|
عشقولی
سجاد سجادي
comments@SiahSepid.com
اولين روزي كه ديدمش هيچوقت يادم نمي ره. يه روز بهاري بود.
بايكي از دوستام رفته بوديم خيابون راهنمايي* تا براش يك ((وب كم)) بخريم. هوا خيلي عالي بود و جون مي داد براي گشت و گذار. به قول دوستم هواي عشاق بود!
همين طور كه داشتيم تو خيابون راهنمايي راه مي رفتيم يهو چشمم بهش افتاد. نمي دونم چي شد براي چند لحظه چشمم روش قفل شد. تريپ سرمه اي داشت. رنگ مورد علاقه من. ديگه به دور رو برم توجهي نداشتم. همين طور بهش زول زدم.
دوستم يه تنه بهم زد و در حاليكه با انگشتش به ويترين يه مغازه اشاره مي كرد گفت: (( اون وب كم چطوره؟))
من كه نمي فهميدم چي ميگه. حواسم جاي ديگه اي بود. يه حال ديگه اي داشتم. دوستم مونده بود كه من چمه. زود يه وب كم براش خريدم و اومدم خونه. تا صبح خوابم نبرد.همش تو فكر تريپ سرمه ايش بودم. خدايا من چه مرگمه؟!
....
ديگه پاتوقم شده بود راهنمايي. اونم هميشه همونجا بود.هر روز به يه بهانه اي مي رفتم اونجا و فقط نگاش مي كردم. خيلي با كلاس بود. همش فكر مي كردم اگه يه روز دوستام من و با اون ببينن كف بر مي شن و من مي تونم كلي افه بيام و كلاس بزارم. يعني خدايا مي شه؟؟
دو هفته اي از اولين ديدار ما مي گذشت. ديگه تصميم گرفتم موضوع رو با خانوادم مطرح كنم. براي همين در يك فرصت مناسب رفتم پيش مامانم. براش همه چي رو گفتم. يه نگاهي بهم كرد و گفت: " پسر جان آخه تو چي داري. هنوز هم كه نيمچه مهندسي و مدركتو نگرفتي. سرجمع پولات 200 تومن هم نمي شه و ... " . ديدم راست مي گه ولي اين حرف ها تو كله من نمي رفت.
دل و زدم به دريا و به بابام گفتم. در حاليكه عصباني بود و نگاه عاقلانه اندر سفيهي بهم مي كرد، گفت: " تو هنوز بچه اي وقتي بزرگتر شدي خودم برات يه كاري مي كنم. حداقل بزار مدركت و بگيري و .... "
تقريبا" تمام حرفهاشون تكراري بود. من هم فقط يه چيز مي خواستم و به نظرم هم منطقي بود. تو همين روزها تقريبا" هر روز تو خيابون راهنمايي بودم تا فقط ببينمش .
ديدم ديگه صحبت فايده اي نداره براي همين يك هفته خونه رو كردم جهنم. اينقدر عجز و ناله و تهديد و ديوونه بازي كردم تا تسليم شدن. طفلك خواهر و برادرم چي كشيدن تو اون يه هفته .
قرار گذاشتيم تا بعد از ظهر شنبه با مامان و بابا بريم راهنمايي تا اونها هم اونو ببينن. بابام در حاليكه غر مي زد نشست پشت فرمون. من كه در طول راه تو پوست خودم نمي گنجيدم، همش ظاهرشو تو ذهنم مجسم مي كردم. باورم نمي شد كه دارم بهش مي رسم. بالاخره جاي پارك پيدا كرديم و از ماشين پياده شديم .
من تند تند راه مي رفتم و هي منتظر مي موندم تا مامان و بابام هم به من برسن.
بالاخره رسيديم. همون مغازه اي كه حدود يه ماه من مرتب ميومدم اونجا تا ببينمش. رفتيم تو مغازه و يه راست رفتيم سراغ فروشنده. گفتم آقا اون لپ تاپي كه رنگ سورمه اي داره، رو مي خوام .
فروشنده گفت: كدوم يكي؟
گفتم: همون پنتيوم 4؛ كه يك و صد قيمتشه، 20 گيگ هارد و 256 مگ رم داره !!!
پاورقي:
* خيابون راهنمايي تو مشهد بورس قطعات كامپيوتريه.يه چيزي تو مايه هاي بازار رضا يا پايتخت تهران.
|