|
بسيجی کسی است که...
مجيد ميرزاباقی
comments@siahsepid.com
سریال تلویزیونی خوش رکاب یکی از سریالهای پر بیننده و پر طرفداری بود که در طول ایام نوروز از شبکه اول سیما پخش میشد. در این سریال نویسنده در طی 16 قسمت سعی داشت که تصویری آمیخته با طنز ولی پر مغز و محتوی را از حقایق "بسیج و بسیجی " به بیننده معرفی کند و به قول یکی از شخصیتهای این مجموعه، بجای "تحریف"بسیج آنرا "تعریف" کند. و بکوشد تجسمی را که اکثر افراد جامعه در ذهن خود از این مقوله دارند پاک گرداند و آنرا به گونه ای حقیقی به مردم بنمایاند .
مجموعه تلویزیونی خوش رکاب داستان یک راننده کامیون به نام "آتقی عشقی" را به تصویر می کشد که همراه با شاگرد خود به نام "عزت " که او را "عزتی "خطاب میکند، به گونه ای ناخواسته درگیر مسائل جنگ میشود و سرانجام پس از فراز و نشیب داستان در طی قسمتهای بعدی ذهنیتی که در " آتقی عشقی" از " جنگ و خمپاره و بسیج و بسیجی" نقش بسته بود تغییر کرده و علاوه بر روشن شدن حقایق جنگ بر او، خود نیز تصمیم میگیرد که به همراه مونسش "خوش رکاب " پا به پای سایر رزمندگان در دفاع از میهن شرکت کند.
به نظر نگارنده یکی از کلیدهای موفقیت این سریال در معرفی چهره واقعی بسیج، بکارگیری قالب طنز در بیان مطلب است. در قسمتهای ابتدایی بیننده فکر نمی کند که سریالی اینچنین بتواند ارتباطی با " جنگ و بسیج " پیدا کند. همچنانکه خود اینجانب در طی قسمتهای اولیه در تعارض بودم که فیلمی که ساخته گروه حماسه و دفاع مقدس است چه ارتباطی با زندگی یک راننده کامیون می تواند داشته باشد. از طرفی هم پخش آهنگهای خواننده های قدیمی که رنگ و بو و شور و نشاط خاصی به فیلم می داد انسان را بیشتر دچار این تعارض میکرد و بیننده تصور نمیکرد که پیامی اینچنین در متن سریال نهفته باشد.
معمولأ نویسندگان پر تجربه و دودچراغ خورده و جور استاد کشیده نیز هنگامیکه می خواهند در مورد موضوعات پر اهمیت و برجسته مطالبی بنویسند اول کار کلی تعارف میکنند و الفاظ را به بازی می گیرند که " ما کجا و این موضوع برجسته کجا " یا " هرچه بیشتر در گنجینه لغات جستجو می کنم کمتر اثرا از کلماتی می یابم که درخور این موضوع باشد " و" کاش توان آنرا داشتم " و .... پس به این قلم خام و ناپخته حق بدهید و بر عجز و ناتوانیش خرده نگیرید اگر که میِ بینید از " آسمان پر ستاره بسیج " جز اندکی نمی داند و جز لنگ لنگان قدم برداشتن در این وادی نمی تواند.
براستی بسیجی کیست؟ مطمئنا بسیجی " سوپرمن " نیست که کارهای خارق العاده و غیر متعارف را بدون داشتن هیچگونه پشتوانه تجربی و روحی انجام دهد . بسیجی شاید همان پیرمرد ساده روستایی باشد که در هنگامه جهاد از "خیش" و از" خویشان" می گذرد و قدم در راهی بی بازگشت می گذارد. بسیجی " صوفی" هم نیست که گوشه عزلت برگزیده باشد و کتابی مقدس در درست کنج خانقاه و افکار نم گرفته و متحجرانه را بر حضور مسئولانه در اجتماع ترجیح داده باشد و غافل باشد از وجود خلیفة الهی خود و از مسئولیتش در قبال جامعه و خلق خدا. سید شهیدان اهل قلم " مرتضی آوینی" یک بسیجی بود. کارشناس ارشد معماری، نویسنده و فیلمساز کم نظیری که در بحبوحه دفاع مقدس با سلاح دوربین راهی کارزار شد و پس از آن با قلمی توانا و قدمی استوار خاکریزهای روشنفکر زدگی و هر آنچه که هنر نامیده میشد و ادب و بویی از هویت بایسته ایرانی نداشت را در هم کوفت و صوفیانه به کنج گالری ها و پستوی فیلمخانه ها و آرشیو مطبوعات نخزید.
قطعأ بسیجی پشت نیمکت نشسته ای نیست که دنیا و آخرت را در گرو از بر کردن مشتی الفاظ و عبارات و سرانجام اخذ مدرکی نیم بند بداند.
" مصطفی چمران" یک بسیجی بود. او که کوله باری از افتخارات تحصیلی را بعلاوه دکترای فیزیک پلاسما از دانشگاه کالیفرنیا به همراه داشت. همان چمرانی که هنگام احساس تکلیف دکترای خود را بر در کوزه نهاد و خاک و خاشاک پاوه را ترجیح داد و در همانجا به خدا رسید.
بسیجی آن جوانک تنبل و بی عاری نیست که هرگاه نمره کم می آورد و یا کارش در جایی گیر دارد پای بسیج را به میان می کشد و از آن سوء استفاده می کند یا او که به پشتوانه سابقه عضویتش در" بسیج مسجد محله " از سهمیه اش نهایت سوء استفاده را می کند و وارد دانشگاه می شود و بسان فردی بدون تخصص مدرکی میگیرد و آنگاه بر مردم فخر میفروشد . بسیجی واقعی " احمدرضا احدی " است. نفر اول کنکور پزشکی سال 64. او که نیمکت های دانشکده پزشکی و کسب" نمره الف" و یدک کشیدن عنوان " آقای دکتر " و " دانشجوی نمونه " را واگذاشت و در کربلای ایرن پر کشید و دانست که :
تو را که از کنگره عشق می زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتاده است؟ (حافظ) .
بسیجی آن ریش دار بی ریشه ای نیست که دکمه پیراهنش را تا خرخره می بندد و در حالیکه پیراهنش را روی شلوارش می اندازد هرازچندگاهی کارت بسیجش را علم میکند تا عده ای زیر آن سینه بزنند و هر زمان که نفسش دستور میدهد کارت را همچون چماقی بر سر دیگران بکوبد یا هم او که شب و نیمه شب همراه دوستانش برای تفریح تابلوی ایست در دست میگیرد وبا مزاحم مردم شدن، سرش را گرم می کند.
مهندس شهید " مهدی باکری " بسیجی واقعیست ، همان شهردار نمونه و فرمانده لشکر دلاوری که بدون هیچ گونه ادعا و کارت و معرفی نامه ای در اوج گمنامی به یاری پیرزن سیل زده میشتابد وهمپای کارگران شهرداری کار می کند و همدوش دیگر بسیجیان لشگر جعبه فشنگ جابجا میکند. بسیجی پشت میز نشسته محبوسی نیست که هیچ ارباب رجوعی جرأت رد شدن از هزار فرسخی اش را ندارد. همانی که دیر می آید و زود میرود .... خیلی زود !!
بسیجی آن جوان شادابی است که اول صبح قبل از همه به اداره می آید و آخرین نفری است که کارت خروج میزند . همان جوان خوش برخوردی که تا" امر" پیرزن ارباب رجوع را "امتثال" نکند از پای نمی نشیند .
بسیجی همان " نگاه صبور و استوار " و " لبخند مهربانی " است که " ماندن " را در "رفتن " ، " بقاء" را در " فنا" ، "شهرت" را در" گمنامی" و"حیات" را در" شهادت" دیده است .
|