Home
خانه     خاکسترى     فلش نامه     بايگانى     شناسنامه     ارتباط با ما
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 801 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

از سربند تا چشم بند

فصل اول

اميرفرشاد ابراهيمي
amirfarshad@SiahSepid.com

من اميرفرشاد ابراهيمي متولد محله زرگنده تهران در مردادي ترين روز سال 1354هستم . نسب پدري و مادري ام به يكي ازطوايف شهريار مي رسد كه باقي مانده هاي آنها همچنان در دشت هاي شهريار وموسي آباد وقاسم آباد شاهي كه امروزه اسلامشهر ميخوانندش به كشاورزي و دامپروري مشغولند.

پدرم ازپرسنل نيروي هوائي بوده كه درسال1378خرقه نظاميگري راازتن بدرآورده پدربزرگم نيزسرپاسبان يكم محمد ابراهيم ابراهيمي ازبازنشستگان شهرباني پهلوي اول و دوم بوده عموهايم و حتا عمه ام نيزنظامي بوده غرض اينكه دريك خانواده كاملا نظامي بزرگ شده . ازدوران كودكي ام چيز به خصوصي ندارم كه بگويم و درحقيقت زندگي ام از ايام مقطع راهنمائي شروع شده كه رفته رفته ازشركت در گروه سرود و تئاتر و روزنامه ديواري شروع شده وبه بسيج و… ختم شد اينچنين بود كه من رفته رفته شدم يك عضو ثابت بسيج مسجد محـل و اردوهاي جبهه شـــايد نشود اسم اين را گذاشت انتخاب راه زندگي چراكه درآن سن وسـال بودن وازاين حرفها زدن كمي زود است .

واقعيت اين است كه انسانها تابع شرايط فضا و حال و هوائي هستند كه درآن زندگي مي كنند و من نيز مثل هر بچه أي علاقه به ابراز عقيده وحضور داشتم وخب همانطوريكه گفتم نظاميگري هم كه درخونم بوده مثلا وقتي هفت هشت ساله بودم عاشق لباس پرواز بودم و هميشه درمقابل آينه كلاه نظامي سرم ميگذاشتم وخودم راديد ميزدم ! اينها عوالم دوران كودكي ام بود شايد همين اشتياقها ازيك طرف و بوق و كرناهاي آن وقت هم يك طرف ،چراكه تلويزيون وسينما وخيابان و مدرسه و خلاصه همه چيز وهمه جا شده بود جنگ و جنگيدن و تبليغ براي جنگ مگر نه اينكه امام خميني فرموده بودند «جنگ در راس همه امور است» خب اينها هم بي تاثير نبود ! ازسوي ديگر هم كه گفتم مدرسه و تبليغات بسيج و مربي تربيتيمان مسعود جليلي"كه بعدها شهيد شد همه و همه سلسله عواملي شدند تا پاي من به مسجد و مدرسه باز شود بعدها هم كه ديگرشرايط به نحوي شده بود كه انگار بسته به اين جريان شده ام البته بعدها كه بزرگتر شدم مثلا درايام نوجواني ودبيرستان حضور من دربسيج ديگر عشق به سربند و لباس خاكي رنگ بسيجي وكلاشينكوف وايست وبازرسي نبود بلكه ديگر مي شد اسم انتخاب برويش گذاشت ديگر معني گرايش وراه وزندگي را ميدانستم ومشتاق راه و ادبياتي شده بودم كه مملو بود از جنگ فقر وغنا,جنگ مظلومين ومرفهين وبدنبال آرمانشهري توحيدي وبي طبقه اسلام ناب دربسيج و مسجد ميگشتم .

دوران دبيرستان را با اين حال وهوا و عضويت در بسيج وانجمن اسلامي در رشته ادبيات وعلوم انساني به پايان رسانيدم و باز در جستجوي همان آرمانشهر بود كه در بعد از پايان دوران متوسطه به سپاه پاسداران پيوستم و پس از فارغ التحصيلي از دانشكده علوم و فنون قدس در پادگان امام علي (ع) مشغول شدم البته تحصيل را نيز رها نكردم وخود را براي كنكور آماده ميكردم تااينكه درسال1372 دررشته كارگرداني سينما پذيرفته شدم و وارددانشگاه شدم.

اما سپاه !ج وسپاه را آنطوريكه شنيده بودم نيافتم ديگر گذشته بود آنزماني كه سرهرماه پول راميگذاشتند وسط و هر كس صادقانه هرچقدرميخواست و لازم داشت برميداشت و كسي هم كه نميخواست چيزي بر نمي داشت ديگر از آن عشق و صفاي دوران جنگ كمترخبري بود يكي افتاده بود به زراندوزي و ديگري درتقلاي كسب درجه بالاتري و آن يكي هم غرق درخط وخط بازيهاي سياسي و…نهايتا درسال1376ازعضويت درسپاه انصراف دادم وبه نوعي وارد جبهه فرهنگي انقلاب شدم .وحضور خودرادردانشگاه وانصار حزب الله بيشتر بسط دادم.

و اما دلايلم براي انتخاب رشته سينما مختلف بود اول آنكه رفت و آمدهايم به چند گروه سينمائي وتلويزيوني باعث اين احساس شده بود واينكه نياز متعهدانه در اين عرصه رابه جهت حفظ وتحكيم فرهنگي انقلاب جدي ميدانستم البته درآن سالها رفت و آمدي به حوزه هنري ومجله سوره نيز داشتم وضمن آشنائي با سيدمرتضي آويني توصيه هاي وي نيز بي تاثيرنبود.

جوحاكم بردانشكده هاي هنري معمولا متفاوت تراز مابقي است و با توجه به سر و وضع من كه به بصورت خيلي تابلوئي برادر بودم! و اوج ايام فعاليت من در حزب الله بود و كمابيش نيز همدوره أي هايم نيز اين مسئله رامي دانستند و البته هر از چندگاهي اين مسئله رابروي ميز درس و يا پشت درتوالت و…به من گوشزد مي كردند خلاصه اينطوري بگويم با اون سر و وضع وتفكر بد وصله ناجوري به دانشكده سينما بودم.

سينما وكلاً هنر دنياي جالبي است و منهم رفته رفته شيفته اين رشته شده بودم وهم اينكه خودم رادرگير يك نبرد مي ديدم پس با خودم عهد كرده بودم هر طوري شده تا به آخرطي كنم اين راه را وجا خالي نكنم ازلحاظ درسي نيز وضعيتم بد نبود و در حديك دانشجوي ممتاز بودم اما كارگرداني سينما در تكوين و رشد معرفتي من خيلي موثر بود در درجه اول كارگرداني يعني مديريت هنر يا هنر مديريت يكنفر هستي كه بايد يك مجموعه را هماهنگ كني مجموعه أي پر از تضادها كه آخرش بايد يك روال وآهنگ داشته باشد يكسرش رفته تو صنعت و ميكانيك مثل ريل و تراولينگ و سر ديگرش رفته تو روانشناسي و جامــعه شناســي يــك بعــدش چيــدمان شخــصيتها و بازيگرداني است جنبه ديگرش نور و رنگبندي و معماري است شايد باوركردني نباشد اما من خوي تعامل و مــدارا رادر سينمــا آموختم اينها دستاورد دانشكده سينماست .

دراين چهار پنج سالي كه به لحاظ تحصيلي ميبايست فيلمهاي روزرا مي ديدم و نقد ميكردم و آناليز يكروز فيلمي ازحاتمي كيا روز ديگر ازبيضائي و فردايش ازكيارستمي يا مخملباف و…اين بودكه هميشه خود را در دريائي ازحرف و ايده و انديشه ميديدم درآنجا ديگر از يك بعدي فكركردن و ميزان كردن انديشه ات بروي يكنفر خبري نبود ديگر تمام اعتقادات نمي شود چندنفر مثلا حسني ومصباح و يا بلكه حسينيان شهرفرنگي است از همه رنگ.

نمي خواهم حالا دانشكده سينما را و يا خو دسينما را يك اتوپياي بنامم اما حقيقت اين است كه اگر بخواهم منصفانه خودم را نقد بكنم اين تحول فكري و تجديد نظردر رفتارم را مديون حال و هواي دوران دانشگاه سينما و تئاتر ميباشم.

يك افراطي بودم كه وارد دانشگاه شدم واين دانشگاه بود كه مرا فردي معتدل و دمكرات و. . .كرد. واصلا مگر ميشود كه به دانشگاه رفت درس خواند و جامعه را و نيازهايش را از نزديك لمس كرد و باز آلت دست افرادي چون جنتي و يزدي و پائين ترش الله كرم و . . . و عضوي از گروه فشار ماند اينجاست كه آرزو ميكنم كه اي كاش تمام بچه هاي انصار دانشجو بودند و پايشان به دانشگاه باز ميشد البته براي درس خواندن و تحصيل و گرنه براي مراسم و سخنراني برهم زدن كه باز باز است ! و آنهائي هم كه در دانشگاه هستند چشم و گوشهايشان را بروي حقيقت نبندند و تسليم تحولات زمانه شوند و دائي ناپلئون وار به جامعه نگاه نكنند و واقع بين بشوندواما چه شــد كه به انــصار و حــزب الله پيوستم ، پيشتر اشاره كردم كه مدتي در نشريه سوره نوجوانان و سوره حوزه هنري رفت و آمدي داشتم كه در اين مراودات افتخار آشنائي با سيد مرتضي آويني را پيدا ، مرتضي آويني همان موقع مشغول پروژه تصويربرداري از مناطق جنگي و جستجوي پيكرهاي شهدا بود و ارتباطاتي با آنها همچون قاسم دهقان داشت در يكي از اين مأموريتها كه بنده نيز همراهش بودم به گروهي برخورديم كه اله كرم نيز همراهشان بود ، البته وي را در سپاه هم مي شناختم و تمام اين سر فصلها بابي براي آشنائي ما شد و كم كم ارتباطاتمان بيشتر تا اينكه يكروز وي آمد به دفتر نشريه و گفت كه بهمراه عده اي تصميم دارد يك گروهي را راه اندازي كند كه بچه مسلمانها را دور هم جمع كند كه چيزي متفاوت تر از هياتهاي رزمندگان باشد و روي مسائل فرهنگي و مسائل روز تكيه زيادي داشت و اينكه بچه ها نبايد اينطوري غير منسجم كار بكنند و متناسب با روز حرف راشته باشند مواقعي مثل اعتراض به نشريه فاراد و يا همين فرهنگسراها (آنموقع شهرداري تهران داشت فرهنگسراها را يكي پس از ديگري راه اندازي مي نمود و جريان راست سنتي و ضد اصلاحات و توسـعه نيز با اين حركت مخالف بودند و دلايلشان هم اين بود كه اين فرهنگسراها كه در آنها كلاسهاي موسيقي و مجسمه سازي و حجم و … رايج بود يك مكتب انحرافي است و باعث ترويج فساد در بين جوانان مي شود و دخترها و پسرها هم به جهت جذاب بودن وهم جديد بودن حركت و نداشتن مكاني براي اوقات فراغت بصورت جالبي جذب فرهنگسراها شده بودندچراكه فرهنگسراهاازجمله مكانهاي مختلطي بوده كه انقلاب به بعد سابقه تشكيل نداشتند. البته علما و زعماي آن جريان كه هميشه نگران تقويت رقيب بودند ميدانستند كه اين حركت فرهنگي امكان تبديل شدن تريبوني براي رقيب رانيز دارد اما نگراني خودشان را اينطور بروز مي دادند كه فرهنگسراها باعث كم رونق شدن مساجد شده است ‍.خلاصه صحبتهاي آنروزوي كشيده شد به اينكه جماعتي بنام ياران حزب الله وانصارراه اندازي مي نمائيم ومي خواهيم يك نشريه نيز كه ارگان فكري ومطبوعاتي مان باشد داشته باشيم تجمع ميگذاريم و…آنروزكه اينهارا ميگفت ضمن آنكه فكر همه جا را نموده بودعنوان مينمودكه به اين نتيجه رسيديم ويا فكر كردم ديدم اينطوري بهتراست وهكذا ومن نيز فكر ميكردم كه واقعا همينطور است وبه فكر وبرنامه خلاقش احسنت ميگفتم اما حالاكه چيزي حدود ده-يازده سالي است كه مي شناسمش حاضرم قسم بخورم كه الله كرم به تنهائي متولي اين فكرنه بوده ونه ميتوانست باشد وآن طــرحها و برنامه ها از خودش نبوده بلكه مجري دستور وفرماني بوده كه از جائي گرفته تا اين فكررا عملي نمايد .نميدانم شايد اين شايعه حقيقت داشته باشدكه ميگويندوي ازسوي رهبري مسئول تشكيل انصار و هسته هاي حزب الله بوده و سپاه هم مأمور پشتيباني واجراي فرمان بوده. نمي دانم اينها گوشه هاي تاريكي است كه كمتر كسي از آنها اطلاع دارد اما وقتي كه مي ديدم افرادي چون ايشان كه در درون تشكيلات حزب الله بسيار مي باشند و جزو فعالين و مركزيت اين جريان بوده غالباً پاسدار مي باشند و درجات و رتبه هاي بالائي نيز دارند از سپاه حقوق مي گيرند و گاهاً حتا در خانه هاي سازماني اقامت دارند ولي جايگاه و سازماني ندارند و شب و روز بدنبال انصار و حزب الله هستند انگار كه محل خدمتشان و كارشان انصار مي باشد قبول كردن اين شايعه برايم سهل و آسانتر مي شود .بهر حال آنروز وي توضيحات كاملي داد و منهم كه كشته ومرده كار تشكيلاتي بودم قبول كردم و قرار شد براي اولين جلسه خبرم نمايد .

چيزي حول و حوش يك ماه بعد اول ارديبهشت سال 1372 بود كه پس از آن صحبتهاي جسته گريخته بالاخره موعد جلسه كذايي شده بود . در اين مدت سيد مرتضي آويني در حين تهيه برنامه مستند روايت فتح بشهادت رسيده بود كه با توجه به آن تجليلي كه رهبر از وي بعمل آورده بود يك حال و هوا و فضاي خاصي بر جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي حاكم شده بود . اولين جلسه انصار حزب الله در ساختمــان بسيج دانشجـوئي دانشگاه تـهران بـرپا شـد . در آن جلسه كليات مــطرح شد و بچه هادانشگاه تهران برپا شد . در آن جلسه كليات مطرح شد و بچه ها نظراتشان را گفتند از جمله افرادي كه در آن جلسه بودند الله كرم , مسعود ده نمكي , محتشم (عبداللهي ) و حاج آقا پروازي , كشاني و… و هركسي پيشنهادات و شرايط خودش را اعلام مي نمود از جمله مواردي كه در آن جلسه گفتم و تا آخرين روزها هم بر آن اعتقاد داشتم ونيزدارم اين بود كه دو شرط براي سالم بودن و ادامـه راه اعلام نمودم اول آنكه از آنجا كه ما خود را حزب الله مي خوانيم پس بايد جميع شرايط اسلام را رعايت نمايم اسلامي كه در آن رحمت , تعامل و گفتگو وجود دارد در ثاني بايد كار تشكيلاتي و فراگيري را به انجام برسانيم ضمن آنكه قواعد بازي را هم رعايت نموده . در همان جلسه مقرر شد كه چه كساني در چه بخشي فعاليت نمايند و بنده نيز مشتاقانه اعلام نمودم كه در بخش كه در بخش مطبوعاتي فعاليت خواهم نمود در نشريه اي كه نامش يالثارات الحسين بود اين نام از فرازي از دعاي ندبه گرفته شده بود به معناي اي خونخواه حسين !

و اينچنين من قدم در راهي گذاشتم گه آغازش اخلاص و پايان كارش اوين بود آنروز نمي دانستم كه چه سابقه اي براي خودم درست مي كنم و فكر مي كردم كه اين عضو موسس بودن همواره برايم افتخار و باقي الصالحات خواهد شد اما افسوس و صد افسوس كه اين راه كه مي توانست ثمره هاي خوب و فراواني براي نظام و مملكت و اسلام داشته باشد از مسير اصلي اش منحرف شد و در حد استفاده هاي ابزاري محافظه كاران به گروه فشاري تنزل نمود كه عمده وظيفه اش تقابل با نظر و رأي مردم بود .

آنروز در مسيري قرار گرفتم كه از نشريه به شوراي مركزي و بعد از آن زماني كه آمدم خود را كنار بكشم ديدم شده ام دبير سياسی حزب الله و در بسياري از اعمال و كردار آنها شريك !

نمي دانم چه بود سحر بود يا افيون كه معتادش كه شدي ديگر جدا شدن ازش برايت مثل مرگ باشد مثل يك سرطان كه ريشه هاي تمام سلولها و بافتهاي اندامت را در برمي گيرد و عمري بين ماندن و رفتن بين مرگ و زندگي دست وپا بزني نه توان رفتن داشته باشي و نه جان و ناي ماندن اگر بخواهم از آنچه كه در اين مدت ديده ام و بر من رفته است بگويم چگونه بگويم و از كجايش آغاز كنم ؟

از جزم انديشي و جنون فكري همراهانم بگويم يا از قساوتهايشان كه در پناه نام مبارك حزب الله انجام مي دادند . از بدعتها و حرمت شكستنها مثل يورش و اشغال حسينيه و بيت آيت الله منتظري بگويم يا از تكفير زدن و مزدور اعلام نمودن سروش و حجاريان و ملي مذهبي ها و … , از چپاول و رانت خوري هاي سرمايه هاي ملي مثل معدن سنگ كلاردشت و گل گهر و يا انحصار واردات شكر و كامپيوتر و … بگويم يا از بازداشتها و ترور ارعاب و ضرب و شتم هاي فرمــايشي و خــود سـرانه , ازسواستفاده و ابزار كردن مقدسات حتا پيكرهاي مطهر شهدا براي مطامع سياسي و … بگويم يا از تلاش براي تخريب خاتمي و ولايتمدار نشان دادن ناطق نوري براي ادامه حيات سياسي خودشان , از جلسات هماهنگي با سعيد امامي و محفل اش بگويم يا از اقدامات به آشوب كشاندن اجلاس سران كشورهاي اسلامي براي تضعيف و مخدوش كردن مديريت خاتمي از به آتش كشيدن «مرغ آمين »بگويم يا از «آمران آن »از تخريب و اشغال«پيام
دانشجو» بگـويم يـا از حـمله به « ايــران فردا »از به خاك و خـون از
كشيده شدن تجمعات دانشجوئي بگويم يا از معاملات پشت پرده براي اين اقدامات . از دفاع از مستضعفين و ارزشها بگويم يا از «توكا تور »و « مجتمع پروش ميگو» و … از كوخ نشينان بگويم يا از مالك پاساژ طبقه اول ASP از مبارزه با ثروت هاي باد آورده بگويم يا از واردات خودروهاي سبك وسنگين عراقي از مريوان , از مبارزه با فساد و تهاجم فرهنگي بگويم و يا از خانم« الف . ك » دلال محبت و … از تجليل از شهيد خداكرم بگويم يا از « ف.م » قاچاقچي مافيايي مواد مخدر . نمي دانم . نمي دانم از كدامينش بگويم كه هم قلم عاجز و شرمناك از نوشتن است و هم بيمناك از عقوبت انشاي آنها ‍.

شايد روزي بيايد كه مردم خود پي به همه واقعيات ببرند ولي اگر روزي بشود گفت كه با نام اسلام و انقلاب و ارزشهاي ديني و مفاهيمي چون حزب الله چه ها انجام شده است شايد خيلي ها باور نكنند و خيلي ها هــم تا ابــد لــعن و نفرينشــان كنند و مــومنين و غيرتمندان ديني «واقعي » هم از آنچه مي شنوند دق مرگ بشوند .

چندين و چند بار در جلسات شوراي مركزي و حتا عمومي تناقضات رفتاري و گفتاري تشكيلات را بيان نمودم و حتا يك بار نيز در ديدار خصوصي كه با ] …[ داشتيم عنوان نمودم كه البته نه تنها خاصيتي نداشت بلكه در ديگر ديدارها با دلايل و توجيهاتي از حضور بنده جلوگيري شد تا اينكه اين بغض فروخفته در ايام اغتشاشات تابستان 78 تركيد …

در شب جمعه اي كه دانشجويان عضو دفترتحكيم وحدت در محوطه كوي دانشگاه تهران در اعتراض به توقيف روزنامه سلام قرار بود تجمع آرام اما اعتراض آميزي داشته باشند برنامه از قبل هماهنگ شده اي در«ستاد ضد اصلاحات » در حال اجرا بود … مقرر شده بود در اولين تجمع تحكيم وحدت يا گروه طبرزدي و يا هر تجمع دانشجوئي ديگر پروژه اي اجرا گردد تا با پليسي و نظامي كردن اوضاع ادامه اين روند تا انتخابات مجلس شوراي اسلامي برقرار گردد. بدين سان بود كه بمحض اطلاع از برگزاري اين تجمع «خيلي ها » به تكاپو افتادند , گروههاي نوپو ( نيروهاي ويژه پاسدار ولايت ) نيروهاي تحت امر قرارگاه … تهران و غالب نيروها و اعضاي فعال و هوادار انصار به يك نقطه فراخواند داده شدند البته با توجه به اينكه اين تجمع حسب اتفاق قرار بود در شب جمعه برگزار شود و دراين شب تجمع اكثر هواداران در چند محل عمده بــوده فقط لازم بود براي فراخواني آنها يك نفر به شهر ري برود و يك نفر به بهشت زهرا و چند نفر هم به پاتوقهايي من جمله چادر اتوبان آهنگ و … برود . همين چند نقطه براي اطلاع رساني به« همه » كافي بود كه به كوي دانشگاه آمده و از آنجا كه فكر «همه چيز » شده بود ابزاري چون ميله و چوب و شيلنگ به تعداد لازم نيز فراهم شده اكثر اعضاي فعال نيز كه داراي سلاح كلت سازماني «زيگزائو» و بي سيم بوده تا كار هماهنگي و هدايت نيروها انجام پذيرد .

همه آماده شده بودند تا شاهد پيروزي جوانمردانه غيرتمندان ديني انصار انحصار تا بن دندان مسلح بر دانشجويان باشند كه به عينه ديدم تنها وسيله باز دارنده شان كيف وكلاسورشان بود كه بروي سرشان مي گرفتند تا سنگ و آجر و ميله گرد بر سر ورويشان نخورد .

حول وحوش ساعت 8 شب بود كه براي دقايقي بوسيله يكي از خودروهاي معاونت اطلاعات به محل آمدم و اين صحنه كذايي را ديدم كه نيروهاي توجيه شده مشغول سنگ پراني و تهييج دانشجويان براي تحريك و ترغيب به شروع درگيري بودند كه آنها هم كمابيش داشتند بدون آنكه پي به اين ترفند ببرند وارد درگيري مي شدند البته تحريك فردي از بين دانشجويان كه قول همكاري به ما داده بود نيز بي تأثير نبود .

صحنه را كه ديدم دلم گواهي داد كه اين رشته سر درازي خواهــدداشت و ختم به خير ؟ ( يعني هماني كه ما ميخواستيم ) نخواهد شد , سريع برگشتم نزد مابقي حضرات كه در ساختماني در بلوار كشاورز جمع شده بودند كه در واقع ستاد عملياتي ما بود و سعي كردم اعضا را متقاعد كنم كه درگيري را تمام كنند كه به نتيجه اي نرسيدم برگشتم به مقر بچه هاي نوپو كه در ميدان انقلاب موقعيت الغدير بود و با افسر رابطم سرهنگ حسين مستوفي صحبت نمودم و تبعات اين غايله را گفتم كه آنهم نتيجه اي در بر نداشت. در نهايت به نشانه اعتراض استعفاي خود را اعلام نموده و رفتم به شــهريار كه نه تلــفن همراهم و نه بي سيم در دسترس نباشد اما همچنان تمام شب را نگران بودم صبح براي نماز جمعه برگشتم به تهران كه البته بعد از نماز تازه بچه هائي كه به نحوي ديشب خبردار نشده بودند متوجه شدند و آنها هم عازم كوي شدند كه درگيري تشديد شد باز برگشتم پيش بچه هاي شوراي مركزي و تحليل و خواسته ديشب را تكرار كردم البته حالا دو نفر ديگر نيز از بچه هاي شورا موافق اين خاتمه بودند اما هنوز مركزيت برادامه درگيري اعتقاد داشت در همين اثنا از اطلاعات ناجا نيز تماس گرفتند و گفتند بياييد و بچه هايتان را بكشيد عقب و قضيه را فيصله بدهيد كه ديگر دير شده بود . درست ديشب من همين وضع را پيش بيني نموده بودم كه اگر اين ماجرا كش پيدا كند تا نماز جمعه ديگر كسي جلوداراش نخواهد از بود . شعري را شروع كرده بودند كه حالا تو قافيه اش گيــر كردند ,حالا عمده بچه ها درگير ماجرا شده بودند من هنـوز اميد به خـاتمه اين غائله داشتم كه اگر همه اعضاي شوراي مركزي و چهره ها به محل مي آمدند و بچه ها را به عقب و خاتمه ماجرا دعوت ميكردند نيز هنوز دير نشده بود كه البته اين وضعيت تا حول وحوش ساعت 6 عصر كه ديگر از اين ساعت به بعد حقيقتاً از طرف هيچكدام از دو گروه فوق يعني هم دانشجوها و هم مهاجمين مهار نشدني بود وضعيتي كه قرار بود رقيب را گرفتار نمايد و به اضمحلالش بكشاند حالا تبديل به شرايطي شده بود كه كليت نظام را به خطر انداخته بود تهران گوئي نارنجك ضامن كشيـده اي بـــود كه انــفجار را به انتظار نشسته و منتظر تلنگري بود و دست بر قضا و مثل هميشه كه هر حرمت شكني و اهانت و بدعتي را خود محافظه كاران پايه گذارش هستند اين بار نيز اين تلنگر را هم اينان زده بودند ، وزارت اطلاعات كه ادعا نموده بود نامه محرمانه شوراي مشاوران وزارت خانه را روزنامه سلام منتشر نموده با شروع بحران بلافاصله شكايت خود را پس گرفته كه البته نه نتيجه حقوقي داشت و نه نتيجه رواني در خاتمه اين غائله , حضور نيروهاي يگان ويژه و ضد شورش نيز نه تنها تاثيري در وضعيت فوق نداشته بلكه بر اثر عدم تسلط فرماندهان ميدان وضع را وخيم تر نمود در همين اثنا بود كه خبر آوردند كه كيانوش مظفري در بين دانشجويان است و هم شعار ميدهد وهم بچه هاي انصار را كه داخل كوي هستند شناســـائي ميكنند و به دانشجــويــان معرفي مينمايد كه در همين حين «آقـاي دبير كل » با عصبانيتي حاكي از تنفر و استيصال حكم تير وي را صادر نمود . مـن كـه شـاهــد ايـن وضعيت بودم ومي ديدم چگونه به همين راحتي در مورد جان يك نفر انسان آنهم كسي كه دوست ويار ما بوده اينطوري تصميم گرفته ميشود عصباني شدم و با آقاي دبير كل بحثم شد كه كار كشيده شد به درگيري لفظي كه پس از مدتي كه ما درگير بوديم پشت بي سيم هاي اهدائي ناجا شنيدم كه به « همت بيست » اعلام ميشد كه دستور اجرا شد ‍! كه البته منظورش ترور كيانوش مظفري بود . دنيا دور سرم گشت آخـر به چه گنـاهي كيانوش كه بـــدبخت ترين عضو ما بود نه سن وسالي داشت و نه خانواده درست وحسابي .با مادري تنها و رنج كشيده كه بارها ديده بودمش حالا به جرم انشعاب و كناره گرفتن از اين تشكيلات بايد كشته ميشد؟

مي دانستم كه بعد ازآنكه از نزد ما رفته بود مخصوصاً اززمانيكه به نحوي از وي اطلاعاتي گرفته شده بود و در روزنامه صبح امروز چاپ شده بود با توجه به آنكه در خيلي از كارهاي ما حضور داشت از بيم آنكه مبادا مجدداً مورد استفاده عناصر رقيب قرار بگيرد پس از آنكه مدتي به مشهد فرستاده شده بود اما اين نيز كفايت ننموده و اينچنين حكم قتل وي را صادر مي كنند .
همان شب استعفايم را نوشتم و براي شورا فرستادم . به محض رسيدن نامه حسين الله كرم تماس گرفت و پس از مــدتي صــحبت حــرف آخــرش ايــن بود كه «تو هم بريدي و لياقت در خط ولايت ماندن را از دست دادي برو … » ديگر خبري نبود تا اينكه پس از صحبت نه چندان دوستانه در بهشت زهرا و يك سري بحث مجدد با وي در آخر تهديد نمود كه : « تو هم ميخواهي آخر و عاقبت كيانوش را پيدا كني ؟ حالا ميفهمي كت تن كيه ؟ »

آنروز منظور وي را درست نفهميدم ولي دقيقاً دو هفته بعد از آن يعني در 27/5/78 وقتي كه از مقابل منزلمان توسط عوامل معاونت اطلاعات ناجا ربوده شدم و هشت ماه بدون اتهام و دادگاهي در بدترين شرايط روحي و جسماني بازداشت بودم متوجه منظورش وفهميدم در اين مملكت بالاخره كت تن كيست.

ادامه دارد...


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.