Home
خانه     خاکسترى     فلش نامه     بايگانى     شناسنامه     ارتباط با ما
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 704 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

هوالعشق

داریوش محمد پور
dariush@SiahSepid.com

جهان عشق است و ديگر زرق سازي

هــمــه بازي اسـت، الا عشقـــبازي

نكته‌اي كه تمامي ‌عرفا، به اتفاق آن را مقصود آفرينش، ياد كرده‌اند، همانا عشق است و بس. و اگر در متون خردورزان عاقل هم تأملي برود در خواهيم يافت كه آن عقلِ پيراسته و عاري از «قياسات و دليل»، مؤيد و بلكه متكاي عشق است، از آن رو كه «اين محبت هم نتيجه‌ي دانش است». اما، اين عشق، كه حافظ از آن ياد مي‌كند، تنها درخور و سزاوار آدميان است: فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي/ بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز. از سوي ديگر اين نكته را نيز بايد به ياد داشت كه عشق از «اوصافِ خداي بي نياز» است و اطلاق اين صفت بر آدميان از روي مجاز جايز است و آنگاه آدمي را به راستي عاشق مي‌نامند كه متخلق به اخلاق الله باشد. اگر چه بايد اين را نيز يادآوري نمود كه مراد اين نيست كه دايره‌ي عاشقيت را چنان تنگ كنيم كه مهرورزي‌هاي بشري و خاكي را يكسره باطل و آلوده معرفي كنيم. بر عكس در ادامه‌ي همين مطلب توضيح خواهيم داد كه چگونه عشق انساني، در راستا و موازات عشق رباني واقع است و در واقع اين عاشقي منهج همان عاشقي است (البته با قيد شرايطي).

اما، چرا از اين عشقِ عافيت سوز و شركت برانداز در عرصه‌ي عالم خاك ياد مي‌كنيم؟ از آن رو كه اين عشق، سرشته و عجين با درد است و اين دردمندي همان چيزي است كه قدسيان و ملائك فاقد آنند. فرشتگان نورِ محضند و آن نارِ خرد سوز را ندارند. حال آنكه آدمي، اين زبدهْ محصول كارگه كون و مكان، آميزه اي از نور و نار است، كه اصولاً اين نحوه‌ي خلقت آدمي، كه همواره ميان خير و شر در نوسان است، مايه‌ي رشد و كمال اوست.

جلوه‌ي روي محبوب ازل بايد در جايي خود را متجلي مي‌ساخت، به حكم اينكه «پري رو تاب مستوري ندارد». و اين تجلي عشق در وجود خالي از خاكِ دُرد آميزِ دَرد خيز، معنا و موضوعيتي نداشت. جلوه اي كرد رخت، ديد ملك عشق نداشت / عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد. و اينجا باز سخن از غيرت مي‌رود. حديث حسادت است و غير ناپسندي. «قدسيان را عشق هست و درد نيست / عشق را جز آدمي درخورد نيست».

و اين آدمي است كه منظور نظر عنايت خاص حق است. اين آدمِ عالم الاسماء است كه قرعه‌ي فال به نام ديوانگي او مي‌زنند و تا بدانجا او را منزلت مي‌دهند كه ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت با اين راه نشينِ خاكي، باده‌ي مستانه مي‌زنند.

و همين آدمي است كه جاني دارد «علوي»، و دور افتاده از اصل خويش. اما همين جان علوي به دام هوس عشق مي‌افتد (و بسيار تفاوت است ميان هوس نفس و هوس عشق). اما تجربه‌ي اين عشق تنها در عالم خاك ميسر است كه اين آدم بهشتي در سفر سير و سلوكش، «حالي اسير عشق جوانان مهوش» است! و آن اشارت ظريفي كه حافظ به مهرگياه (يا عشقه) دارد، به همين داستان اشاره مي‌كند:

سبزه‌ي خط تو ديديم و ز بستان بهشت / به طلبكاري اين مهرگياه آمده ايم

و عشقه گياهي است كه آنقدر به دور گياه ديگر مي‌پيچد تا آن را خشك كند. يعني عشق، عاشق را از وجود خودش مي‌سوزاند و فنا مي‌كند.

عشق آن شعله است كو چون برفروخت / هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت

و اين زلف خم اندر خم معشوق، كه در ديار ما شرقيان اغلب سياه است (شايد اگر حافظ در اروپا مي‌بود، ديگر مجبور بود با موي طلايي و بلوند سر و كار داشته باشد!)، نشانه كفر است و اشارت دارد به ظلمت خيز بودن و تيرگي عالم. و اين انبيا و رسل بودند كه بدين عالم ظلمت و تيرگي، پيام نور مي‌آوردند و مشعل «سراجاً منيراً»‌ را بر مي‌فروختند.

به هر حال، در آن غزل حافظ ( در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد...)، سخن از بيگانگي عقل نيز مي‌رود، كه اين عقل، آن عقلِ معاش مصلحت بين و عافيت انديش است؛ عقل مَلَكي و كلي با عشق در يك راستا و همسوست.

اما واپسين ابيات آن غزل، به روشني اشاره به اين موضوع دارد كه عشق، آغاز بلاست. و اصولاً آن بله اي را كه آدم در روز الست گفت، و به تعبيري خود را با همان بله اسير بلاي عشق كرد، آغاز راه غم بود.

كجا توان گريخت زين بلاي عشق / كه بر سرِ من از الست مي‌رود

بلا گوي عهدش بلا آزمايد / زهي مرد و آن عهد و آن آزمونش

و اينجاست كه طرب را با چنين عشقي كه حافظ آزموده است، ميانه اي نيست. به تعبير خواجه عبدالله انصاري «عشق چيست؟ شاديِ رفته و غمِ آمده».

ديگران قرعه‌ي قسمت همه بر عيش زدند / دل غمديده‌ي ما بود كه هم بر غم زد

حافظ آن روز طربنامه‌ي عشق تو نوشت / كه قلم بر سر اسباب دل خرم زد

ولي مي‌بينيم كه باز هم در ضمير اين عشق طربي داريم كه حاصل آن غم جانگداز است.

گر ديگران به عيش و طرب خرم اند و شاد / ما را غم نگار بود مايه‌ي سرور

و در اين فضاي اُنس و عالم الفت، مدعيان عشق ستيز و ناصحان طاعن مجال ورود ندارند واين نامحرمان را دست غيب بر سينه مي‌زند كه دورتر!


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.