|
همه انسانها با هم برابرند ، اما برخي بيش از برخي !
فرشيد شادنيا
farshid@SiahSepid.com
{ ميدان ونك ، ساختمان آفتاب ، كافي شاپ بتسا }
از انبوه دغدغه هاي فكري ، به اينجا پناه آوردم ، ساعتهاست كه دارم پياده راه ميروم و فكر ميكنم ، ديگه قدرت راه رفتن نداشتم كه تصميم گرفتم كمي اينجا بشينم ! از محيط اينجا بدم مياد ، احساس بدي به من ميده ! اما ميخواستم كمي از افكار طاقت فرسا و روزمره ام فاصله بگيرم ! از اينجا كه نشستم ، بيرون ديده ميشه ، آدمها ، ماشين ها ...!
صداي بالا اومدن از پله ها مياد ..
آقا ، چي ميل داريد براتون بيارم ؟
يه دلستر براي من بياريد ، متشكرم !
خيلي گرمم بود ، اولين چيزي كه به ذهنم رسيد ، دلستر بود . كيفم رو باز كردم ، چشمم به كتاب « قلعه حيوانات » جورج اورول افتاد ، قرار بود امروز اون رو به يكي از دوستام قرض بدم ، براي اين كه بيكار نمونم و فكرم باز مشغول نشه ، كتاب رو بازكردم ، كمي ورق زدم ، ياد دوران نوجواني افتادم كه اين كتاب ُبراي اولين بار خوندم ، هيچ وقت هيجان آن زمان كه ناشي از يكسان ديدن سرنوشت مزرعه « اورول » و مزرعه ۱۶۴۸۰۰۰ مترمربعي خودم بود ، را فراموش نميكنم !
اندكي بعد دلستر را آوردند ، اما كمي بعد باز صداي بالا آمدن از پله ، اما اين بار بيشتر از يكنفر ...
حواسم به كتاب بود ، بوي تند ادكلن تازه واردها توجهم را جلب كرد ، سرم پايين بود ، از صداي كفششون فهميدم كه دختر هستند ، ۲ نفر بودند ، رو ميز كناري ام نشستند ، يكي از اونها داشت با موبايل حرف ميزد :
"پاپا شما اصلا به حرف من توجه نميكنيد ، من ميگم بايد زودتر به من خبر ميداديد ! من براي تابستونم برنامه ريزي كردم ، ديگه الان نميتونم برنامه ام رو به هم بزنم..."
{كمي سكوت...}
"آخه من چه حرف غيرمنطقي به شما زدم ، من نميتونم ۳ روزه كه برنامه ام رو عوض كنم ، الو ، الو پاپا ، الو...."
{ تلفن را قطع ميكند ، بعد از اندكي با دوستش شروع به حرف زدن ميكند ...}
چي شد؟ پدرت بود ؟ باز چي ميگه ؟ هنوز به مسافرت گير ميده ؟
آره ، اعصابمُ خورد كرده ، اصلا تقصيره خودمه كه به اونها حق اظهارنظر دادم ، بايد ميگذاشتم وقتي رسيديم دبي ، بهشون زنگ ميزدم ميگفتم من اينجام ! حالا هر كاري ميخواهيد ، انجام بديد !
حالا حرف حسابش چي هست ؟ چي ميگه ؟
ميگه بيا با هم بريم تركيه ، ميگه به عموم قول داده كه من هم باشم ! آخه عموم اونجاست ، دعوتمون كرده ! دارم ديوونه ميشم ، بزار اون خونه اي كه پيش خريد كرديم كامل بشه ، ميرم اونجا ، ديگه از دست اينها هم راحت ميشم ! چندوقت پيش هم گير داده بود كه تو چرا هر ۶ ماه يه ماشين عوض ميكني ! اصلا منتظر بهونه ست كه گير بده !
حالا اين قدر حرص نخور ! پس با اين حساب تو مهر هم كانادا نميايي نه ؟
نه فكر نميكنم ، حالا كيا هستيد ؟ اصلا چه خبر هست ؟
فعلا معلوم نيست كه كي مياد ، اما هم يه كنسرت ميريم ، هم يه شوي لباس عالي هست مال خاله نيوشا ، اطراف تورنتو ، شايد چند جاي ديگه هم بريم ، بابا خيلي حوصله مون سر رفته ، ميخواهيم يه خورده تفريح كنيم !
{صداي زنگ موبايل نفر دوم }
" جانم ، سلام ! خوبي مامان ، نه ، دانشگاه نرفتم ! امروز اصلا حوصله نداشتم ! با هيلدا هستم ، نه ، نري بيرون ها ، آرايشگر پاني ميخواد بياد ! صبح هم اصلا غذا نخورد ، نميدونم باز چش شده ! من فعلا نميتونم بيام ، خونه بمون تا آرايشگر « پاني » بياد باشه ، موهاش خيلي بلند شده ، همش ميچسبه به فرش ! باشه ؟ مرسي ، باشه سلام ميرسونم ، فعلا باي"
ساعتم ُ نگاه كردم ، ميخواستم كتابُ ببندم ، چشمم خورد به اين جمله كه يكي از قوانين تحريف شده حيوانات بود :
"همه حيوانات با هم برابرند ، اما برخي برابر ترند "
هنوز نيم ساعتي ميتونستم بمونم ، اما از شنيدن حرف اين ها اينقدر حالم بد شد كه با آغوش باز به آفتاب سوزان خيابان بازگشتم !!!!!!
{ ميدان شوش ، خانه كودك }
چند وقتي هست كه اينجا ميام ! با يك NGOهمكاري ميكنم ،كه زير نظر انجمن حمايت از حقوق كودك است ، كار اصلي من سوادآموزي به كودكان خياباني است ، امروز هم به بچه ها قول دادم كه بهشون نقاشي ياد بدم ! كلاس امروز زياد شلوغ نيست و ميتونم با بچه ها بيشتر حرف بزنم !
به همه نفري يه كاغذ سفيد دادم ، به هر ميز هم ۱ بسته مداد رنگي ! از بچه ها خواستم يه آسمون بكشن كه توش يه ابر باشه ! وقتي نقاشي ها تموم شد ، از بچه ها خواستم تا تك تك بگن كه " اگه يه ابر داشتن ، با اون چي كار ميكردن ؟ "
چند تا از جوابها رو هرگز فراموش نميكنم :
آقا اجازه ، اينقدر فشارش ميدادم كه بارون بياد و همه جا خيس بشه ! ( نياز ــ ۷ ساله ، هزاره افغان )
آقا اگه من يه ابر داشتم ، سوارش ميشدم ، اينقدر ميرفتم بالا كه دست هيچكس بهم نرسه ! ( ريتا ، ۸ ساله ، اهل يكي از دهات هاي اطراف آمل )
آقا اگه من يه ابر داشتم ، اون رو ول مبكردم تو آسمون ، تا يه ابر به ابرهاي آسمون اضافه بشه،كه بارون بيشتر بياد(فرشته ، ۹ ساله ، تاجيك)
هنوز نيم ساعت ديگه هم ميتونستم بمونم ، اما رفتم تو فكر ! ديگه حواسم به كلاس نبود ! صداهاي عجيبي ميشنيدم ! حالم خيلي بد بود ! با زخمت تونستم لبخند بزنم و به بچه ها گفتم كه كلاس تموم شده !
نقاشي ها رو جمع كردم و از كلاس بيرون اومدم !
نقاشي فرشته رو جدا كردم ، زير نقاشي اش جمله اي كه گفته بود رو نوشتم ، كاغذ را تا كردم ، كيفُ باز كردم و يه كتاب از تو اون در آوردم ، كتاب رو باز كردم كه كاغذ را بين اون بزارم ، تو صفحه اي كه باز شد ، يه جمله توجهم رو جلب كرد :
" همه حيوانات با هم برابرند ، اما برخي برابر ترند "
حدود ساعت ۹ شب به خونه رسيدم ، خيلي خسته شده بودم ! مستقيم به سمت تختخواب رفتم ، داشتم با آلبوم "animals " اثر pink floyd به خواب ميرفتم ، بين دو قطعه ، به ياد امروز افتادم ، به ياد ميلياردها فرسنگ فاصله اي كه بين آدمها افتاده ، يه ماژيك نزديكم بود همانطوري كه دراز كشيده بودم ، بالاي سرم ، روي ديوار نوشتم :
"همه حيوانات با هم برابرند ، اما برخي برابر ترند "
" همه انسانها با هم برابرند ، اما برخي بيش از برخي"
از خستگي ماژيك از دستم افتاد و خوابيدم .
|