Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 961 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

اينجا تهران است (6)

حامد يوسفي
hamedyou@SiahSepid.com

پنج شنبه ، شش بعد از ظهر!
بيدار شدن از خواب تو اون وضعيت كار ساده اي نيست! شب دراز بود و قلندر بيدار (!!) حالا مثلا ميخواي تلافي كني... مگه اين تلويزيون لامصب ميذاره؟! با چنان دادي ميري تو نشيمن كه بچه خشكش ميزنه! ‹‹خاموشش ميكني يا نه؟!›› هيچي نميگه، فقط مظلومانه نگاهت ميكنه! مثل اين گربه ها تو چشمات خيره ميشه و ... مثلا خان دادششي! از خودت خجالت ميكشي و بيخيالش ميشي. تازه يادت مياد بايد بري بيرون! اينم جاي تشكر بيدار كردنت بود؟!

پنج شنبه ، هفت بعد از ظهر!
داري از پله ها پايين ميري كه مهين خانم و ميبيني. هر وقت من اين موجود و ميبينم حالم گرفته ميشه! فقط سي و هفت ، هشت سالشه و با چند سر بچه قد و نيم قد. هفته دو بار هم كه مياد از حياط گرفته تا توالت ها رو قشنگ ميشوره... فكر نكنم با اون اوصاف شب نتونه بخوابه...هفته اي چهار تومن پول آت آشغال منم نميشه... اونوقت اين با اين پول مثلا” يه خانواده رو ميچرخونه!

پنج شنبه، هفت و بيست دقيقه شب!
‹‹ تو رو خدا يه آدامس بخر! ›› ديگه برام عادي شده، انگار بايد هر روز سر كوچه ببينمش و بم التماس كنه...با پررويي تو چشماش نگاه ميكنم و ميگم ‹‹ برو بچه، حال و حوصله ندارم! ›› بيچاره جوري آدم و نگاه ميكنه كه انگار زدي زير گوشش! روزاي اول دلم براش ميسوخت. ولي حالا خيلي عادي بدون هيچ توجهيي از كنارش رد ميشم و ... انگار نه انگار پشت اون چشمهاي ريز نگاهيه كه آدم و ميلرونه! نگاهي توام باحسرت و نفرت!

پنج شنبه ، هشت و نيم شب!
رسيدم ونك! گل فروشها، كوپن فروشها.. گداهاي خيابوني! از كنار هر كدوم كه رد ميشي با التماس نگاهت ميكنن و آرزوي خريد يه شاخه گل و ميكنن! دويست تومن! آخه دويست تومن هم پوليه كه حاضري براش دل يه بچه ده، دوازده ساله رو بشكني؟! يارو با كلي كلاس و موبايل بغل كمربند (!) و كت و شلوار با عشقش داره رد ميشه... با خنده ميگه ‹‹ صد تومن نميشه؟!›› و غش غش با هم ميخندن... مثل يه بازي فوتبال فقط تماشاگرم! انگار نه انگار كه چشمهاي اون بچه پر اشكه و اين پول غذاي شب يه خانوده ست!

پنج شنبه ، نه شب!
رسيدم! دم در بچه ها از دم وايسادن. نادر، علي ، امير ، آرش .. كروات و پاپيون و دستمال گردن غوغا ميكنه! خلاصه اون وسط من كلي جوادم! انگار نه انگار كه گودباي پارتي (!!) دوست دختر يكي از بچه هاست و بايد مرتب باشيم! هديه ها و يادگاري ها هم كه آخرشه... زير ده، بيست تومن چيزي پيدا نميكني... اونوقت من دست خالي رفتم و انگار هيچ اتفاقي نيفتاده... ‹‹ حامد تو چي گرفتي؟! ›› مگه بايد چيزي بگيرم؟ ‹‹ د آخه زشته! پس برا چي دعوتمون كرده؟! ››

پنج شنبه ، آخر شب!
حالا ديگه وقتشه... همه چيز پيدا ميشه... دلنگ و دولونگ هاي آهنگهاي دامبولي خارجي خيلي مسخره ست! ملت هم تو عالم مستي چنان قري ميدن كه خيال ميكني وسط يه مشت آدم خوار گير افتادي و همه دارن دورت ميرقصن! لباسهاي اونچناني و پيپ و سيگار و قرص و ودكا غوغا ميكنه... فكر كنم همين يه جشن چهارصد ، پونصد تومن خرج داشته... پنجاه نفر آدم و اينهمه آت آشغال كه مفتي نيست! به چشمهاي آدمها كه نگاه ميكنم مستي و خماري داد ميزنه. بيخيال از دنيا! آدمهايي كه هيچ وقت كلمه هاي ‹‹ نداريم ›› و ‹‹ نميشه ›› و نشنيدن! آدمهايي كه هيچ وقت چشمهاشون به خاطر يه لقمه نون اشك به خودش راه نداده... آدمهايي كه زندگي براشون يعني عشق و حال!!

تفاوت طبقاتي اين شهر داره اونقدر زياد ميشه كه آدمها خودشون و فراموش ميكنن! فراموش ميكنن كه چندي قبل همه مثل هم و زير يه سقف زندگي ميكردن و ....


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.