|
خوش بختي
داريوش محمدپور
dariush@SiahSepid.com
يك دم نـگاه كـن كه چـه بر بـاد ميدهـي
چنـدين هـزار اميـــد بني آدم است اين
بارها پيش از اين نجواي منادي درون را در دهليزهاي قلب پرغوغايم شنيده بودم كه: «بنويس! حديث پرغصة دولت و نيكبختي را! داستان دل ما و دلهاي شرحه شرحه را! «تو كه دستت به نوشتن آشناست! دلت از جنس دل خسته ماست!»».
آنچه كه امشب مينويسم حكايت غمهاي جگرگداز ما نيست. سخن فيلسوفانه هم نيست. بازتابي است از آنچه كه در عالم واقعيت رخ ميدهد. قصة شيرين حقيقت و ارزش را ميگذاريم براي شبهاي راز كه تنها و فارغ از واقعيتهاي تلخ بنشينيم و «گره از زلف يار باز كنيم» و در نياز را بگشاييم. پس داستان حقيقت صرف و مجرد را هم عجالتاً براي مجال ديگري در پس اين نوشته ميگذاريم كه فقط لايه زيرين و مغز اين مكتوب بماند نه پوست و قشرش كه به چشم هر نامحرميبيفتد. با اين وجود از آنجا كه تجربه نشان داده است كه زياد مقيد و وفادار به چهارچوبهاي خشك و بي انعطاف نميمانم، شايد همه اينها را با هم بنويسم!
دغدغة عمدهاي كه اكثريت آدميانِ اهل كرة خاك عمرشان صرف آن ميشود، رسيدن به خوشبختي است. در سرزمين ما، خوشبختي تعبيري است كه مردم، به طور اعم، در مناسبتهاي مختلف و در اكثريت قريب به اتفاق موارد مقلدانه و به تعارف، فراوان خيرات ميكنند. حال اين خوشبختي چيست؟ سعادت چيست؟ اين آرزوهاي سپيد بختي و بلند اقبالي كه براي دوستان و آشنايانمان ميكنيم، يعني چه؟
واقعيت اين است كه انسان تا چيزي را آزادانه و بي زحمت در اختيار دارد چندان قدردان و شكرگزار آن نيست و آنگاه كه از كف ميرود، جزع و فزع از ضميرش بيرون نميرود. از اين رو برخي هنوز مفهوم شادي، طرب، خوشبختي راستين برايشان مبهم و مشوش است، جه برسد به اينكه برايش ارزش قائل شوند.
پيش از پرداختن به جوانب ديگر ماجراي خوشبختي، جالب است كه بدانيم در زبان انگليسي خوشبختي را معادل Happiness ميآورند، كه با اتفاق و تصادف همريشه است و قاعدهي منظمي بر آن حاكم نيست. اين معنا نزد عارفان و شعراي ما نيز به شيوهاي ديگر تجلي داشته است. اين بيت سعدي را بنگريد:
توفيقِ عشقِ روي تو گنجي است تا كه يافت / باز اتفاقِ وصلِ تو گويي است تا كه بُرد؟
حديثي از رسول الله داريم كه «السعيد سعيد في بطن امه و الشقي شقي في بطن امه»، كه بيانگر نوعي فلسفه جبر است كه شايد جز براي عارفان براي بقيه مردم هضمش سنگين و ثقيل باشد. اينكه حضرت حافظ ميفرمود:
رضا به داده بده وز جبين گره بگشا / كه بر من و تو در اختيار نگشاده است
از آن روست كه از قائلان به همين طرز تفكر است. حال اينجا چندان موضوع شقاوت را مورد بحث قرار نميدهيم، چرا كه اصولاً در بستر و چهارچوب اين سخن نميگنجد. مفاهيم منفي را كه ممكن است بار آزار دهندهاي داشته باشد، فعلاً به كناري مينهيم. اما سعادت، كدام گوهر گمشده است كه آدميان هميشه فريادشان براي رسيدن به آن بوده است؟ حافظ، غزلي سوزناك دارد كه به خوبي گوياي رنج عميق و درد استخوان سوزي است كه انسان در عرصههاي مختلف مادي و معنوي زندگي ميتواند بيازمايد. در اين غزل اگر چه آشكارا بوي عشق و سوختگي به مشام ميرسد، بيتي داريم كه نشانگر جستجوهاي معنوي او نيز هست:
دريغ و درد كه در جستجوي نقدِ حضور / بسي شدم به گدايي برِ كرام و نشد
آيا اين «نقدِ حضور» براي انسان، حظ و بهرهاي از سعادت و دولت نيست؟ به جرأت ميتوان گفت كه آسايشهاي معنوي و روحاني انسان در پرتوِ همين حضورها و ظهورها ميسر است. آري، پارهاي بلند از سعادت انسان و خوشبختي او در ميزان بهره مندي اش از معنويات، تأمل، خاطرههاي ازلي و روحاني اش نهفته است. در قاموس اهل معرفت، آنها كه «مقيم حلقة ذكر» هستند، حظي وافر از اين روشن بيني روحاني و سعادت آسماني دارند.
در ادامه سخن، باز هم از سحر كلام حضرت لسان الغيب ياري ميطلبيم و «مدد از خاطر رندان» ميجوييم كه مبادا در اين كار صعبِ تعيين حدود و ثغور سعادت، خطايي بكنيم. آنجا كه «بيخ طربِ» رندي چون حافظ رو به خشكي مينهاد، عجب نبود كه رهسپار راه خرابات شود «تا در آن آب و هوا، نشو و نمايي بكند». اين خرابات كجاست؟ اين مكاني كه حافظ در آن نور خدا ميبيند چه دارد كه او چنين شيفتة آن است و حتي طينت خود را از خاك خرابات ميشناسد و خرقه او در آنجا مدام «به باده در گرو است»؟
نميخواهيم چندان سختگير و خشك دماغ باشيم كه همة بادههاي حافظ را آسماني و تمام معشوقهاي او را افلاكي بدانيم و در عالم خاكي او را فارغ از زمينيان بشناسيم. اهل تحقيق زياد در اين باره سخن گفته اند و آنان كه راه اعتدال پيموده اند، بيش از ديگران حق سخن را در خصوص انساني «كاملاً انسان» ادا نموده اند. آري حافظي كه بوستاني روح بخش و صحبت نوشين لبان و جام باده را با «باغ ارم و نخوت شداد» معاوضه نميكند، از شؤون زندگي بشري بـه خوبي بهره مند بوده است، يا حداقل خوب آنها را ميشناخته و بجا آرزو ميكرده است.
اما اينجا لغزشگاهي هست كه خيليها در ورطة آن فرو ميغلتند و گوش به هشدار سروش جان نميدهند و راهي طريق فجور ميشوند. آري، در راه رسيدن به سعادت و خوشبختي، «وسوسة اهرمن بسي است» و بايد به پيام سروش گوش دل فرا داد. اينجاست كه حافظ، بسيار رندانه و صريح مرزبندي ميكند و شكاف عميقِ ميان عشق و شهوت اينجا رخ مينماياند. آري، عاقبت به وادي عشق رسيديم. عشق، از نگاه حافظ و نه تنها از نگاه حافظ، كه از چشم هر آنكه با تمام وجود يكايكِ مناطق جغرافياي آدميت را لمس كرده باشد، بلندترين جلوة سعادتمندي و خوشبختي است و نميخواهيم باز تكرار مكررات كنيم كه اين رندانِ آزاده، عشق خاكي را منهاج عشق افلاكي ميدانند. براي عاشق، موهبت عاشقي نه تنها عظيم ترين پارة خوشبختي و سعادت است كه در اوج بهجت و وصال، عشق عين خوشبختي و دولت است. آن آيهاي كه در قرآن مجيد به «حب شهوات» در ميان انسانها اشاره ميكند، برخي از مناطقي را كه خوشبختي انسان در آنجا يافت ميشود آشكار كرده است. و اين مولوي بود كه اين تزيين حب شهوات را كار خدا ميدانست و نه شيطان.
زُيِّن للناس حق آراستست / زانچه حق آراست كي تانند جست
چون پي يَسْكُن اليهاش آفريد / كي تواند آدم از حوا بريد
رستم زال ار بود وز حمزه بيش / هست در فرمان اسير زال خويش
آنكه عالم مست گفتش آمدي / كلميني يا حميرا ميزدي
(مثنوي معنوي، دفتر اول 2428-2425)
و اصلاً او را ميديد كه «دامينهاده است و گرفتار ميكند». آري، بايد اذعان كرد كه قسمتي، هر چند از نگاه گروهي قسمتي بسيار اندك از سعادت انسانها، در همين بهره منديها دنيوي است. خانه خوب داشتن، همسر خوب داشتن، مَركب خوب داشتن و از اين قبيل داستانها.
اما در مسير زندگي هر چه كه جلوتر ميرويم، واقعيت و حقيقت، توأماً خود را عريان تر و بي پرده تر نمايش ميدهند. آنچه كه از عشق گفتيم، حقيقت و در عين حال واقعيتي است كه آنها كه آن را چشيده اند، و صادقانه و بي آلايش آن را لمس كرده اند از بلندي و ارجمندي آن نيك آگاهند. و اينجاست كه سعادت و خوشبختي به زيباترين وجهي در عاشقي، چه در مقام وصال باشد و چه در واقعة فراق، به خوبي چهره ميگشايد. اينجاست كه حافظ ميگفت:
طفيل هستي عشقند آدميو پري / ارادتي بنما تا سعادتي ببري
براي او سعادت موقوف ارادت ورزي و عاشقي است و اصلاً مقصود از آفرينش را درك عشق ميداند:
عاشق شو ار نه روزي كار جهان سر آيد / ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي
حال همين حافظ جلوههاي ديگري از سعادت را به ما نشان ميدهد و واديهاي تاريك و سراسر ظلمتي را هم در چين و شكن طرّه گره گير دلداري نشان ميدهد كه تاب جعد مشكينش خون به دلش كرده بود. او، چون ما، خوب ميديد كه برخي از سعادت و دولت برخوردارند و اين سعادتِ بلند را هم به لياقت و شايستگي بدانها نداده اند و اين جام مراد را از سر جود و تفضل ارزاني شان داشته اند:
در ازل هر كو به فيض دولت ارزاني بود / تا ابد جام مرادش همدم جاني بود
و اين فيض و ازل را به زور و زر و تزوير هم نميتوان ستاند:
دولت نتوان خريد جانا به درم / عاشق نتوان كرد كسي را به ستم
و اين فيض ازل تنها در نورانيتها و لحظات ناب تأمل روحاني منحصر نميشود، بلكه براي رند نكته داني چون حافظ:
هر آنكو خاطري مجموع و ياري نازنين دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
اين يار نازنين را هم هر كسي به قدر ظرفيت وجودي اش و گنجايش دل، جان و خردش ميشناسد و قدر ميداند. اما، «خاطر مجموع» داشتن هم براي او پارهاي از عيش و تنعم است. حافظ هيچگاه عشق و شراب را از ياد نميبرد و گويي اين دو براي او از ازل با هم بوده اند و تا ابد به هم پيوسته اند. او بي پروا توبه از اينها را عبث ميداند، چرا كه در اين راه خود را سخت توبه شكن ميشناسد:
من ترك عشق شاهد و ساغر نميكنم / صد بار توبه كردم و ديگر نميكنم
توبه كردم كه نبوسم لب ساقيّ و كنون / ميگزم لب كه چرا گوش به نادان كردم
و اين جمعيت خاطر او از عشق شيرين دهنان است و مستي شرابي خوشگوار (كه احياناً بي خمار باشد و دردسر هم نداشته باشد!):
خاطر به دست تفرقه دادن نه زيركي است / مجموعهاي بخواه و صراحي بيار هم
اين حافظ بت پرست كه سجدة صنم عشق ميكند و خود را در طاعت مه رويان معذور و بي گناه ميداند، سعادت و خوشبختي خود را در اينها ميداند و تعارف هم ندارد، اگر چه كم نيست مواردي كه يادآوري ميكند كه هر چه كرده است از دولت قرآن بوده است و به يمن دعاي شب و ورد سحري و مدد انفاس سحرخيزان. براي او دو دنيا فداي عشق است:
جهان فاني و باقي، فداي شاهد و ساقي / كه سلطانيّ عالم را طفيل عشق ميبينم
اين شخصيت ذووجوه و چندين لاية رند و گريزپا، تمام اين خصوصيات را به كمال با هم داراست. گفتيم كه او به «عُجبِ علم» خود را از «اسباب طرب» محروم نميكند. اما، اين اسباب طرب براي او بي حضور معشوقي كه همة هستي اوست، به چيزي نميارزد و خلأ وجود محبوب، هر حلاوتي را به كامش تلخ ميكند:
باده و مطرب و گل جمله مهياست ولي / عيش بي يار مهنّا نشود، يار كجاست
حال ميرسيم به آن واپسين حديثي كه سراسر غم است و درد، اگر چه غمياست خواستني و شيرين. زخمهايي كه از مرهم، مرهم ترند. و به قول آن شاعر:
به آن زخمهاي مقدس قسم / كه جز زخم مرهم براي تو نيست
اينجا، حديث هول قيامت ميرود. اينجا داستان فراق را مويه ميكنند. اينجا، عاشقي اهل معرفت، چندان پرواز كرده است و بند گسسته كه ديگر «شكر رقيب» ميگويد اگر چه شكايتها از آن يار دلنواز بر لب دارد:
من و مقام رضا بعد از اين و شكر رقيب / كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت
اينجا، قصة ديدگان سپيد يعقوب است و حكايت رسواييهاي زليخاست. از آن فراتر، به چهرهاي ميرسيم كه نماد هجران شده است و غيرت و پايداري عاشقانة او مثالِ پاكبازي ساير عاشقان است. آري، نام ديگري هم در همين رديفِ عاشقان مهجور ميآيد ولي در صدر اين فهرست. اين نام، نام ملعوني طرد شده است، يعني ابليس! تذكري ميدهيم، اگر چه براي اهل اشارت چندان موضوعيت ندارد، كه اين سخنان را در بستر تعاليم عرفا ميگوييم و قرائت تمثيلي آنان از اين داستان. پس مشخص است كه نگاه ما به ابليس با عينك تشرع و زاهدي نيست.
شرح قصة او را بسياري از بزرگان و عرفا گفته اند. مولوي هم از زبان او، ولي به همان اندازه از زبان زمرة عاشقان هجران كشيده، در داستاني در دفتر دوم مثنوي (ابيات 2638-2621) آورده است. وصف اين دردمندي را از زبان مولوي با يك رباعي پر معنا و آموزنده ميآوريم:
من درد تو را ز دست آسان ندهم / دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم / كان درد به صد هزار درمان ندهم!
حافظ هم در غزلي كه رديف فراق دارد، به اين جلوة بخت اشاره ميكند و در جاي ديگر صراحتاً ميگويد كه:
من از اين طالع شوريده به رنجم ور نه
بهره مند از سر كويت دگري نيست كه نيست
و اين فراق را، به نوعي نشان ادبار ميداند:
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد / گناه بخت پريشان و دست كوته ماست
به رغم مدعياني كه منع عشق كنند / جمال چهره تو حجت موجه ماست
ميبينيد، باز هم عاشق در اين شب يلداي هجران، شبي كه چشم انتظار دميدن سپيدهاي هم شايد نباشد، دم از وفا ميزند. باز هم ميگويد:
بر آستان وفا سر نهاده ايم و هنوز / اگر اميد گشايش بود، از اين باب است
چرا؟ يك دليلش بسيار روشن است. دليلي كه خيليها همواره از آن غفلت كرده اند و يا تغافل ميكنند: عشق، به اختيار و انتخاب نيست. «عشق آمدني بود، نه آموختني»! آنها اسير داميهستند كه صياد ازل تنيده است و پيش پايشان گسترانده، كه «العشق شبكه الحق». عشق، اگر عشق باشد، چيزي نيست كه با گذشت ايام از دل برود. اين مهر، ظاهراً به روزگاران در دل نشسته است، ولي حتي به روزگاران هم نميشود آن را از دل برون كرد. اين بهشت گمشده، اين فردوسِ مفقودِ وصال، جان سعادت است و جلوه گاه «آن».
براي اين است كه عاشق ميگويد كه:
اي دل گر از آن چاه زنخدان به در آيي / هر جا كه روي زود پشيمان به در آيي
هش دار كه گر وسوسة عقل كني گوش / آدم صفت از روضة رضوان به در آيي
و امّا در اين ميان، نكتة نهفتة ديگري نيز هست كه در بسياري از اوقات عشقهايي كه بر سر راهِ آدميان قرار ميگيرند، امتحانهايي هستند براي عشقهايي عظيمتر و فربهتر، عشقهايي عميقتر و ديرپاتر. اين تجربه را به وضوح ميتوان نزد مولوي يافت، كه سرآمد تماميِ عاشقان است. در ابتداي سلوك، آزمودن ضربِ دستِ عشق، عاشق را براي دريافتن نكات ظريفتر آماده ميكند. چه بسا عدهاي براي رسيدن به يك عشق، كه همان عشق نخستين و واپسين باشد (و اين بختي بلند ميخواهد)، از مسير بسيار صعب و پرخطري عبور كنند. در اين گذركاهِ هايل بسا كسان هستند كه از نفس ميافتند و ديگر پاي رفتن اين راه را نمييابند.
اين عاشقي، اين مهرورزي پاكبازانه و بي علت، چشمة حيواني است كه قوُتِ جان عاشق از جرعههاي آن است. اما، جاهايي ميبينيم كه اين جرعهها به كام تشنه و سوختة عاشق نميرود و تاب او را ميبُرد:
ساغر ما كه حريفان دگر مينوشند / ما تحمل نكنيم، ار تو روا ميداري!
سخن از اختيار و اضطرار بود. تصور ميكنم منطق انساني و عقل سليم به خوبي نشان ميدهد كه انسان بايد بسيار سبك مغز و بيخرد باشد كه عشق ورزيدن را اختيار و انتخاب كند (اين عشق با مهر ورزيدن به طور اعم متفاوت است، و الا محبت داشتن به ديگران ارزشي اخلاقي است). عشقي كه به اختيار باشد، پيشاپيش نتيجه اش روشن است. اگر به مقصود برسد، اين تب تند زود به عرق مينشيند و اگر نرسد به تدريج از ياد ميرود. آنچه كه موقوف اختيار است و انتخاب، عشق نيست. هوسي است كه شايد معيارهايي داشته باشد كه اندكي متعالي تر از بقيه معيارها باشد و ظاهراً و ابتدائاً به قصد اشباع غرايز تن نباشد. و اينجا به مرز حساسي ميرسيم كه محتاج توجه دقيق است. اگر موشكافانه با اين داستان برخورد نكنيم پارههايي گرانسنگ از معاني سرشار از معرفت و حكمت را از دست داده ايم.
آيا عشق (منظور عجالتاً عشق خاكي است) با تمتع از لذات تن، منافاتي دارد؟ كدام يك از اين دو بر ديگري مقدم است. آيا اينها تناسبي يكسان با هم دارند؟ چندان جاي بحث ندارد كه لذت تن، نميتواند انگيزهاي قوي براي عشقي باشد كه در آن ايثار و نياز و رقت طبع هست. عشق خاكي (افلاكي كه جاي خود را دارد) نميتواند منبعث از ارضاء غريزه باشد. پس اين كدام هوس گرميبخش است كه گريبان حافظ را گرفته است كه بگويد:
ز ميوههاي بهشتي چه ذوق در يابد / هر آنكه سيب زنخدان شاهدي نگزيد؟
يقيناً آنچه كه در نسبت ميان مرد و زن، نقشي از سعادت را بر پردة جان آنهـــا مينگارد، عشقي است كه بر جملگي عرصههاي زندگي خصوصي و اجتماعي آنها پرتو افكن است. با اين وجود ربطي وثيق ميان طبيعت انسان و ابعاد متافيزيكي حيات او وجود دارد. جـان آدميسوار بر همين مركب تن، بدان مقصد عالي ميرسد. در چهارچوب قيود و شرايط خاص آن، يعني اخلاقي كه عشق پر مغزترين درسهاي آن را به آدميميآموزد، حق اين تن را بايد ادا نمود و سهم آن را داد كه آنجا كه جان آدميبايد آزاد و رها عرصههاي خالص و قدسي آسماني را در عرش ملكوت تجربه كند، اين تن به جاي آنكه بار باشد، بال پرواز گردد.
اينجا حوزهاي را داريم كه عشق ميآيد و قيد بزرگي را بر آرزوهاي تن مينهد و آن را منحصر به وادي خاصي ميكند. عشق، شركت سوز ميشود و جز معشوق را حتي به عرصههاي خصوصي تن راه نميدهد، حجرههاي نهان جان كه ديگر جاي خود را دارند. اينجا عشق آتشي ميشود كه همة پليديها و اغراض آلوده را ميسوزاند. اينجا عشق شمشيري ميشود كه غير از معشوق را گردن ميزند:
عشق آن شعله است كو چون برفروخت / هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت
تيغ لا در قتل غير حق براند / در نگر زان پس كه بعد لا چه ماند
ماند الا الله و باقي جمله رفت / شاد باشاي عشق شركت سوز زفت
غير معشوق ار تماشايي بود / عشق نبود هرزه سودايي بود
حال، ختم سخن را، كدام موجود بختيار هست كه عشق را آزموده باشد و از سرور و ابتهاج وصال برخوردار باشد؟ چه سعادتي بالاتر و فربه تر از اينكه انسان كسي را عاشقانه دوست داشته باشد و عاشقانه پاسخ اين نداهاي محبت آميزش را بشنود؟ يا كدامين دولت از اين بالاتر است كه يك خاكي ناتوان پا به وادي لاهوت بگذارد و حضور حضرت عشق را در عرش يار، در كنار قدسيان ديدار كند؟ فيض ازل جز اين است كه:
ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت / با من راه نشين بادة مستانه زدند؟
و آنكه هيچ يك از اينها را ندارد چه دارد؟
جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد / هر كس كه اين ندارد، حقا كه آن دارد
با هيچ كس نشاني زان دلستان نديدم / يا من خبر ندارم، يا او نشان ندارد
هر شبنميدر اين ره، صد بحر آتشين است / دردا كه اين معما، شرح و بيان ندارد
|