Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 936 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

حاجي

سهيل ضيايي
soheil@SiahSepid.com

حاجي آب و هواي تهرون حسابي بهت ساخته ها! دفعه ي اول كه همديگه رو ديديم يادته؟ تو فتح المبين بود. گردن جفتمون از مو باريك تر بود! از وقتي اسير شدم ديگه نديدمت. پريروز كه اومدم سراغت تو مغازه، نشناختمت. ريشتو چرا تراشيده اي؟ باورم نميشد اينقدر عوض شده باشي. فقط وقتي سر شاگردت داد زدي و پلكت شروع به پريدن كرد مطمئن شدم خودتي.

حاجي! بنياد عجب ماشين توپي گذاشته زير پات! اونوقت ها حتي سوار جيپ سپاه هم نميشدي. يادته دو تايي پياده از آبادان مي رفتيم خرمشهر؟ مي گفتي ميخواي تمرين كني پياده بري كربلا! خيلي خوشحال شدم شنيدم با بنياد دو سه بار رفتي كربلا. ولي پياده نبودي! خوش به سعادتت كه مزار آقا رو زيارت كردي. من كه شش ساله قول مشهد به عزيز داده ام ولي تو كه غريبه نيستي، پول نداشتم ببرمش. خيلي شرمنده شم.

پريروز كه ضامن معتبر خواستي تا هشتاد هزار تومن بهم قرض بدي دلم شكست. بدت نياد ولي ياد اون يه تيكه نون افتادم كه تو هويزه من و تو و سيد خدابيامرز قسمت كرديم، چه شب هايي بود! چيزي كه فراوون بود كنسرو ماهي بود ولي من و تو و پنج نفر ديگه يه كنسرو خورديم كه اسراف نشه! مي دوني چرا پريروز كه جوجه كباب تعارف كردي نخوردم؟ چون عزيزم با اين سن و سال براي اينكه دو قرون پيش بيفتيم نصف سالو روزه ميگيره، الكي ميگه نذر دارم. چار مثقال گوشت توي غذا رو ميده به من بخورم، ميگه گوشت براي من ضرر داره ننه! فكر ميكنه نمي فهمم.

دلم ميسوزه، تنها آرزوش دومادي من بود. هنوز بهش نگفتم چرا هيچ وقت زن نگرفتم و نميگيرم. خودش مشكلمو مي دونه اما به رو نمي آره. ولي حاجي تو تلافي منو هم در اورديا! آخه مؤمن درسته ازدواج سنت پيغمبره، ولي نه اينكه هر سال يه بار!

يادته شب قبل از عمليات ها چقدر نوراني مي شدي؟! همه فكر ميكردند شب آخرته، حتي خودت!

مادرت عكسهاتو بهم نشون داد. آخريشو ميگفت پارسال تو كيش گرفتي. لباس غواصي تنت بود. واي كه چقدر شكمت گنده شده بود! كربلاي چاهار يادته؟ لباس غواصي براي همه تنگ بود غير از من و تو! يادته چقدر گل به سر و روي هم ماليديم؟ يادته چقدر آب بخوردت دادم؟ حيف كه فرمانده بودي اگه نه كاري ميكردم كه نتوني تو عمليات شركت كني!

پريروز كه موبايلتو در اوردي بي اختيار منتظر بودم داد بزني: قاسم قاسم زينل! قاسم قاسم زينل! ولي وقتي با اون خارجيا همه ش از فرش و پول و بازار حرف زدي، به خودم اومدم.

حاجي بعضي وقتها فكر ميكنم خيلي بدبختم كه با بچه ها نرفتم. شايد سعادت نداشتم! تو هم همين طور! بسكه كباب خوردي تو اين سن و سال سكته كردي! راستي چرا نزديك بچه هاي گردان خاكت نكردند؟

تازه پيدات كرده بودم. من كه كسي رو نداشتم، فكر مي كردم تو دستمو ميگيري. نگو كه دست خودت هم از دنيا كوتاه مي شه.

حاجي! ديگه غروبه، هوا هم داره سرد ميشه. من براي يه ساعت ديگه بليط دارم برم شهرستان. عزيز منتظرمه. منتظره كه با پولي كه قرار بود ازت قرض بگيرم، تو بيمارستان بستري بشه! هر چند پريروز زدي تو ذوقم، ولي خدا بيامرزتت. خدا به مادرت، به زنهات، به بچه هات، به همه صبر بده. نمي دونم بهشت مي ري يا نه، ولي اگه بچه هاي گردانو ديدي سلام منو برسون. من يه فاتحه ي ديگه برات ميخونم و ميرم. بسم الله الرحمن الرحيم الحمد ...


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.