Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 712 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

مرثيه مصلوبيت

نیما حیرتی
nima@siahsepid.com

در يوحنا چنين روايتي را مي خوانيم از واقعه دستگيري حضرت مسيح -که درود خدا بر او باد- که در آن حال و اوصاف پيلاطوس آن حضرت را در حالي که سربازانش بر وي جامه بنفش پوشانده بودند و تاجي از خار بر سرش نهاده بودند فرياد برآورد : " Ecce Homo" و يا به عبارتي روي به مردم گفت :

" بنگريد اين مرد را! "
و در آن حال سرکرده افسران حاضر در ميان مردم مسيح را نگريسته و فرياد زد
"به صليبش کشيد، به صليبش کشيد! " و آنگاه همگي چون رمگان فرياد زدند و عمل نمودند و بدين حال بود که آن حضرت مصلوب گشت اما مصلوب شدن وي شايد چون گمراهي پدرش حضرت آدم -که درود خدا بر او باد- همچنان باقي مانده است و همچنان بوزينگان در گروه هاي گله مانند و رمه وار در حرکتند و آدمي را به زير مي کشند تا خود خدايي کنند...

درست است بوزينگان اين توده هميشه در خدمت خدايان پوچ و حبابي به کمتر انگيزه اي برخاسته و اسطوره اي را به زير مي کشند و اسطوره اي نوين بنا مي سازند و شرمگين تر آنکه نسل هاي بعد از آنها نيز به اسطوره هاي خود پشت کرده تا زماني که فرياد فرو کشيدنشان برخيزد و آنگاه چون گذشته نکبت به بار
خواهند آورد اما تا آن زمان خسبيده و به نيايش اسطوره هاي به زير افکنده گشته نسلهاي قبل مي پردازند بي آنکه عبرتي از اين توده رمه وار برخيزد.

بوزينگان چنان مخوف هستند که هرگز نمي توان جهت حرکت آنان را تصور نمود : در يک روز همسر علي (ع) را مجروح ساخته و روز بعد به نيايش فاطمه (ع) بر مي خيزند و باز ديگر بار نيايش علي را از سر گرفته و روز ديگر شمشير بر او بر
کشيده و با نام اسلام بر حق مي کوبند و سپس عمري نسلهاي بعد به شرمساري مي پردازند بي آنکه بر اسطورگان خود نيم نظري کنند...

جلو آييد : مگر منصور حلاج و يا قاضي ابرقو و يا شيخ نوري نبودند که به فضاحت و فجاعت اعدام گشته و پس از فوت چنان گرامي نگريسته گشتند که از مرز واقعيت به اسطورگي قدم نهادند و مگر نه آنکه گوشه گوشه اين خاک چون مغاک غرب و شرق پر از اسطورگانيست که به زير افکنده شدند و خواستند آدمي فرو افتد تا بوزينه خدايي کند؟

آيا نمي توان سخن مرحوم آل احمد براي مرحوم نوري چنين بيان کرد که نعش آن مسيح بزرگوار همچون پرچمي به نشانه حماقت آدميان تا ابد برافراشته است؟ نشاني که بر گردن هر مسيحي در لرزش است و هر کجا که نگريسته مي شود اين نماد قرار گرفته اما باز هم اسطورگان به زمين مي افتند و باز هم نکبت از سر و روي آدمي به بالا مي رود.

گاهي اوقات در اين فکرم در آن حال چه افکاري در ذهن آن حضرت مي گذشته و شايد چنين جمله اي در " چنين گفت زردتشت " بر اين احوال مصداق پيدا کند :

" هنوز به جستجوي خود بر نخاسته بوديد که مرا يافتيد. همه باورمندان چنين مي کنند؛ از اين روست که تمامي باورها از اهميت ناچيزي برخوردارند. اکنون از شما مي خواهم که مرا از دست دهيد و خود را بيابيد..."

سوال اينجاست : آن حضرت با تمام آن علم الهي خود آيا هرگز به حماقت رمه هاي بوزينگان پي نبرده بود؟

آيا هم اکنون بوزينگان سرشت آدمي را در خود يافته اند و يا باز هم بايد اسطورگان خويش را از دست دهند؟

آيا حق بدست خواهد آمد؟

جواب مشخص نيست اما سخنيست که همواره آدميان نااميد از همگنان خويش را رهنمون مي سازد :
«اگر خداي از آدمي نااميد مي گشد هرگز نوزادي متولد نمي شد»


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.