|
اینجا تهران است ۴
حامد يوسفي
hamedyou@SiahSepid.com
اينجا تهران است: پرده ي اول :: پرده ي دوم:: پرده سوم
جمعه، كله سحر! خونه مرحوم مغفور...
آنچنان گريه و داد و بيدادي تو خونه ست كه فكر نكنم كسي از همسايه ها اون كله سحري خواب داشته باشه... البته بهتر! بيدار ميشن و دعاي ندبه (!) ميخونن... در بازه، همينجوري سرم و ميندازم ميرم تو ، تو اين خر تو خري كه نميشه كلاس گذاشت! دونه دونه تسليت و بقاي عمر و غيره عرض ميكنم، فك و فاميل نزديك طرف آنچنان گريه ي سر دادن كه اشك منم در مياد... گفتم اگه قراره تو مردن من هم اينهمه ملت بزنن تو سر و كولشون نميخوام! اصلا” گور باباي مردن!
جمعه، ده و نيم صبح! مرده شور خونه..
سنگ! كف و ديوار و زمين و سقف و همه جاش سنگ زرد رنگيه! از بس روش آب ريختن انگار زنگ زده... دستكش و يه چوب پنبه كلفتي (!) هم اون بغله، با خودم ميگم ‹‹ بيچاره مرده! حتي وقت مردن راحتش نميزارن، باس هشتاد نفر بيان بررسي و تحقيق و تفحص!›› جيغ و داد و گريه غوغا ميكنه... خوبه طرف هشتاد سالش بوده، وگرنه.... وقتي ميارنش يه لحظه جا ميخورم! اصلا” من اون وسط چيكار ميكنم؟ لباساش و كه ميخوان در بيارن دووم نميارم و
بيخيالش ميشم! انگار خودم و ميخوان يزارن رو اون سكو...
جمعه، يازده صبح! يك كم اون ور تر از مرده شور خونه...
قبر و كندن! آماده ست، خيلي كوچيكه! از بالا كه نگاه ميكني ميگي عمرا قبر به اين كوتاهي بتونه مرده رو تو خودش جا بده... تو سرش ميزنه! ميگم ‹‹ بالاخره مرگه ديگه! يه روز هم نوبت من و شما ميشه›› تا كلمه ‹‹من›› و به كار بردم تنم لرزيد... منم ميخوام بيام اين تو؟! عمرا”...
جمعه، دوازده ظهر! سر خاك...
گريه و زاري و فغان ملت ديگه به آخرش رسيده، مثل زوزه گرگ كه آخراش نفس نفس سعي ميكنه بيشترين صداش و به عالم و آدم نشون بده! مرده كفن پيچ بالاي قبره! دو نفر ميرن تو قبر تا جاش بدن، مثل پارك كردن ماشين هي اين ور اون ورش ميكنن تا فيكس بشه... كفن و ميخوان در بيارن! حاج آقا وايساده تلقين ميت ميخونه، مفاتيح باز كرده و ميگه ‹‹ بهترآنست كه دست راست بر روي دوش راست و دست چپ بر روي دوش چپ بگذاريد و ...›› ...‹‹ اسمع يا فلان! هل انت علي المهد الذي فارقتنا عليه من شهاده ان لا اله الا الله و وحده و شريك له.....›› خاك و كم كم رو بتوني كه روي مرده گذاشتن ميريزن و تموم! يكي ديگه هم مرد...
جمعه، سه بعد از ظهر، آرايشگاه!
مخلصي آقا داماد هم هستيم ها... آرايشگر با چاپلوسي ميخواد شيريني خوبي گيرش بياد! داماد كله شق هم به اميد شب عروسي (!) تا داره خرج ميكنه، خلاصه يه شبه و ... ابروت و چقدر بردارم شادوماد؟! پشت گوشت و هم بند بندازم؟!! داماد به اين ماهي نديده بودم،
ايشالا خوشبخت بشي...
جمعه، پنج بعد از ظهر، خونه داماد!
بزن و بكوب و برقص! خود به خود باعث قر كمر ميشه... انگار نه انگار همين صبح سر قبر يارو جو منو و گرفته بود و داشتم گريه ميكردم! بابا كررررررررم! بله؟! ... عشق و حال! خوش و بش، همه جمعن و تريپ خدا! پيرمرده هي كلاس ميزاره! نگاش كردم و گفتم پدر جان خيلي شيك شدی(!!) دستي به كرواتش ميكشه و ميگه ‹‹ اين و نوه م اين سفر از پاريس آورد! خيلي خوش فرمه! ››
جمعه، هفت و هشت و نه و ده و برو تا آخر شب!
آيا وكيلم؟! به اخونده نيگا ميكنم! انگار آشناس، اهه! اين همون صبحيه نبود؟ ‹‹ انشالله مبارك باشه›› رو مثل ‹‹انشالله غم آخرتون باشه ›› گفت! همون لحن و صدا...
ياد نوه اون مرحوم ميفتم، همينجوري خيره شد بود يه گوشه و ... حالا هم عروس و داماد! نچنان لبخندي ميزنن كه... دست خودمون نيست! چه بخوايم، چه نخوايم همينه... يه روز جشن و تبريك! يه روز غم و تسليت!
‹‹ انشالله غم آخرتون باشه!››
|