|
«آزادی» و سه شعر ديگر
*************
آزادي
س.م
selina_sm@yahoo.it
ديرگاهي است در موطن خود
به دنبال آن گمگشته مي گردم
ديرگاهي است در ظلمت شب
به دنبال آن ناپيدا مي گردم
ديرگاهي است در دل نااميد مردم
به دنبال نقطهٌ اميد مي گردم
ديرگاهي است در چشم هموطنانم
به دنبال آن فروغ گمگشته مي گردم
ديرگاهي است در آسمان مه گرفته
به دنبال آن رنگين كمان هفت رنگ مي گردم
ديرگاهي است در آب گل آلود رودخانه
به دنبال آن آب زلال مي گردم
ديرگاهي است در آغاز روز
به دنبال آفتاب مي گردم
ديرگاهي است در آغاز سا ل
به دنبال روزي نو مي گردم
ديرگاهي است كه درنگاه آن كودك يتيم
به دنبال خنده اي كودكانه مي گردم
ديرگاهي است كه در خاطرات مادربزرگ
به دنبال خاطره اي شيرين مي گردم
ديرگاهي است در دامنه ي هميشه سبز دماوند
به دنبال آن سبزي شادي بخش مي گردم
ديرگاهي است كه در بلندي البرز
به دنبال آن اقتدار مي گردم
ديرگاهي است كه درسهند و سبلان
به دنبال آن استقامت مي گردم
ديرگاهي است در، درياي پر خروش خزر
به دنبال آن غرش غول آسا مي گردم
ديرگاهي است كه در خليج هميشه فارس
به دنبال آن آرامش مي گردم
ديرگاهي است كه در كوير لوت
به دنبال آن سكوت دلنواز مي گردم
ديرگاهي است در موطن خود
به دنبال آن گمگشته مي گردم
ديرگاهي است كه در ذره ، ذرهٌ خاك كشورم
به دنبال «آزادي» مي گردم
*************
وقتي...
آرش
blue_black127@yahoo.com
وقتي با نوازش آفتاب گونه هاي ابريشمي
گلي از لذتي پايدار غني گشت
رخساره مرمرينت رااز ميان اين پرده بيرون آر
تا باز آفتاب بر گونه هاي گلي چون تو
رقص بلورين خود رادر انعكاس مرمرين تنت تجربه كند
نگاه از نوازش ابريشم وآفتاب و تو به تداعي حواس آواره
در ذهنم انسجام مي بخشد
و تو را در كلمات با رقص در خطوط
در فهمي عميق كه از اينان بر مي آيد
به تصويرمي كشم
اما اي نازنين
رخساره مرمرينت رااز ميان پرده بيرون آر
كه واژه ها در سرزمين ذهنم در خاموشي و ياسگي
به اعماق نيستي فرو مي روند
رخساره مرمرينت را از ميان اين پرده بيرون آر
تا كلام را از نگاهت ايمن كنم
تا مهتاب را بر آسمان شعرم بتابانم
من از اين همه اضطراب شبانه در خيال تاريك واژه ها مي ترسم
من از اين همه خطوط خالي مانده بر سينه گلبرگهاي شاد مي ترسم
مي ترسم از خيالي كه خالي مي كند
گهواره شعر را
در شبي كه از لالايي تو خبري نيست
وباز
تحمل اين تركه هاي بيرحم زمانه
كه بر وجود سرد و يخزده ام
چونان ذره هاي آتش است
رخساره مرمرينت را از ميان اين پرده بيرون آر
از ميان اين پرده
فريبا شو
تجلي ذهنيتي باش
كه از ماوراءهستي خسته
گم شده اي غير زميني كه بر چار طاق آسمان از فرياد و اشك
از سنگ واژه قصه تلخ خود را مي تراشد
آن سان كه مرا بر آسمان ذهنت يافتي
در گذر غمگين و رندانه ام رسوخ كن
اي كاش پناهي بودي به اندازه يك لحظه بيگانگي از خويش
تا اين همه را بر شانه هاي خسته ام دوباره بر گيرم
اي نازنين
رخساره مرمرينت را از ميان اين پرده بيرون آر
*************
كاري بايدكرد
امير اميري
amir@SiahSepid.com
كاري بايدكرد
كارستان
شعري بايد سرود
بي پروا
آهنگي بايد نواخت
هماهنگ
سد را بايد شكست
بي ترديد
پرنده را آزاد بايد كرد
بي منت
خانه را از ننگ خودكامان
با آب ديده بايد شست
بي شك
فردا دير است
.........
در برابرت
وقاحت
شرمنده شد
ودروغ جايگاهي
والا گرفت
تا آنجا كه
ابليس
تورا خلقتي
نا خلف دانست
وخالق در سكوتي سخت
آرام
آرام
مي گريست
*************
رستاخيز
بهزاد م هروی
comments@SiahSepid.com
آذرخشا !
وقت تنگ است،
دست کوتاه
آسمان ابر است،
ابر سیاه
تو سرگردان ، میان توده های سست ، حیران
چه می گردی!؟ چه میترسی!
درنگت ننگ می زاید
با توام! با توام هان!
بیا برخیز و برخیزان
فروغی را فرو ریزان
آذرخشا خیز و توفانی بساز
بر فراز خفته ها، خشکیده ها، خاموش ها
خیل این خاشاک و خار
آتشی را برفراز
دشت سوزانی بساز
آذرخشا روز رستاخیز رخشانی بساز
رستم زالی دگر، سام نریمانی بساز
آذرخشا !
آذرخشا خیز و ایرانی بساز
|