Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 793 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

دوست داشتن بهتر از عشق است؟

داريوش محمدپور
dariush@siahsepid.com

مدت‌ها بود كه براي تحرير اين گونه سخنان دست به قلم نبرده بودم. مطالعه‌ي مجددِ اين مطلب دكتر شريعتي اسبابِ خيري شد كه بار ديگر اين مقوله را بررسي كنم. پيش از ورود در بحث، نكته‌اي كه بايد يادآوري شود اين است كه به تأييد اكثر محققين آثار مرحوم شريعتي، وي از آنجا كه عمري كوتاه داشت و مجال بلندي براي بازنگري در آثار خويش نيافت، در پاره‌اي از موارد دچار شتابزدگي در تحليل و داوري شده است با وجود اينكه نكات ژرف و سخنانِ متينِ فراواني در گفتار و نوشتار او هست.

در پاسخ به اين جمله مرحوم شريعتي (كه با تغيير لحن جمله بر صدر اين مطلب آمده است)، يك سخن مستعجل مي‌توان گفت كه آنچه را مرحوم شريعتي از «عشق» منظور داشته است در قاموسِ اهلِ معرفت عشقي مي‌شمارند كه از پي‌ِ رنگي بوده باشد (كه عاقبت ننگي خواهد بود). بديهي است كه چنين عشقي، با آن اوصافي كه مرحوم شريعتي ذكر كرده است‏ مبتني بر معرفت و نتيجه‌ي دانش (به تعبير مولوي) نيست، بلكه چنان‌كه از سخن خود شريعتي برمي‌آيد بر آمده از غريزه است. پرسش من از عزيزاني كه اين سخن را شيفته‌وار مي‌خواند و آن را مبنا و مرجع برخوردها و شيوه‌هاي زيستنِ خود قرار مي‌دهند اين است كه آيا بازي بر سرِ لفظ آن هم به اين شيوه‌ي آسان‌گيرانه باعث نخواهد شد كه تعاليمِ بزرگِ اهلِ معرفت را ارزان و به هرزه از دست بدهيم؟

شايد از سخن نگارنده رايحه‌ي شديد سنت‌گرايي برمي‌خيزد (كه پروايي از رانده شدن به سببِ اين اتهامم نيست)، اما براي شناخت و خوض و غور در ابعاد وسيعِ «اين كيمياي هستي» كه «قارون كند گدا را» و «دواي جمله علّت‌هاي ماست» - حداقل براي نگارنده - موثق‌ترين مرجع و معتبرترين سند‏، اشارات حكمت‌بارِ حافظ و مولوي (و امثال آنها) بوده و هست. به زعمِ صاحبِ اين قلم‏‌، آنچه كه باعث پديد آمدن اين بحث شده است، سيطره‌ي روزافزون و حيرت‌آور مظاهر عصر تكنولوژي است كه عشق را در همين‌ هيجان‌هاي سينمايي خلاصه كرده‌اند. جاي بحثي نيست كه چنين عشق‌هايي معروض نقد و محتاج جرح‌اند، ليكن آيا تمام سخن همين است؟ آنچه را كه مرحوم شريعتي نام «دوست داشتن» بر آن نهاده است همان كيفياتي است كه حافظ و مولوي (با تفاوت‌هايي البته) به نام «عشق» به آدميان مي‌آموزند.

گمان بنده اين است كه اين مطلب مرحوم شريعتي‏ بيش از آن‌كه در خور سند قرار گرفتن و استوانه شدن براي زندگي ما باشد‏ بايد در درجه‌ي نخست به منزله‌ي متني ادبي و زيبا تلقي شود نه «سفينه‌ي حكمت» و «سِفْرِ معرفت». ‌آدميان ممكن است حتي با مراجعه به مولوي و حافظ و سند قرار دادن آنها در فهم عشق و آداب و كيفيات آن خطا كنند (كه اين خطا را من به از صد صواب مي‌دانم!)‏‌، اما خطاكاري ما در فهم و تفسيرِ معارفِ آنان، دال بر خطا بودن نكات آنها نيست؛ «سخن شناس نه‌اي جانِ من، خطا اينجاست».

من هنوز هم در بابِ عشق، مولوي را خاتمِ شعرا و اهل معرفت مي‌دانم و هنوز كسي را نديده‌ام كه عميق‌تر، دقيق‌تر، موشكافانه‌تر، صادقانه‌تر و وافي‌تر در بابِ آن سخني گفته باشد (اگر چه خود او همواره هر سخني را درباره‌ي آن ناتمام مي‌داند). در عين حرمتي كه براي مرحوم شريعتي قايلم‏، ‌تصور من اين است كه اين سخنان وزنِ چنداني در تحليلِ ماجراهاي عاشقي، و تبيين «حادثه» و «واقعه»‌ي عشق ندارد. از منظر اجتماعي، سخنان ايشان شايد براي اندرز دادن به جواناني كه هنوز مبادي و مقدمات و آداب عشق‌ورزي و عشقبازي را نيكو نياموخته‌اند، روشنگر باشد. اين مطلب، چه بسا كه ياريگر برخي باشد تا آنچه را كه من «عشق» مي‌نامم و شريعتي از سرِ سهو و بسيار شتابناك (و در عين حال ناقص) «دوست داشتن» ناميده است، به منزلتي فروتر از جايگاه راستين آن فرود نياورند.

صد البته جاي ترديد نيست كه زمانه‌ي ما كند و كاوهايي جديد را در اين امر مي‌طلبد و پاسخ به پاره‌اي پرسش‌هاي مستحدث لازم است، اما حيثيت و جايگاه عاشقي همچنان پا برجاست. درست است كه علمِ آدميان و اطلاعات و معلومات ايشان افزون گشته‌ است‏، ليكن افزايشِ غلظتِ معرفت و حكمت چندان محسوس نبوده است و شايد براي بسياري افراد موضوعيّت نداشته است. روزگار ما، روزگاري است كه به تعبير مرحوم اقبال لاهوري، از فرطِ قحط و نايابيِ جان، بدن ارزان است و لذاتِ تن رايگان.

ترسم اين عصري كه تو زادي در آن / در بدن غرق است و كم داند ز جان
چون بدن از قحط جان ارزان شود / مرد حق در خويشتن پنهان شود
در نيابد جستجو آن مرد را / گر چه بيند روبرو آن مرد را
تو مگر ذوق طلب از كف مده / گر چه در كارِ تو افتد صد گره
گر نيابي صحبتِ مردِ خبير / از اب و جد آنچه من دارم بگير
پير رومي را رفيق راه ساز / تا خدا بخشد تو را سوز و گداز
زانكه رومي مغز را داند ز پوست / پاي او محكم فتد در كوي دوست
شرح او كردند و او را كس نديد / معني او چون غزال از ما رميد
رقص تن از حرف او آموختند / چشم را از رقص جان بردوختند
رقص تن در گردش آرد خاك را / رقص جان بر هم زند افلاك را
علم و حكم از رقص جان آيد به دست / هم زمين هم آسمان آيد به دست
فرد از وي صاحب جذب كليم / ملت از وي وارث ملك عظيم
رقص جان آموختن كاري بود / غير حق را سوختن كاري بود

و اين سخن را از سهراب سپهري از ياد نبريم كه:
«بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه‌ي عشق تر است!»

و آخر دعوانا ان الحمد لله


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.