|
شكوفههاي آلبالو
مرجان قريشي
marjan@SiahSepid.com
من شعر مي خوانم
تو شعر ميخواني
آيا او هم شعر ميخواند؟
وقتي كه قمريها در پستوي خانه راه ميروند،
وقتي كه باران بر روي شيرواني خانه ترانه سر ميدهد.
آيا او هم شعر ميخواند؟
من دوست دارم در ميان درختان بلند قدم بزنم
باغباني كه درختان را با فاصلههاي نزديك به هم ميكارد
حتماً به فكر بستن تاب بوده !
من دوست دارم از ميان فاصله دو درخت رد شوم
اما او به شكوفههاي آلبالو فكر ميكند.
و آن كودك
چقدر تاب خوردن را دوست دارد.
و او شعر ميخواند،
شعر ميخواند،
مثل صداي ورق زدن يك دفتر خاطرات در سكوت نيمه شب
و يا كشيده شدن نوك مداد بر روي كاغذ
مثل صداي استكانهاي چاي هنگام سحر
و او هنوز به شكوفههاي آلبالو فكر ميكند.
● ● ●
تو مازيار
mazyar@SiahSepid.com
سال هاست
بي حضور تو
سكوت تنها همبستر شبهايم است
چه وفايي دارد ...
هنوز ، خاطره ي باران نگاهت ،
زمين تشنه ي چشمهايم را خيس
مي كند
پي هر نجوا به هزار سو سفر مي كنم
غافل از آنكه باد جنون قاصد سراب صداي توست
بي تو ، گذر از عرض زمان هم
بي حزن شكستن غرور زرد برگ
زير پا ممكن نيست
بي تو حتي واژه ي عشق ، ع ش ق است
كو تا شنيدن ترانه ي عطر بهار نارنج ...
سحر
خواب مي ديدم
بر سفره ي آغوش تو، لبانت را به افطار نشسته ام
مرغ آمين مي داند
سال هاست روزه دار « تو » ام ...
|