Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 738 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

اينجا تهران است۵

حامد یوسفی
hamedyou@siahsepid.com

اينجا تهران است: پرده ي اول :: پرده ي دوم:: پرده سوم:: پرده چهارم

چهار شنبه، ناصر خسرو ... ده صبح!
پاناول، سورتان، مورفين (!) همه چي پيدا ميشه... دو روز تمام داروخانه ها رو زير پا گذاشتم، امام خميني ... هلال احمر و ... با پارتي بازي از هلال احمر تونستم براي سه روز دوا گير بيارم! ناصر خسرو كه رفتم خدا بود ! چيزي نبود كه بخوام و بگه نداريم ! نه تاريخش گذشته بود نه فاسد شده بود، فقط قيمتش كه... خدا رو شكر كردم كه ناصرخسرويي و آفريد تا بعدها خيابوني به اسمش بشه و ...!

چهار شنبه، بازار سيد اسمال ، يازده صبح!
دربارش خيلي شنيده بودم، ولي نشده بود برم ببينم كدوم جهنيمه كه ملت اينهمه باش بدن (!!) ميخواد به طرف فحش بده ميگه ‹‹لباساش و از بازار سيد اسمال خريده!›› ... هزار تومن! هزار تومن! بدو كه تموم شد... جمعيت زيادي دورش و گرفته بودن، پيش خودم گفتم چيه كه داره هزار تومن ميفروشتش؟! مفته! شلوار كردي (!) با پاچه كاملا” كلاسيك (!) ، حتي به درد عمله ها هم نميخورد... پس چرا اونهمه ملت جمع شده بودن؟! خودمم نفهميدم... يحتمل مفته!
باتري... 4 تا پاناسونيك صد تومن ... قوري، استكان! نعلبكي، سماور... بدو كه تموم شد!

چهارشنبه، مقابل مسجد ارك، دوازده ظهر!
دولار، پوند، يورو ، فرانك.... بسته هاي هزاري تو دستها خودنمايي ميكنه! كيف هايي كه تبديلش كردن به يه مغازه! يكي دو تا هم كه نيستن... ماشالا يه كاميون (!) آدم... صد دلار ميخواستم، خريدم... داشت حساب ميكرد كه ازش پرسيدم ‹‹ مگه اينجا چقدر براتون درآمد داره؟›› لبخند تلخي زد و گفت ... ‹‹ فكر كردي چي؟! گداييم؟! نه اخوي... هنوز شش ماه نشده كه ليسانسم و گرفتم ! .. زمين شناسي مي خوندم و ....››

چهارشنبه، بالاي پله هاي مسجد شاه، يك ظهر!
كارتن هاي پر از غذا! ساندويچ تخم مرغ و كالباس، پنجاه تمني هست و صد تومني... مگس دورشون جمع شده و ... خواستم ببينم توشون چيه؟ يه دونه خريدم و فقط بازش كردم.. برش گردوندم به خودش... بچه سيزده ساله، ساكن اسلان شهر! نهارش و من بش هديه (!!) دادم.. كلي هم تشكر كرد...

چهارشنبه، انقلاب، چهار بعد از ظهر!
عكس، نوار ، پاسور ، شو ...
پاسورات چنده حاجي؟! نگاش كردم... انگار يه جا ديده بودمش! هر چي فكر كردم يادم نيودم... ولش كردم و رفتم... شب كه رسيدم خونه مهران و ديدم! اهه... اون يارو همين همسايه جديده مهران اينا نيست؟! نه بابا... اون كه ميگفت معلمه! فرداش بعد از ظهر با مهران رفتيم انقلاب، خودش بود... ميدونستم از مهران خجالت ميكشه... رفتم طرفش و گفتم ‹‹ شما همون معلم فيزيك برادرم نيسين!؟ اول دبيرستان....››
نداره، به صد و چهل تومن حقوق چيكار ميشه كرد؟ فقط نود تومن اجاره خونه و ...صد و چهل تومن؟! مازيار هم كه كفشش و صد و چل تومن خريده بود... علي هم واكمن جديده رو صد و چهل تومن گرفته بود... پرينتر نادر و هم خودم براش صد و چهل تومن خريدم....!! بعد ازظهر ها پاسور ميفروشه تا زندگي كنه...

بي رحمي اين شهر و مردمانش اونقدر زياده كه سگ صاحبش و نميشناسه...!


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.