|
يک
بهاره خليقي
comments@SiahSepid.com
ميتونستم تموم اون چيزايي رو كه تو چشماي پرحسرتش ديده مي شدو بهش بدم . ظهر بود نه مثل اينكه خيلي گذشته بود كنار خيابون پهلوي همكاراش نشسته بود با دستاي زبر و بزرگ و خسته .مرتب به سيگارش پكهاي عميق مي زد. انگاري تنها چيزي بود كه زورش بهش مي چربيد . روبه روش بودم زير سايبون ايستگاه اتوبوس با صورتي عرق كرده ودردي كه از دم صبح تو وجودم مي پيچيد. آنقدر عميق نگام مي كرد كه احساس مي كردم داره تموم نيرومو مي بلعه پولام به قدر كافي نبود مجبور بودم رفت وآمدم رو با اتوبوسا قسمت كنم تا كم نيارم . تو خريد كتاب زياده روي كرده بودم تازه بازم فكر مي كردم نشد تموم اون چيزايي رو كه مي خوام بگيرم ماهها بود چشمام به روسري ابريشم دوزي پشت ويترين مغازه محلمون گير كرده بود . روسريي كه از بس زيبا و گرون بود همنشين هميشگي ويترين شده بود اما هر بار به بهونه هاي مهمتر ازش صرفه نظر مي كردم .نزديك به سه ماه مي شد كه حقوق نگرفته بودم لابد سردبير فكر مي كرد ما ها از سر شكم سيري مي نويسيم و به بهانه هاي مختلف به روي مباركش نمي آورد ديگه اين آخرييا مجبور بودم پول رفت وآمدم رو از مامان بگيرم . حسابي كلافه بودم به اين فكر مي كردم كه گاهي كه جيبت خالييه چرا احساس مي كني با يد از آدماي دورو برت فاصله بگيري يا اينكه مثل يه پر به جاي راه رفتن تو خيا بونا پرواز كني .ديگه زمان تا خير اتوبوسا دستم اومده بود و قيافه راننده هاشون آشنا تر از هميشه شده بود .
هنوز ناهار نخورده بودم و فيلسوف مابانه به خودم دلداري ميدادم چن قدمي عقب رفتم و روي نيمكت زير سايبون نشستم . ته مونده ي سيگارش رو كه فقط فيلترش ديده مي شد و به كناري پرت كردو نگاه خيرش رو به من انداخت . دود بلعيدهشده آروم آروم از پره هاي دما غش بيرون مي اومد و به چهرش حالتي افسانه اي داده بود.
خستگي تو چشماش موج مي زد . فك بزرگ واوستوخونيش از روي صورتش بيرون زده بود مثل يه بغض كهنه كه ورم كرده باشه . همكاراش يه بند حرف مي زدن اما اون ساكت ومات لبه جدول نشسه بود موجي از كينه پشت پلكاش ديده مي شد .كينه شهري كه اونو به اينجا روونه كرده بود كينه مادري كه اونو بدنيا اورده بود كينه دخترايي كه محلش نمي ذاشتن كينه آدمايي كه جاي خالي براي اون نداشتن كينه همكارايي كه با تن بد بوو كثيف تو ساختموناي نيمه كا ره كنارش مي خوا بيدن .كينه آفتابي گرمي كه پوست صورتشو تيره و چرووك كرده بود .كينه دستايي كه از بس آجر و سيمان لمس كرده بودن قدرت لامه سشون كم شده بود .حتي كينه ي چشماي پر حسرتي رو كه تموم قشنگييا رو مي ديدن و سهمي براش نداشتن .
حالش داش بهم مي خورد يا اينكه تو فكر فرار كردن از اين همه حسرت وامونده بود كه توي دلش قلمبه شده بود و داش منفجر مي شد. مي فهميدم چشه . چه حالي داره . انگار داش بلن بلن تو گوشم داد مي كشيد سعي مي كردم بهش نگا نكنم سعي ميكردم فكرم رو ازش منحرف كنم اما اون داد مي كشيد بلنتر داد مي كشيد . شايد اونم فهميده بود روبه روي كي بايد دادبزنه . خسته شده بودم از اون سكوت پر صدا خسته شده بودم با همون صدا بهش گفتم منو ببخش به خاطر تموم اون چيزايي كه تو دلت قلمبه شده به خا طر همه اون كينه ها كه دارن منفجر مي شن منو ببخش . اما فايده نداشت چشماش مثل يه زخم وا شده خون و نفرت بيرون مي ريخت و پوزخند مي زد . آره مي تونستم تموم اون چيزايي رو كه مي خواد بهش بدم . عشق يعني همين / از عشقم مي تونستم سيرابش كنم تا تازه بشه تا بغضاش پر بكشن تا دلش از حسرت منفجر نشه تا آ روم بشه و بتونه ببينه كه برگا تو آغوش باد چه كيفي ميكنن. ميون حرف و عمل مونده بودم . انگار سر امتحان شده باشه . بايد خودمو به خودم ثابت مي كردم بايد حرفامو فكرامو ثابت مي كردم .مثل اينكه بخواي خودتو بندازي تو دهانه ي آتشفشان . نفسم بند آمده بود سقف دهنم خشك شده بود . به زور ته مونده ي آب دهنمو قورت دادم ونفس نيمه كارم رو بالا كشيدم تو همين فكرا بودم كه طبق معمول حواسم به صداي پرندههاي بالا سرم پرت شد بعد از چند ثانيه تا اومدم دوباره نگاش كنم ديدم با صداي بوق وانت بلن شدن و به طرف اون رفتن ديگه نگام نمي كرد داشت سوار پشت وانت مي شد اما سرش رو هم بر نگر دوند داشتم خفه مي شدم انگار يه سطل قير داغ رو سرم ريخته باشن طوري نشست كه صورتش ديده نمي شد حتما با خودش كلي لعنتم كرده بود ديگه صدام رو نميشنيد ديگه منو نمي ديد . داشت مي رفت . همراه بقيه به همون جايي كه هميشه و هر شب مي ره . ماشين راه افتاد اما اون سرش رو هم بر نگر دوند تا بشنوه تا بتونه بفهمه كه تو اين شهر غمزده مي شه عاشق شد وعاشق موند .بفهمه كه يه زن شهري چه عاشقانه دوستش داره و چطور حاضره تموم حسرتا و بغضاشو ازش بگيره تا آروم بشه و بتونه لبخند بزنه . مدتها دلش ميون ويترينا جا بمونه و به آدمايي كه روبه روش تو ايستگاه اتوبوس وايسادن عشق بورزه و درداشونو بخره .تا بتونه بفهمه كه زندگي فقط همينه...
|