|
تروريست
سهيل ضيايي
soheil@SiahSepid.com
ابو حامد پرسيد: پس چي شد؟ شيخ حمدي پاسخ داد: داره نماز ميخونه.
رحمان از اتاق بيرون امد. همه ي مردها بودند. از زنها فقط سجيه بود. شيخ، رحمان را در آغوش گرفت؛ با صداي گريه ي او همه به گريه افتادند. رحمان خداحافظي كرد، عرقچين را بر سر گذاشت و از زير زمين بيرون رفت.
كمربند زير پيراهن اذيتش ميكرد. به بيرون نگاهي انداخت. جمعيت يكدست بود، مرداني با كلاههاي سياه و ريش بلند. پيرمردي كنارش نشست. عروسكي در دست داشت. گفت: امشب جشن تولد نوه ام است. ميخوام اينو بهش هديه بدم، خوبه؟ رحمان فقط لبخند زد نميخواست با او هم كلام شود. تورات كوچكي از جيب در اورد و باز كرد. زير لب آيت الكرسي ميخواند.
صداي گريه نوزادي از عقب اتوبوس به گوش ميرسيد. مگراو چه گناهي كرده؟ به ياد دختر خودش عطيه افتاد كه زير چكمه ي سربازان له شد. مگر او گناهي كرده بود؟ مگر رحيم، برادر نوجوانش گناهي كرده بود كه گلوله ي دوشكا سرش را متلاشي كرد؟ ياد همسرش افتاد. ياد روزي افتاد كه او را مانند زنها و دخترهاي ديگر روستا با بدن برهنه سوار آيفا كردند... سرش به شدت درد گرفت. هر وقت ياد آن صحنه مي افتد سرش را محكم بين دو دست ميگيرد. پيرمرد پرسيد: نگفتيد، اين هديه برازنده ي نوه ي من هست يا نه؟ صداي گريه نوزاد بيشتر و بيشتر ميشد. دستش را روي ضامن گذاشت.
ميخواست فرياد بزند: آري من تروريستم! من آدمكشم! من ...
صداي نوزاد در صداي انفجار گم شد.
|