|
اينجا تهران است (۷)
حامد يوسفي
hamedyou@SiahSepid.com
جمعه ، هفت صبح!
‹‹ بلند شو ديگه! ›› صداي نكره چهار ، پنج تا لندهور تو اتاق از خواب بيدارم كرد! ‹‹ يالا بليط گيرمون نمياد ها! ›› واسه ديدن بازي همه از شب دور هم جمع شديم، پرسپوليس استقلال كم چيزي نيست ها... بدو بدو آماده شديم و زديم بيرون! روز نهايي! بازي بزرگ.. ‹‹ همه چيز آوردين؟! آب ؟ نوشابه ، پفك ، تخمه؟؟ ›› ماهايي كه حتي واسه درس هيچ وقت كله سحر پا نميشديم براي يه فوتبال از شب قرار گذاشتيم و ...
جمعه ، هشت صبح!
‹‹ خودمونيم ها.. اگه خونمون شهران نبود و استاديوم همين بقل ، بايد از نصف شب بلند ميشديم ميومديم.. تازه كجاش و ديدي؟! ملت بلند ميشن از دو روز قبل از شهرستان ميان برا بازي! ›› ميني بوس ها و اتوبوس هاي پر از آدم! شور و هيوها غوغا ميكنه.. پرچمهاي آبي و قرمز.. فحشهاي جور وا جور ..
جمعه ، نه صبح!
اينهمه آدم دارن گروه گروه وارد ميشن... كار و كاسبي پرچم فروشها ، ساندويچ، سيگار ، نوشابه و خلاصه... كار و كاسبي تووپ! وقتي اينهمه آدم و تو اون شلوغي ميبينم به بيكاري اين ملت حسرت ميخورم! آدمهايي مثل خودم كه از هفت صبح تا آخر شب دور هم جمع شدن ... براي چي؟! يه بازي ساده فوتبال!!
جمعه ، ده صبح!
ميگه طبقه اول جا نداره... مامورها با باتوم دم در وايسادن! ملت از در و ديوار بالا ميرن... حتي اون ديوار بلنده خود استاديوم... از دور كه نگاه ميكني فكر ميكني يه مشت ميمون دارن از كوه بالا ميرن!!! ‹‹ بالا كه حال نميده! هيچي معلوم نيست! ›› به سمت در هجوم ميبرن... ميگن هميشه اينجوريه... يك كم جاي خالي ميزارن براي احتياط كه اگه ملت هجوم بردن (!!) جا باشه... مام مثل يه كشتي تو موج به طرف در حمله ميكنيم.. كت كاري و فحشهاي دسته اول زياد ديده ميشه.. انگار هر كي ضربه نخوره نميره تو... با هزار جون كندن وارد ميشيم! بچه ها پراكنده شدن.. هر كي يه ضربه اي خورده! حسين دست كبود شدش و نشون ميده و ميگه ‹‹ كثافت ها حتي به ملت خودشون هم رحم نميكنن! آنچنان ميزد كه يه لحظه فكر كردم باباش و كشتم! ››
جمعه، ده و بيست دقيقه!
نشستن رو سكوها هم براي خودش دردسريه.. آخه هشت نفر آدم آخر وقت (!!) اومديم ، تازه ميخوايم پيش هم بشينيم... اومديم حال كنيم ديگه! به اين ميگن تفريح سالم! خدا رو شكر كه به راههاي خلاف كشيده نشديم!! خلاصه با هزار اگر و اما يه جا ميشينيم... زير اون آفتاب داغ! عقربه هاي ساعت به كندي حركت ميكنه..
جمعه، يازده صبح!
كم كم گرما داره اثر ميكنه... حوصلمون سر رفته! هي به ساعت نگاه ميكنيم و آرزوي چهار پنج ساعت بعد... هرزگاهي هم يكي داغ ميكنه و ميگه ‹‹ فلان فلان شده ها نميخوان بازي كنن؟! ›› به صد هزار نفري كه جمع شدن فكر ميكنم.. صدهزار تا حداقل ده ساعت چقدر ميشه؟! مخم سوت ميكشه... اونوقت ميگن چرا اين مملكت پيشرفت نميكنه؟! به جاهاي ديگه كه نگاه ميكني كار و كار و كار! اونوقت اينجا علافي و علافي و علافي!
جمعه ، سه بعد از ظهر!
تو اين چند ساعت چنجاه بار بلند شديم و آب خورديم! سر و كله ها خيس ... بوي عرق كل ورزشگاه و گرفته... يواش يواش بازيكنها وارد زمين ميشن و ...! ‹‹ علي انصاريان : شيره!! ›› ‹‹ كثافت عوضي! با اون هيكل مسخره...›› ‹‹ آه، به اين ميگن بازيكن! هيكل و حال كن...›› كركري ها مسخره و غالبا” همراه با فحش! پيش خودم فكر كردم ديدم اگه ادبيات ورزشگاهيي ما رو بررسي كنن نصفش فحشه.. تازه توقع دارن تو اون وضعيت زنها هم بيان تو! تصور اون خر تو خري ازارم ميده...
جمعه ، شش بعد از ظهر!
يه بازي مسخره! چند تا كارت زرد و قرمز! رقصها و ترقه هاي بعد از گل هميشگي ... آخرش هم مساوي! بيرون كه ميومديم به بچه ها گفتم ‹‹ خداييش ارزشش و داشت؟! يه روز كامل ميتونستيم چقدر عشق و حال كنيم! به جاش اومديم تو اين گرما اينجا...›› ملت هم سري تكون دادن و مثلا” افسوس خوردن! آره ديگه... بايد روشنفكرانه عمل كرد، اين جواد بازيا چيه؟! وقت يعني طلا! ياد اون انشاي قديمي افتادم... ‹‹ چگونه از وقتمان بيشتر بهره ببريم؟! ››
|