Home
خانه     خاکسترى     فلش نامه     بايگانى     شناسنامه     ارتباط با ما
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 988 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

اينجا تهران است!!

عيد، شمال، نمك آبرود! پرده دوم! [... بعضي از رفقا ميگن تو عيد تهران يعني همون شمال!! ...]

حامد يوسفي
hamed@SiahSepid.com

پرده ي اول

جمعه، جاده چالوس! ساعت شش و نيم صبح!
۲۰۶، اپل كورسا، پرشيا، مزدا، زانيتا ... بي كلاسه پرايده! همه گروپ هاي دختر و پسر! تا خرخره تو ماشين (!) ... صداي متال و سندي و منصور فضا رو پر كرده! همه به سمت بالا (!!) ... دارن ميرن بگردن!! حال كنن! عشق كنن! صفا كنن ...

جمعه، جاده چالوس! ساعت شش و نيم صبح! صد متر اونورتر!
ماهي! ماهي! صداي بچه هاي ده، دوازده ساله مثل پتك تو سر آدم مي زنه ... لواشك و ترشي و گردو و هزار نوع آت، آشغال ديگه ميفروشن! وايميسم ... دوازده ساله به نظر مي رسه ... بچه همون طرفاس! مي گه با چهار تا از داداشام اينجا كار مي كنم! دستش و دراز مي كنه و دونه دونه نشون مي ده! انگار اون محل و قرق كردن! چون همه بچه ها فك و فاميلشونن ... عيد و تابستون بايد خرج كل سال و در بياره! وگرنه ...

جمعه، چالوس! ساعت و هشت صبح!
اتاق! خونه! ويلا! ويلا با ژيلا (!!) ... مكان (!!) ... همه جوره داريم! چشاش خواب آلوده! ميگه: حاجي هر چي بخواي هستيمت! سن و سال زيادي نداره، ولي قيافه خمارش نشون مي ده ديشب تا دير وقت پاي منقل خوش مي گذرونده! مشروب، مواد، عمله (!) ... گرون هم بات حساب نمي كنم! به جان بابام همين پنج دقيه پيش يارو اومده بود التماس ميكرد، بش ندادم ... خوب آخه نمي شه به هر كسي اعتماد كرد (!) ...

جمعه، چند كيلومتري نمك آبرود! ساعت ده و ربع! امامزاده ابراهيم!
پرچماي سياه كل امامزاده رو پوشونده! هنوز نوشته هاي "السلام عليك يا اباعبدالله" روي ديوارهاي امامزاده نقش نمايي مي كنه! چند تا زن و مرد با ايمان (!) در حال نماز و ذكر و ... هستن! پيرمردي هم اون گوشه داره گريه مي كنه! حس كنجكاويم وادارم مي كنه برم طرفش! حواسش به من نيست ... "خدايا، به حق اون سر بريده حسينت! به حق مظلوم كربلا! من همين يه نوه و رو دارم! خودت كمكش كن! آخه از كجا پول بيارم؟ ... قبولش نميكنن، زار زدم! گريه كردم! به دست و پاشون افتادم! هيچ بيمارستاني قبولش نميكنه (!) ..." خيلي دلم گرفت! يه نگاه به اونطرف خيابون و هتل انداختم! يه نگاه هم به اين بيچاره! پيش خودم گفتم ، اصلا نگفتم! سرم و انداختم پايين و انگار نه انگار ...

جمعه، تله كابين نمك آبرود! ساعت يك و نيم ظهر!
وارد پاركينگ كه مي شم پونصد تومن ورودي مي گيره! همون بقل هم پسرك گدايي چشم به ماشين دوخته و تو دلش مي خواد يه بار كه شده سوار يه ماشين بشه! بش ميگم بپر بالا ... بدون معطلي مياد و با خيال راحت رو صندلي ماشين تكيه مي ده! روزي چقدر در مياري؟ تقريبا پونصد تومن (!!) ... ورودي پاركينگ مساوي ميشه با يه زندگي يه روز اين بچه!! تا حالا رفتي بالا؟! نه! دو هزار تومن بليطشه، من پول ندارم! سه چهار روز بايد كار كنم تا اين پول و جمع كنم ... بليط واسش مي خرم و با هم مي ريم بالا ... خيلي ذوق زده شده ... انگار يه دنيا بش هديه دادي كه اينقدر قربون صدقه ات مي ره! بستني و ... آخر شب كه حساب كردم ديدم خرج يه روز من مي شه خرج يه ماهه همون بچه!!

جمعه، لب دريا! ساعت پنج بعد از ظهر!
نصف ملت لخت! هوا بگي نگي سرده، ولي انگار نه انگار! ميخوان هيكلشون و به رخ دختراي اون طرفي بكشن! دختر و پسر لب دريا نشستن و گه گاهي رو هم شن مي پاشن! قهقهه هاي آنچناني و ... سيگار و قليون و غيره هم يافت مي شه... بعضي وقتها يادشون مي ره تو جمهوري اسلامي هستن و روسري ها كنار ميره! تا يه گشت رد مي شه هم مودب و با حجاب (!) ساكت مي شن و ... اون بالا هم نوشته "از ورود خواهران بد حجاب به شدت معذوريم" كم كم بارون مي گيره و ملت متفرق مي شن ...

جمعه، رستوران ساحل كنار! ساعت هشت و نيم شب!
فيله؟! چلو گوشت (!) ؟! مرغ؟! چي ميل مي فرماييد؟! هر چي شد! ‌مهم نيست! كباب ...
ميز بغلي سه تا دختر نشستن! موبايلاشون و گذاشتن بغل دستشون و دارن به چه كلاسي شنيسل مرغ (!) ميل مي كنن! ... اونطرف هم پيرزن، پيرمردي كه انگار بعد هشتاد سال به هم رسيده باشن (!) به چشم هاي هم نگاه مي كنن و ... يه پسر گل فروشي دزدكي مياد تو رستوران! دوازده، سيزده ساله است! يه راست ميره طرف ميز بغلي ... حواسش به من نيست! به دخترا اصرار مي كرد كه يه گل ازم بخريد و ... دزدكي يكي از موبايل ها رو بلند كرد! گذاشت تو جيبش، يه دفه نگاهش به من افتاد و داشت از ترس سكته مي كرد. منم انگار نه انگار! هيچ عكس العملي نشون ندادم ... يواش يواش از رستوران خارج شد و بعد ناپديد شد ... ياد شعر سهراب افتادم كه مي گفت:
"چشم ها را بايد شست! جور ديگر بايد ديد ... كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن! پي آواز حقيقت بدويم"

ادامه دارد ...


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.