|
با آخرين نفس هاي زمستان ...
نيشگون خانوم
comments@SiahSepid.com
حدود ساعت 6 ميدان وليعصر؛
خيابان هاي اين شهر ديگه دارن تبديل به يك پاركينگ بزرگ ميشن، بعد از 20 دقيقه دويدن به دنبال يك سواري كه منو به ميدان ونك برسونه بالاخره يكي پيدا شد ...
4 نفر مسافر و راننده همه در حال بحث كردن هستن، تمام سياست مملكت و منطقه توي اين ماشين بررسي شد!
من براي اينكه كمتر دلشوره داشته باشم خودم رو با "دود عود" سرگرم كردم، يكي از كارهاي قشنگ آقاي شجريان. با تو ساعت 6 قرار دارم اما الان ساعت 6:15 و من هنوز نصف راه رو هم نيامدم و تو از بدقولي چقدر بدت مياد.
خانم ميانسال كنار من داره از وضع جوون ها ميگه، باز هم ما سوژه بحثيم. وقتي ديدم كه اون خانم در حال گله كردنه كه چرا جوون ا الكي ميان توي خيابون و ترافيك درست مي نند،عكس العمل دختري كه كنارش بود توجهم رو جلب كرد. خانم از شكل و شمايل دخترها ايراد مي رفت و اين در حالي بود كه دختر كناريش كه بعد فهميدم دقيقا همسن منه در واقع مورد خطاب بوده، صورت شيريني داشت، لاك صورتي شادي به ناخن هاش زده بود و يك روسري كوچيك هم سرش بود. همه چيزش كاملا به روز و مطابق مد بود. داشتم با خودم فكر مي كردم كه چه تيپ آدمي بايد باشه، خانم مسافر پياده شد و ما كنار هم نشستيم درست مثل اين كه يك دفعه آزادش كرده باشن نفس بلندي كشيد و به من نگاه كرد و در حالي كه دنبال تاييد حرفاش تو نگاه من بود گفت كه اين خانم الان يك ساعته داره از همه گله مي كنه و چيزهايي مي گه كه انگار خودش اينجا زندگي نمي كنه و از يك سياره ديگه اومده، ياد حرف هاي اون خانم درباره آجيل افتادم و اين كه ديگه تنقلات و اينجور چيزا توي هر خونه اي پيدا مي شه! واقعا اينطور نيست اين روزا آجيل جزو خوراكي هاي لوكس شده و خيلي ها حتي براي شب عيد قدرت خريدش رو ندارن.
بالاخره رسيديم به پل توانير ديگه تحمل حركت كند ماشين رو ندارم كرايه رو پرداختم و از ماشين اومدم بيرون كه باقي راه رو پياده بيام؛ شايد اين نيم ساعت تاخير رو جبران كنه كه اون هم پياده شد و گفت تا ونك با من مياد.
هر دو با هم مي دويديم، اون هم ديرش شده بود. نگران كاري بود كه ممكن بود از دست بده، گفت كه دانشجوي رشته نقاشيه و دانشجوي ممتازه اما براي اتمام درسش به پول نياز داره و دستش تنگ شده.
برام از كارفرمايي گفت كه يكي از انقلابيون به اصطلاح پا برهنه اون زمان بوده و حالا صاحب يكي از هتل هاي شيك بالاي شهره و شب سال نو سفرا رو به ضيافت شام دعوت مي كنه و ...
وقتي ميخواست درمورد خانوادش صحبت كنه تمام نفرت بيست و پنج سالش رو توي صداش ريخت و گفت كه از يك پدر و مادر بي سواد كه هيچ دركي از شرايطش ندارن بدنيا اومده، اينكه از 13 سالگي داره با يك مادر معتاد زندگي مي كنه، بچه نازي آباده و اين رو عار نمي دونه. گفت همه دوستام ميدونن ميان خونمون و ميرن، تا وقتي كه جون دارم كار مي كنم و گليم خودمو از آب مي كشم بيرون، اين كه چقدر اين چند سال سخت بوده و حالا براي به بار نشستن اون همه زحمت 300 تومان كم داره. فكر كردم كاري كه براش اين همه داره دوندگي مي كنه مربوط به رشته خودشه، اما اشتباه بود چون داشت مي رفت منشي يك شركت تبليغاتي بشه، " كار كه عار نيست وقتي مجبوري بايد كار كني، خيلي مي بخشي ها ولي آدم كه نميتونه بره ... ".
توي ماشين با حرارت از افغانستان مي گفت و اين كه حالا آمريكايي ها دارن اونجا سرمايه گذاري مي كنن، اين كه دانشگاه آكسفورد داره اونجا شعبه مي زنه و از اساتيد دعوت به همكاري كرده، از مهندساي معروف اتريشي گفت كه قصد دارن در بازسازي اونجا شركت كنند و خيلي حرفاي ديگه كه همگي بوي اينو مي دادن كه حتي افغانستان هم رو به جلو مي ره و مهد تمدن ما همچنان اندر خم يك كوچه سرگردان.
خيلي جدي مي گفت كه اگر به همين شكل پيش بره حتما براي ادامه تحصيل مي ره افغانستان يا هر جاي ديگه كه مناسب باشه، " پدر و مادرهامون اون زمان يه غلطي كردن و حالا ما بايد تاوانش رو بپردازيم، اين خانم نفسش از جاي گرم در مي اومد، حالم از اين جور آدم ها بهم مي خوره، آدم هايي كه سر جاي خودشون نشستن و نمي فهمن تو جامعه چه خبره ".
ديگه داشتيم به ونك مي رسيديم؛ حركت هر دومون سريعتر شده بود ونفس هاي هر دو به شماره افتاده بود. حال و هواي غريبي بود، نمي دونستم چي بگم وقتي به حرفاش فكر مي كردم و اينكه چقدر دنياهاي آدم ها با هم متفاوتند، مي تونستم علت اون همه عصبانيت رو درك كنم، اون خانم از مسافرت هاي چند ماهش به اروپا مي گفت و به سوريه و از فرهنگ ما ايروني ها گله مي كرد!
در همون زمان جمعيت زيادي توي ميدون ونك بالا و پايين مي رفتن شباي قبل از عيد و هركسي به نسبت توانش سعي داشت سهمي درين تغيير و تحول و نو شدن داشته باشه و به خونه اش ببره، نزديك در پاساژ از هم جدا شديم و اون هنوز بايد چند تا خيابون ديگه رو مي دويد. از پشت نگاهش مي كردم شانه هاش راست و گامهاش استوار بودن. توي جمعيت گم شد و من به طرف تو اومدم در حاليكه 55 دقيقه دير شده بود.
آهاي دختري كه اسمت رو نميدونم؛ من حتي نتونستم اسمت رو بپرسم؛ صدات رو كاملا واضح هنوز مي شنوم، اميدوارم به كارت رسيده باشي.
ما با هم راه افتاديم و هر دو درگير يك عالمه فكر جور واجور، اما تو همچنان توي ذهن من بودي.
|