Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 842 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

بهاي استقلال

مرجان قريشي
marjan@SiahSepid.com

اين روايت واقعي است و تمام حوادث آن بر اساس حقيقت مي باشد. فقط اسامي ساختگي هستند.


قرار بود ساعت 3 اونجا باشم. يك آژانس گرفتم تا به موقع خودمو برسونم. مسيرش اصلاً سر راست نبود،‌ ولي بالاخره پرسون پرسون پيدا كردم.كرايه رو پراخت كردم و از ماشين پياده شدم.

پشت نرده هاي بلند با يك قفل نفوذ ناپذير ايستادم و به داخل حياط خيره شدم. پر ازگل و درخت بود. مردي از داخل كيوسك نگهباني به در نزديك شد و به من نگاه كرد.

با ترديد گفتم : اومدم براي ملاقات .

مرد نگهبان با يك بي قيدي خاصي گفت: ملاقات كي؟

- آرام.

و با دستان قوي و تنومندش قفل درب را باز كرد و من داخل شدم.

●●●

با قدمهايي لرزان به سمت پله هاي سنگي كه روبروم بود به راه افتادم. نماي يك ساختمان قديمي از دور پيدا يود و زناني كه دور هم جمع شده بودند و سيگار مي كشيدند. چند زن هم كنار پله سنگي قدم مي زدند. وارد ساختمان شدم. اتاق شماره 3 تخت 69 . چه آدرس سر راستي!

آغوشي برايم گشوده شد و دستي مهربان و لطيف صورت مرا لمس كرد. چشمان قشنگش بعلت مصرف داروهاي آرام بخش خسته و نيمه باز بود. شايد هم انگيزه اي براي كامل باز نگهداشتن آن ها نمي ديد. اون هميشه دوست داشت مستقل زندگي كند، بدون دخالت صالح انديشان و براي اثبات خودش در اين راه كارش به اينجا كشيده شد. صورت مهتابي قشنگش ديگه رنگ و جلاي گذشته رو نداشت. و چشمهاش وقتيكه به افق مي نگريستند انگار فقط سياهي مي ديدند و بس. طوري راه مي رفت كه انگار به پاهايش زنجير بسته اند و من مي‌ديدم كه او با تمام وجود ظريف و قشنگش اين زنجيرها باخود مي ‌كشيد.

چرا؟ آيا فقط به خاطر اينكه او يك زن است؟

او با آنكه تمام وجودش زخمي جور زمانه‌اش بود، سعي مي‌كرد با من بخندد. گويي از ديدار با من دريچه‌اي از هواي تازه به روي او گشوده شده بود و همچون سنجاقكي سبك بال به روي گل هاي زندگي لبخند مي‌زد. لبخندش را هميشه دوست مي داشتم.

لعيا هم آنجا بود. من و لعيا و آرام بازهم در كنار هم بوديم. باز هم ...

آرام هميشه با خانواده‌اش مشكل داشت و هميشه به اين نتيجه مي رسيد كه بايد از آن ها جدا زندگي كند ولي آن ها هميشه و هميشه و هميشه مخالفت مي ‌كردند و در عين حال هم با او مدارا نمي‌ كردند. مي خواستند او را مجاب كنند كه يك دختر ايراني همواره و همواره بايد با پدر و مادرش زندگي كند ولو اينكه باهم هر روز جنگ و دعوا داشته باشند و حتي اگر كتكش هم بزنند و حتي اگر هم موهاي قشنگش را بكشند، حتي اگر از خانه بيرونش كنند ...

قانون! براي هجاي اين كلمه بارها و بارها به بن بست رسيدم.

براي هوا خوري به حياط رفتيم. زني با حالتي عصبي روي صندلي نشسته بود و تند تند سيگار شيراز مي‌ كشيد و به ما با تعجب نگاه مي‌ كرد.

ما روي نيمكتي نشستيم و فارغ از دغدغه دنياي بيرون مي‌ خنديديم. الآن كه فكر مي كنم، مي بينم كه اون لحظه خنده ‌هاي من و لعيا و آرام واقعاً واقعي بود.

دختري به ما نزديك شد كه گوشواره ‌هاي مدل قديمي خوشه انگوري بزرگي به گوش هايش آويزان كرده بود و گردنبندها و النگوهاي مصنوعي ‌اش به اندازه ي تنهايي مصنوعي‌اش، خنده‌هاي مصنوعي‌ اش، نگاه هاي مصنوعي‌ و حرف هاي مصنوعي ‌اش تنها بودند. اسمش مژگان بود.

گفتم: سلام مژگان.

- سلام ... (‌با يك صداي خيلي بد)

- شكلات مي خوري مژگان؟

- آره ... (‌او مي خنديد)

به لعيا مي‌ گويد (با يك صداي خيلي كلفت) : خانم شما ريمل دارين؟

لعيا: نه، ‌متاسفانه من ريمل ندارم.

يهو زد زير خنده. انگار مي خواست تحقيرمون كنه و گفت: چرا، دارين. من مي دونم!

لعيا گفت: نه به خدا، من ريمل ندارم. ولي بعدا كه اومدم اينجا برات مي آرم.

- كي مياري؟

- فردا كه اومدم.

مژگان بازهم خنديد و خنديد. بعد رفت و يه سيگار روشن كرد، ولي همچنان مي خنديد.
در آن لحظه شايد ما مسخره ترين آدم هاي روي زمين براي مژگان بوديم. با آن لباس هاي رسمي مسخره مون!

●●●

آرام شش ماه بود كه خانه پدري را ترك گفته بود و در خانه لعيا دوستم زندگي مي كرد. لعيا شايد بهترين يار و ياور او در تمام طول اين دوران در به دري و بي خانماني او بود. و من هم دورا دور نقش كم رنگي را ايفا مي كردم. در حد يك احوالپرسي شايد!

آرام مي خواست با پول اندكي كه داشت خانه‌اي براي خود تهيه كند و بعد از آن مشغول به كار شود. اما دقيقا زماني كه احساس كرد همه چيز دارد خوب پيش مي رود آن اتفاق افتاد.

يك روز صبح تلفن خانه لعيا زنگ زد. لعيا گوشي تلفن را برداشت. صداي پدر آرام بود كه با تهديد صحبت مي‌ كرد و مي‌ گفت: كه همين الآن با آرام به كلانتري بيايد چون از او به دليل دزديدن دخترش به كلانتري شكايت كرده. لعبا نمي ‌توانست تصميم بگيرد. چه بايد مي كرد؟ همه چيز به هم ريخته بود. دلش به حال آرام مي سوخت. آرام بي قرار تر از هميشه شده بود و گريه مي كرد. لعيا مجبور بود سريع عمل كند. اگر به كلانتري نمي‌ رفتند شايد با مامور به درب منزلشان مي آمدند و آبروريزي مي شد. آخر مردم چه مي دانستند جريان از چه قرار است. هزار جور فكر ناجور بود كه به ذهنشان مي رسيد. بايد سريع تصميم مي‌ گرفت.

تصميم گرفته شد. دوتايي ماشين را روشن كردند و رفتند به سمت كلانتري، بدون اينكه حضور ذهن داشته باشند در صورت شكايت پدر آرام براي آن ها احضاريه فرستاده مي‌ شد و در غير اين صورت حضور آن ها در كلانتري بي‌ معناست.

به كلانتري كه رسيدند ديدند كه پدر آرام با دو نفركه روپوش سفيد به تن داشتند در اتاق افسر نگهبان ايستاده بود. به محض ورودشان مردان سفيد پوش به سمت آرام آمدند و دستانش را محكم در بر گرفتند و او را با زور و تهديد و ناسزا كشان كشان با خود بردند. لعيا گيج شده بود. آرام جيغ مي زد و كمك مي خواست. پدر آرام با لحني ديوانه ‌آسا مي گفت: آرام ديوانه شده و بايد درمان شود. آرام ديگر نعره مي زد و به هر چيزي كه دم دستش بود چنگ مي انداخت و كمك مي طلبيد. اما گويي تمام جانداران تبديل به سنگ شده بودند. هيچ كس حركتي نمي‌ كرد. لعيا با چشماني پر از اشك به افسر نگهبان نگاه كرد واز او كمك خواست. او در آن لحظه نماينده قانون بود. اما جوابي كه شنيد اين بود: اگر اين آقا به تاييد شما پدر دوستتان هست ما هيچ گونه دخالتي نمي‌ توانيم بكنيم، زيرا اين خانم هنوز تحت تكفل پدرشان هستند.

قانون! براي هجاي اين كلمه بارها و بارها به بن بست رسيدم.

پيش تر ها از لعيا شنيده بودم كه پدر و برادر آرام درگير يك مساله قضايي هستند. آرام مداركي داشت كه مي توانست آنها را در دادگاه به كلاهبرداري محكوم كند. حتي وقتي كه اختلافات بالا گرفته بود آرام آنها را تهديد كرده بود كه اگر به آزارش ادامه دهند حتما از اين مدارك بر عليه آن ها استفاده خواهد كرد. و حالا انگ ديوانگي بهترين راه حل بود تا بتوانند خيال خويش را از بابت تهديدهاي آرام راحت كنند. چنين انگي براي يك دختر دم بخت، ‌فقط به خاطر اين كه مي خواست راحت زندگي كند و بس درست مثل يك انسان.

●●●

من مي توانم پيش شما بنشينم؟

صداي زني جوان و فربه كه ساكن آنجا بود. به آرامي كنار ما نشست و شروع كرد به ورنداز كردن ما. آرام سرش را به ما نزديك كرد و آهسته در مورد گذشته آن زن چنين گفت: وقتي كه 12 سالش بود بهش تجاوز كردند و از آن پس اختلال حواس پيدا كرده. همه خانواده‌اش آلمان زندگي مي‌ كنند و او تنها تر از هميشه به مدت 8 سال اينجا زندگي كرده. در حقيقت اينجا خانه اوست.

نامش را پرسيدم.

- فرشته.

پرسيدم: فرشته جون چند سالته؟

جوابم داد: 37 سالمه.

بعد بدون اينكه كسي ازش چيزي پرسيده باشه ادامه داد: برادرهام آلمان هستند. من را نمي توانند ببرند چون كه من مجردم. ولي قراره ازدواج كنم. اونوقت مي تونم برم آلمان!! قرار شده كه عكس يه پسري رو برام بفرستن تا من ببينم و اگر خوشم اومد بيان اينجا و همين جا عروسي بگيريم !!!

هر سه نفرمون چند ثانيه‌اي ساكت و مغموم به فرشته نگاه كرديم.

فرشته توجهش به انگشترهاي لعيا جلب شده بود. به لعيا گفت: مي شه براي من هم از اين انگشترها بيارين؟ اگر گردنبند هم دارين بيارين ...

از دور زني رنگ پريده به ما نگاه مي كرد. خيلي آهسته و قدم زنان به ما نزديك شد. انگار كه مي خواست به غرورش لطمه اي وارد نشود. اندكي بعد با ما به صحبت نشست. نامش مهين بود و چشم انتظار برادرش. مدام به درب نرده‌اي بزرگ مي‌ نگريست. او مي گفت: به خدا من خيلي با شخصيتم، نيگام نكن كه اينجا گير افتادم. من مطلقه‌ام. با نگاهي غمگين و سرد مي گفت: شوهرم را دوست داشتم. بعد از طلاقم به برادرم گفتم براي من يك خونه مستقل بگيره تا راحت زندگي كنم. يك خونه نزديك خودشون. اما اون منو كتك زد (پاچه شلوارشو تا اونجا كه امكان داشت بالا زد). گفت: ببين پايم را كبود كرده. من فقط برادر كوچكم را دوست دارم ...

بيشتر از اين تاب ديدن اين همه درد را نداشتيم. از روي نيمكت بلند شديم و باهم تا انتهاي باغ قدم زديم . مي خنديديم و حرف مي زديم و در عين حال هر سه نفر مي دانستيم كه هرگز، هرگز و هرگز اين تجربه را فراموش نخواهيم كرد، و با علم به اين موضوع بازهم باهم واقعي مي خنديديم. درست مثل آرزوي فرشته و چشم انتظاري مهين.

ساعت 5 شده بود و وقت رفتن. آرام بي قرار شد و گريه كرد. مي ‌گفت: تو اين دنيا فقط من و لعيا رو داره. غروب شده بود و دل آرام متلاطم بود.

از پله‌هاي سنگي پايين رفتيم و به درب نرده‌اي رسيديم. فرشته هم براي خداحافطي يا براي اينكه به لعيا يادآوري كند برايش گردنبند بياورد دنبال ما آمد.

آرام را بوسيديم .سپس درب نرده‌اي بزرگ به روي ما باز شد و ما به بيرون رفتيم. آرام و فرشته به بسته شدن درب نرده‌اي پشت سر ما نگريستند. به تابلوي جلوي در خيره شدم: بيمارستان رواني ...

يهو احساس كردم يك بغض چسبناك راه تنفسم را مسدود كرده. فكر كردم زنان ما چه بهاي گزافي را بايد براي بدست آوردن استقلال بپردازند.

قانون! براي هجاي اين كلمه بارها و بارها به بن بست رسيدم.

بي ‌اختيار به ياد شعر فروغ فرخزاد افتادم و آرام آرام همان طور كه با لعيا از بيمارستان رواني دور مي شديم زير لب زمزمه كردم:

مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل
كه از مسير پوست سرانگشت هاي نازكتان
مسير جنبش كيف‌ آور جنيني را دنبال مي‌ كند ...
نمي ‌توانستم
ديگر نمي‌ توانستم
صداي پايم از انكار راه بر‌مي خاست
و يأسم از صبوري روحم وسيعتر شده بود
و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ
كه بر دريچه گذر داشت، با دلم مي گفت
“ نگاه كن
تو هيچ‌ گاه پيش نرفتي
تو فرو رفتي. ”


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.