|
تپهاي تا خدا
نيما اكبرپور
nima-a@SiahSepid.com
مدت زيادي بود كه انتظار مي كشيد. ديگر حساب زمان و مكان در دستش نبود. از پارسال تا به حال خيلي حوصله اش سر رفته بود. بيشتر شعر هايي را كه از بر بود بارها و بارها مرور كرده بود. حتي يكبار سعي كرد شعر هم بگويد. اما چيز زياد خوبي از آب در نيامده بود. لااقل خودش كه اينطور فكر مي كرد. مدتها بود كه خورشيد از سمت چپش در مي آمد و بعد از اينكه مسير بالاي سرش را مي شكافت در سمت راستش غرق مي شد.
چند بار، يادش نبود اما از اولين بار كه گذارش به آنجا افتاده بود، روزها مي گذشت. خيلي فكر كرد. اصلا يادش نمي آمد كه اسمش چه بود. پدرش كه بود يا اين كه چه كاره بود. تنها احساسي كه داشت حسِ خوبِ بودن در اين كوه ها بود. با خود فكر كرد اين كوه ها را خيلي دوست دارد. چرايش را به ياد نداشت اما گويا پاره اي از وجودش بود. انگار قراري داشت. اما شايد كسي بدقولي كرده بود. ديگر كاسه صبرش داشت لبريز مي شد.
روزهاي اول كه فكر مي كرد، زود خسته مي شد و تصميم مي گرفت كه فردايش بيشتر و بهتر فكر كند. اما فايده اي نداشت. يادش نمي آمد. يكبار از گلي كه كنار دستش روييده بود پرسيد. لرزيد و پژمرد. از سوالش به قدري پشيمان شد كه بار ديگر از كسي نپرسيد. ولي... اينبار خيلي حوصله اش سر رفته بود.
پرستوهايي كه قبلا روي صخره ها خانه داشتند، مدتي مي شد كه برگشته بودند.
آه ... قبلا ... يكبار ديگر هم ديده بودشان كه روي تخم هاي ريزشان مي خوابند. همين پرستو ها بودند؟ كجا ديده بودشان؟ ... انگار روزي بود كه از آن صخره بالا مي رفت. يادش مي آمد كه آن تخم هاي ريز را كه در كيفش مي گذاشت، پرستوها جيغ كشيدند و به سر و صورتش زدند ... ... ...
بعد از آن ... ...
سياهي ... ...
تخم بر زمين افتاد و شكست. از آن روز به بعد را، از جايش تكان نخورده بود.
و حالا آن پرستوها برگشته بودند ...
اما او اينجا چه مي كرد؟ روزهاي اول را به ياد مي آورد كه چگونه حشرات سهمشان را از او مي برند و او تكه هاي گم كرده را مي شمرد. اما ديگر تكه اي باقي نمانده بود.
امروز وقتي كه هنوز خورشيد سمت چپش بود پرستوها بيشتر سر و صدا مي كردند. انگار خبري بود. اما حالا كه به سمت راستش مي دويد رفته رفته همه جا آرامتر مي شد. ناگهان سكوتي عميق، كوهستان را برگرفت و صداي شكستن پوسته ي نازك آن تخم، رعدگونه طنين انداخت و جيك جيك موجودي نوزاد، حفره هاي خالي جمجمه اش را نواخت.
بلند شد ... به سمت صدا رفت ... لبخند زد ... و بي وزن پرواز كرد.
|