|
ضد «قهرمان پروري»
کورش باقی
koroush@SiahSepid.com
تجربه انقلاب اسلامي نوعي زدگي از "قهرمان" و "قهرمان پروري" را در بين جوانان رواج داده است. به نوعي كه بسياري از جوانان امروز هيچ نامي را بر سر در هيچ دسته سياسي بر نميتابند. اين تجربه تلخ تا آنجا پيش ميرود كه بسياري با وجود تاييد نوشته هاي فردي چون "اكبر گنجي"، حمايت از او را نوعي قهرمان پروري ميدانند. ضديت با قهرمان پروري در كشور ما بر پايه دو تجربه آيت الله خميني و تا حدي آقاي خاتمي پا گرفته است. ساختن بت از رهبر انقلاب و وحي منزل دانستن هر آنچه از مابين "دو لب مبارك" بيرون بيايد، تا آنجا پيش رفت كه هنوز و بعد از گذشت سالها از فوت ايشان، بسياري از احكام قضايي صادر شده برپايه "ضديت با افكار رهبر فقيد انقلاب" صادر ميشود. استقبال چند ميليوني مردم در روز 12 بهمن سال 57 بيشتر استقبالي از"منجي عالم" يا حداقل "منجي كشور" بود تا استقبالي از رهبر يك جنبش يا انقلاب.
آنچه امروز گريبان تفكرات سياسي جامعه ما را گرفته است نتيجه مستقيم آن "بت سازي" است. بسياري از روشنفكران ايران امروز با اشاره به تجربه انقلاب و پس از آن آقاي خاتمي، هر گونه بت سازي و قهرمان پروري را به درستي نفي ميكنند. آنچه در اين ميان ناديده گرفته ميشود خلط دو موضوع "قهرمان و بت" و "رهبر" است. بت سازي بالابردن بيش از حد افراد است تا جايي كه نتوان پايين شان آورد. و اين است آنچه ما را از بالا بردن هر كسي ترسانده است. اما چيزي كه در عمل اتفاق افتاده، از دست رفتن بسترهاي طبيعي تولد رهبري براي جنبش اصلاح طلبي ايران امروز است. نوشته هايي مانند "مانيفست جمهوري خواهي" افرادي مانند اكبر گنجي به خوبي از فاكتور هاي اساسي تبديل شدن به يك مانيفست براي جنبش اصلاح طلبي بهره مندند. آنچه آنها را با وجود حمايتهاي بسيار از سوي اكثريت مردم و بسياري از نيروهاي اپوزيسيون از اين موقعيت باز ميدارد حضور يك فرد (و فقط يك فرد) در پشت اين نوشته است. اين حضور فردي تجربه تلخ بت سازي را به اشتباه به همراه نگاهي به گذشته نگارنده (كه بسيار مورد توجه برخي گروه هاي سياسي خارج از كشور است) در هم مي آميزد و از تبديل اين نوشته به متني براي استناد به آن در اين جنبش جلوگيري ميكند.
از سوي ديگر متوني مانند متن اخير تعدادي از فعالان فرهنگي و سياسي با وجود داشتن امضاي تعداد زيادي از افراد با سابقه و خوشنام سياست و فرهنگ ايران، از نداشتن فردي به عنوان چهره آن رنج ميبرد. توافق اكثريت جامعه با يك متن به عنوان مانيفست حركت جنبش عنصريست لازم و نه كافي. اصل وجود چنين "اساسنامه" اي به صورت مكتوب است كه از رخ دادن تجربه اوايل انقلاب جلوگيري كرده و باعث خواهد شد به بسياري احساس "گول خوردن" دست ندهد. عدم وجود يك فرد به عنوان كسي كه به عنوان صدا و تصوير اين مانيفست و رهبر جنبش باشد يكي از شرايط عملي شدن چنين متوني است.
اشتباه ما ساختن "بت" بود نه پذيرفتن "رهبري" آنها. تا وقتي طعم تلخ اين دو تجربه، قدرت پذيرفتن هر گونه رهبري را از بدنه سياسي كشور سلب كرده، گمان راه بردن به سويي روشن خيالي باطل است. آنچه ما امروز نياز به آموختن داريم پذيرفتن رهبريست بدون ساختن بت و قهرمان از رهبر. پيروزي يك جنبش در رسيدن به مطالبات سياسي خود نياز رهبر دارد. ما رهبري همچون "فيدل كاسترو" را تجربه كرده ايم. اين تجربه نبايد ما را بر آن دارد تا نفس وجود رهبر را نفي كنيم، بلكه بايد به فكر رهبري چون "نلسون ماندلا" باشيم.
|