي موها به رنگ زمستون بشه. حالا شيشههاي خونمون رو غبار گرفته. سوز و سرما خونه ما رو ميلرزونه.
ديگه چيزي ندارم كه شبا به اون نگاه كنم.
|