|
ادب عقل
داريوش محمدپور
dariush@SiahSepid.com
جامعة ما ايرانيان، از جمله جوامعي است كه به علل تاريخي و فرهنگي هميشه زمينه لازم براي جولان درونگرايي و برتر نهادن عواطف در آن فراهم بوده است. در اين ميان، آنچه كه البته از آن استفاده فراوان شده است مواريث بزرگان عرفا و اعاظم شعراي اين ديار بوده است و با تكيه بر عنصر تخيل و بهره جستن از مضمون ارادت و ستايش آن همواره راه فروكوفتن عقلانيت و خردورزي گشوده بوده است.
نكته مهمي كه در اينجا مطرح است اين است كه متأسفانه آن توازن و تعادلي كه بايد ميان عقل و عشق بر قرار باشد از ميان رفته است و كمتر كسي يافت ميشود كه علي رغم حرمت نهادن به منزلت عاشقي در مقام خود، شأن خردورزي را نيز حفظ نمايد و جانب گوهرِ شريفِ عقل را فرو نگذارد. واقعيت اين است كه اقبال كثيري از معتقدين به برتري بي چون و چراي عشق بر عقل به سوي مسايل عرفاني ناشي از همين فضاي نامتعادل و آشفته است. آدميان به طور طبيعي تمايل به رها ساختن خويش از بار گران عقلانيت دارند و انصافاً مواد لازم براي پروراندن اين انديشه به وفور نزد بزرگان ما از قبيل مولوي و حافظ يافت ميشود. وقتي كه به ماهيت قضيه با دقت و موشكافي مينگريم در مييابيم كه گريختن آدميان به سوي مخدرات و مستيها در واقع گريز از بار طاقتفرساي عقل است. از اين منظر آيا تفاوت ماهوي زيادي ميان كساني كه ارادت فزون از حدي به عشق نشان ميدهند و ميخوارگان و افيونيان هست؟ مدعاي نگارنده به هيچ رو تخطئة هيچ يك از اين اصناف مردم نيست، اما حقيقت امر اين است كه:
تا دمي از شرّ هستي وارهند ننگ خمر و زمر بر خود مينهند
و حكايت همگي اشتغال از خود است نه پرداختن به خود. از حق نبايد گذاشت كه اين مراتب هر يك در جاي خود نكويي و منزلت ويژه خود را دارد، همانگونه كه هيچ انديشمند منصفي نميتواند فيالمثل گناه كردن را امري ضرورتاً پليد و مضرّ و عفونت آور بداند. پرداختن از خود جايي دارد و پرداختن به خود هم جايي. آنجا كه عاشقي در حضور معشوق مينشيند و مهابت و صلابت حضور را در مييابد، البته اشتغال به خود پليد و مذموم است. و آنجا كه آدمي در مقام فهم و تصرف در جهان پيرامون خويش است و در جايگاه تدبير و ادارة امور معيشت و حيات اجتماعي است، باز هم بديهي است كه پرداختن از خود و بيخويشي و مستي، ناپسند و زيانبار است.
نكته ظريفي كه در اينجا نهفته است اين است كه اولاً عاشقيت بدان مفهوم متعالي و ارجمندي كه بزرگاني از قبيل حافظ و مولوي در نظر داشتهاند، به ندرت نصيب همگان ميشود. ثانياً بسياري از مردم يا خود را به عاشقي ميزنند و تعاشق ميكنند يا ميخواهند به زور خود را عاشق كنند، غافل از اينكه:
كس دل به اختيار به مهرت نميدهد دامي نهادهاي و گرفتار ميكني
در جهاني كه ما در آن هستيم، هر موجودي را كمالي متصَوّر و مقدّر است و غايت زندگاني هر موجودي نيل به آن كمال و ادا نمودن حق آن مقام است. همگي آدميان قرار نيست عاشق بشوند. درست است عاشقي هنر و فضيلت است. به تعبير حافظ:
عاشق و رند و نظربازم و ميگويم فاش تا بداني كه به چندين هنر آراستهام
عشق ميورزم و اميد كه اين فنّ شريف چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود
بكوش خواجه و از عشق بينصيب مباش كه بنده را نخرد كس به عيب بيهنري
كمال سرّ محبت ببين نه نقص گناه كه هر كه بيهنر افتد نظر به عيب كند
و ابيات فراوان ديگري از اين قبيل. امّا وقتي آدمي لاف اين را ميزند كه چيزي در اختيار داشته باشد و گرما و جنبشي حس كند كه برايش معنويت و نورانيتي آورده باشد. اينكه آدمي پيش از وصول به اين مقام، عقلانيت خويش را معطّل بگذارد و در ديوانگي را بكوبد، نه تنها مايه حركت و رشد آدمي به سوي معرفت يا وصال يا هر چه كه نامش را بگذاريد نميشود، بلكه اتفاقاً زمينه را براي بازيچه واقع شدن آدمي فراهمتر ميكند. اين افراد بايد خود را روزي براي بازخواست خداوند مهيا كنند كه چرا از اين نعمت ارزشمند استفاده نكردهاند و آن را تلف كردهاند. اين چه هنري است كه آدمي به صرف داشتن دل، حق عقل را ادا نكند؟ خوب، اگر كسي از همان ابتدا مرخص باشد و اصولاً عقلي نداشته باشد، حرجي بر او نيست، ولي آيا ما همگي چنين هستيم؟ همگي آدميان خود اين ميزان را در اختيار دارند كه تشخيص دهند آيا حقيقتاً غلبه دل و سيطره عشق تا بدانجا رسيده است كه عقل را مهمل بگذارند يا نه؟ آري به هيچ رو نميتوان انكار نمود كه افرادي هستند كه به حق ميگويند:
زين خرد جاهل همي بايد شدن دست در ديوانگي بايد زدن
آزمودم عقل دورانديش را بعد از اين ديوانه سازم خويش را!
اما مشكل از آنجا شروع ميشود كه عدهاي تظاهر به شوريدگي ميكنند و با استناد به همين سخنان خود را يكباره از شرّ عقلانيت و انديشيدن خلاص ميكنند و چه بهتر كه اينجا مراد و پيري هم پيدا كنند و ديگر هيچ وقت به خود زحمت اجتهاد و دشواري استنباط مسايل را با همين ابزار موجود و مجاني خداوندي ندهند. البته يك نكته مهم را نيز نبايد از نظر دور داشت كه جهان ما را اكثراً متوسطين پر كردهاند و طبيعي است كه همگي اينها استطاعت هر گونه استنباط و اجتهادي را ندارند. روي سخن با كساني كه اصولاً امكان اين را پيدا نميكنند نيست. مخاطب اين سخنان آن كساني هستند كه توان خردورزي دارند و به كاهلي عقلي تن ميدهند.
يكي از چالشهاي عمدهاي كه در راه توصيف مسايل عرفاني و تبيين موضوعات معرفتي مطرح است اين است كه الگوهايي كه براي اين مسايل مطرح ميشوند، گاهي اوقات چنان موجه جلوه داده ميشوند كه زمينة تسليم را بي هيچ چون و چرايي فراهم ميكند. در رابطهاي كه معمولاً ميان مريد و مراد، معلم و متعلم و راهبر و رهرو تعريف ميشود، هميشه يك نقطة اشتراك و يك زبان قابل فهم وجود دارد. اين گونه نيست كه مريد به هيچ رو نتواند منطق رفتار مراد را درك كند و ناگهان مراد از آسمان به زمين بيايد و شروع به تعليم مريد كند. اين رابطه به مرور زمان، به تدريج و بر اساس بصيرت و آگاهي شكل ميگيرد و الا اصلاً نام ارادت بر اين رابطه قابل اطلاق نيست و جعل صرف است. نمونة آشكار اين ماجرا، داستان موسي و خضر است كه گاهي اوقات نكات ظريف اين داستان مورد غفلت قرار ميگيرد. اين داستان قرآني را همگي عارفان در تصويب و تبيين رابطه تسليمآميز ميان مريد و مراد فراوان نقل كردهاند و البته در بستر و زمينة خاص خود داراي معنا و موضوعيت است. اما حقيقت اين است كه يكي از پيامهاي اصلي اين داستان اين است كه زاويه نگاه خضر و موسي به عالم متفاوت است و اصلاً قرار نيست كه موسي خضر بشود. قرار نبوده است و قرار هم نيست كه زمين به آسمان برود و آسمان به زمين بيايد. موسي با علم خود و با تكيه بر شناخت عقلاني خود عمل ميكند و خضر بر اساس بينش پردهسوز و نگاهِ ظلمتشكاف خود رفتار ميكند. طبيعي هم هست كه موسي نميتواند اين را دريابد. لبّ اين داستان اين است كه به ما اين خبر را بدهد كه چنين موجودات رازآلودي هم هستند كه از سطحي بالاتر به عالم نظر ميكنند و حكمت رفتار ايشان براي عقول عادي قابل ادراك نيست. حال فرض را بر اين بگذاريد كه خضر به جاي اينكه اين اعمال را در حضور موسي و در خلوت دو نفره انجام ميداد، اينها را در عرصة اجتماع و در مقابل انظار همگان انجام ميداد. اينجا مسلم است كه هر قاضي منصفي بايد خضر را محاكمه ميكرد، چون اگر قرار به راه دادن چنين رويكردهايي به عالم در پهنة مديريت باشد و بخواهيم دستِ دخالتِ مسايلِ رازآميز و اسطورهاي را در امور تدبير عالم بگشاييم، نظام عالم مختل ميگردد و جهان ما دارالمجانين ميشود! تكليف خضر اصلاً شهرياري و مملكتداري نيست و تصرف او هم در عالم به هيچرو تصرّف عيان و بيپرده نيست. دستگيري پير از مريد هم مكانيزمي خفي دارد نه سازوكاري آشكار و تجربي كه قابل لمس و تكرارپذير باشد.
حالا خاصيت اين بينش عاشقانه چيست وقتي اين قدر شخصي ميشود؟ اگر فيالمثل بتوان از طريق ابنعربي يا ابنسينا و ابن رشد به معرفتي دست يافت، ديگر وجود حافظ و مولوي چه سودي دارد؟ حضور هر اين بزرگان نمايندة تفكر و انديشهاي است و آدميان متفاوت به فراخور ظرفيت و گنجايش عقلي و روحي و همچنين بر حسب طبع و ذايقه، هستي خويشتن را در آينة انديشه و هستيِ هر يك از اينها تماشا ميكنند. آنگاه كه كسي در كمند جذبة اينها واقع ميشود، در حقيقت مسير شناخت خويشتن را بيشتر طي ميكند تا به كمال مطلوب خود برسد. طبيعي است كه تفكر عاشقانه و قمارآميز مولوي درخور كسي كه بايد زندگي حافظانهاي داشته باشد نيست و بالعكس. اين تنوع در نظام عالم امري اجتناب ناپذير است.
از حيث معرفتشناسي هم تفاوت چنداني ميان الگوي حلاج، مولوي، حافظ، نيچه، هگل، كانت يا مثلاً سروش وجود ندارد. هر يك از اينها، نه ضرورتاً آگاهانه، از خويشتن آينهاي ساختهاند تا سايرين خود را در آن تماشا كنند. تفاوت در نكاتي است كه هر يك از اينها به دست ميدهند و ضرورتي هم ندارد كه آدمي به اينها از زاوية حق و باطل نگاه كند. درست مثل اختيار كردن ميوههاي مختلف است. فلان ميوة عجيب و غريب آفريقايي ممكن است به مذاق من و شما خويش نيايد و اصلاً ما را مريض كند، ولي براي يك آفريقايي كه عمري با آن زيسته است خيلي مطلوب است. اگر مثلاً چينيها گوشت مار، موش و لاكپشت ميخورند، آيا ما هم ميتوانيم مثل اينها سد جوع كنيم؟ حالا آيا انديشه هم سنخيتي با اين سخنان دارد؟ وقتي كه خوراك جسم داريم طبيعي نيست كه تنوع در خوراكهاي روح داشته باشيم؟ سخن از تأثير اين اغذيه متفاوت جسمي يا روحي بر تن و روان آدمي نيست، بلكه نفس وجود اينها دست آدمي را در اختيار اينها باز ميگذارد و تنها نظامهاي ارزشي ماست كه ما را در اختيار انديشهها محدود ميكند. حتي همين مولوي مسلمان عارف براي همة مسلمين در جهان امروز قابل قبول نيست و هنوز هم پارهاي او را به چشم انكار مينگرند. چرا بعضي به اين تكلف و زحمت ميافتند كه حافظ را اين قدر آسماني و عرفاني و فوق بشري نشان دهند؟ چون عقايد و نظامهاي ارزشي آنها با آن الگوهايي كه او عرضه ميدارد به هيچ رو سازگار نيستند و لزوماً براي اينكه حضور او را بپذيرند بايد دست به تأويلهاي عجيب و غريب بگشايند.
علي ايّ حال، نكتة مهم در تمامي اين ماجرا اين است كه توازن و تعادل ميان استفاده از ابزارهايي كه آدميان در اختيار دارند از ميان نرود. همانگونه كه تأكيد فزون از حد بر عشق و مغفول نهادن عقل مذموم است، توجه بيش از اندازه به عقل و مهمل نهادن خواص دلِ آدمي كفران نعمت است. يكي از معاني شكر استفاده مناسب و به جا از تمامي نعمتهايي است كه در اختيار داريم و اتفاقاً شاكران كساني هستند كه به كمال متناسب خويش نزديكترند. آيا يكي از معاني وصال همين شكر نيست؟ و باز آيا اين منجر به صلح و همسويي با جان جهان نميشود؟ و آيا همين نگاه به شكر كافي نيست كه ما را به استفادة صحيح و متناسب از عقل و عشق رهنمون شود تا مقام هر يك را بشناسيم و ادب آن مقام را حفظ كنيم؟ و ما را همين بس:
گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس زين چمن ساية آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتي اهل ريا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافيست طبع چون آب و غزلهاي روان ما را بس
|