Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 700 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

باكِره

سياوش بريراني
comments@SiahSepid.com

+ خانم نازنين شما عميق ترين احساسات عشقي رو مي تونين توي شعر كوچه ي آقاي فريدون مشيري ملاحظه كنين . من فكر مي كنم عشق ارسطويي در همه ي زمينه ها مصداق پيدا نمي كنه و گاهي اوقات لازمه كه آدم جاي خودش حرف بزنه و به رسم و رسوم كاري نداشته باشه و به چارچوبهاي از پيش تعيين شده توجّهي نكنه. آدم بايد عشق رو با دلش لمس كنه.
درسته خانوم نازنين؟

_ خب آره بهروز جان . عشق لمس كردنيه. آدم بايد از لمس كردن به عشق برسه. بهروز جان توي سه سال گذشته هم اين حرفها رو زدي.
+سه سال، سي سال، سيصد سال. چه فرقي داره؟ مگه عشق زمان مي شناسه؟ عشق مثل زندگيه خانوم نازنين. آدم بايد در هر ثانيه از زندگي ريه ش رو از ابديت پُر و خالي بكنه.

ببخشيد خانوم نازنين، ميشه يك مقدار اونطرفتر بخوابيد؟

من لِه شدم!!

_ بله بله، ببخشيد!!

+ خواهش مي كنم. من همه ي اين حرفها رو زدم تا به اينجا برسم كه شما رو چقدر دوست دارم. شما رو با اندازه ي زندگي پر طراوت دوست دارم. برعكس اون پسره كه مي خواست باهاتون ازدواج كنه. اون نويسنده رو ميگم.

_ اون ديگه براي من وجود نداره بهروز جان . من الان با تو ازدواج كردم. اون يه آدم ماليخوليايي بود. كسي كه توي هرداستاني كه مي نوشت به يه رنگي در ميومد و از من خواهش هاي عجيب غريب مي كرد. يه شب مي گفت بريم قبرستان، يه شب مي گفت روي خاك بخوابيم. تو كه نمي خواي شب اول ازدواجمون رو با اين حرفها خراب كنيم؟ بهروز جان تو نفر چهارم كنكور بودي. مي دوني؟ از همون اوّل حرفهات به دلم نشست. من دنبال يه نفر بودم كه دلش پاك باشه.. عزيزم دستاتو بده به من.

+ كدوم دستو ميخواين؟ چپ يا راست؟

_ هر دو رو عزيزم. خودت رو به موش مردگي مي زني؟ دوس داري من شروع كنم؟ خيلي بلايي.

+ خانوم نازنين شما چقدر قشنگ حرف مي زنين. مثل مردم كوچه و بازار. من تا حالا نديده بودم شما اينطوري باشين خانوم نازنين.

_ آخه الان فرق مي كنه عزيزم. ما الان زن و شوهريم.

+ اُه آره.

_ بهروز ساعت چنده؟

+ 1 نصف شبه خانوم نازنين. براي چي مي پرسين؟

_ همينطوري. آخه آدم همش از حجله ي عروسيش مي ترسه. يعني بيشتر دخترا مي ترسن. ميدوني؟ يه حس نوستالوژيك نسبت به حجله دارم. دوس دارم سريع كار تموم بشه و جمعش كنم.

+ ميدونين خانوم نازنين؟ من مي خوام شب اوّل باهاتون حرف بزنم و از رازهاي زندگيم بگم. واقعاُ چقدر رمانتيكه.هيچكس باهامون نيست.

_ بهروز جان سه سال به نظرت براي اين حرفها بس نبود؟ چرا كِشش ميدي؟ امشب شب اول ازدواجمونه. شب اول؟ حجله؟ چيزي به ذهنت نمي رسه؟ راستش من نمي خواستم بهت حرفي در اين مورد بزنم. ولي آخه بهروز جان دقيقاُ دو ساعته تو داري سخنراني مي كني.

+ خب خانوم نازنين چه حرفي بهتر از حرفهاي عاشقانه؟ مگه عشق انتها مي شناسه؟ من ميخوام حرفهاي دلمو بهتون بزنم. من ميخوام از همين اوّل زندگي رو با شما حس كنم.

_ خب صحبت از عشق هم حدي داره. تا كي ميخواي حرف بزني؟ اينقدر هم منو خانوم نازنين صدا نكن. من ديگه زن تو هستم. عشق كه فقط بُعد روحاني نداره. پس ... پس ... پس اون قسمت ديگه اش چي ميشه؟

+ كدوم قسمت؟

_ اي خدا ... خسته شدم. آخه چرا همش اذيت مي كني؟

+ چرا گريه مي كنين خانوم نازنين؟ به خدا من قصد بدي نداشتم. بذارين من حرفامو بزنم بعد هرچي شما بگين.

_ باشه، باشه عزيزم. ببخش كه گريه كردم. به خدا من دختر بدي نيستم.

+ خانوم نازنين من قول شرف ميدم ديگه ناراحتتون نكنم. داشتم از عشق صحبت مي كردم و ...

3 صبح

_ حرفات تموم شد بهروز جان؟

+ آره خانوم نازنين.

_ خب.

+ خب.

_ خب؟

+ خب ديگه.

_ بهروز جان؟

+ جانم؟

_ خب.

+ يعني چي هي خب خب مي كنين؟

_ خب يعني بعدش؟

+ خب ساعت 3 نصف شبه ديگه. بايد بخوابيم.

_ آها، خوبه خودت هم ميدوني.

+ چشماتونو ببندين خانوم نازنين ميخوايم بخوابيم.

_ بيا بستم. فقط زود.

+ من تا سه مي شمرم. 1، 2، 3. لالا لا لا گل پونه ...

_ بهروز احمق منو مسخره كردي؟ بيشعور.

+ يعني چي خانوم نازنين؟ مگه نمي خواستين بخوابين؟ داشتم لالايي مي خوندم ديگه.

_ بهروز اعصاب منو خرد نكن ها‍ الان 4 ساعته داري مسخره بازي در مياري. دوستت دارم جاي خودش. امّا آخه يه خورده فكر كن. به نظر خودت مسخره نيست؟ نا سلامتي تو مردي. تو بايد بياي طرف زنت.

+ خانوم نازنين كدوم كار رو بايد تموم كنم؟

_ من ديگه خسته شدم. نمي دونم چي بگم.

+ خب شما بگين كدوم كار؟

_ كدوم كار؟ اين كار: ...

+ چي؟ چي گفتين؟ شما چقدر بي تربيتين خانوم نازنين. ما با هم ازدواج كرديم ار اين كاراي بي تربيتي بكنيم؟ مگه يادتون نيست استاد معارف چي مي گفتن؟ شما بايد با تقوا باشين.

_ با تقوا تويي و اون استادِ ...

+ خانوم نازنين؟ واقعاٌ كه خيلي جلف هستين. من از بچّگي براي اين لحظه ثانيه شماري مي كردم. شما كه ميدونين پدر و مادرم كارمند بودن و صبح زود از خونه مي رفتن بيرون و عصر بر مي گشتن. من هميشه تنهاي تنها بودم و فقط درس و مدرسه منو از تنهايي در مياورد. من احتياج به يه حامي داشتم و دارم. يه همصحبت و همراز.

_ اين من بودم كه به دنبال يه حامي و يه تكيه گاه مي گشتم.. من مي خواستم به شوهرم تكيه كنم. من حوصله ي مادر بازي ندارم. من نمي توانم پشتيبان تو باشم. من خودم پشتيبان مي خوام. تو قاطي كردي. عشق كه فقط تو آسمون ريشه نداره. بالاخره يك مقدارش مادي و غريزيه.

+ خانوم نازنين من نمي تونم حرفهاي شما رو هضم كنم. الان
بيست ساله كه من دارم به يه چيز ديگه اي فكر مي كنم.

_ تو رشد نكردي بهروز. رشد نكردي. تو نياز به مادر داري نه همسر. من حوصله ي سخنراني ندارم. مي خوام برم. من واقعاُ نمي دونستم تو اينطوري هستي. مي دونم كه خيلي خيلي مسخره است كه همه چيز شب اوّل تموم بشه. ولي من مي دونم كه نمي تونم. نمي تونم.

+ خب يك كم به من مهلت بدين. شايد من هم بتونم دنياي شما رو درك كنم.

_ نمي دونم، نمي دونم بهروز.

( پسر ميان دستهاي دختر آرميده. بعد از چند لحظه صورت پسر قرمز مي شود و به هق هق مي افتد. دختر با بي ميلي نوازشش مي كند.)

_ گريه نكن، گريه نكن بهروز جان.

پايان


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.