|
پيتزا مخصوص
سياوش بريراني
comments@SiahSepid.com
به جون عزيزت اسهال خوني مي گرفتم بهتر از وضع الانم بود.تو كه نمي دوني.عذاب وجدان بدترين درد يه آدمه و حتي از نگه داشتن باسَن در برابر هجوم اسهال هم دردناكتره.به جون عزيزت هيچكس مثل من وجدان درد نداره.مي ترسم حكايتم رو برات تعريف كنم، اونوقت از گناهم نگذري. آره درست خوندي.حكايت من به تو هم مربوط ميشه.اگر قول بدي عصباني نشي همه چيز رو برات تعريف مي كنم. قول ميدي؟ خيله خب. پس گوش كن:
پارسال بود كه با ضمانت دوست و آشنا و بقال و چَقّال و ريش سفيد و كوفت و زهر مار يه كار بهم دادن و من شدم گارسون رستوران. بعد از يه مدت منو گذاشتن توي آشپزخونه. وظيفه ي من، ريختن محتويات پيتزا توي ظرفهاي فلزي و تحويل به كارگر دم تنور بود. اولها، بوي پيتزا كه به دماغم مي خورد ، دلم ضعف مي رفت و مي خواستم همه ي پيتزاهاي تنور رو يه جا بدَم بالا امّا بعد از چند ماه پيتزا دلم رو زد و گلاب به روت از گُه سگ هم برام بي ارزش تر شد. اگر لابلاي حرفام كلمات بي تربيتي ديدي ببخش. آخه بعد از مدتها دارم سفره ي دلمو پيش يه نفر باز مي كنم. به مولا من بي تربيت نيستم.
هر روز كه مي گذشت ، فوت و فن كار بيشتر دستم مي اومد. فهميدم كه محتويات بيشتر پيتزاها شبيه همن و مثلا فرق بين پيتزا قارچ با بقيه، فقط دو تا دونه قارچ فسقليه. هر پيتزا براي ما ۴۰۰ تومن در ميومد ولي ۱۶۰۰ مي فروختيمش. به جون عزيزت صاحب كارم مثل چي داشت سود مي برد.
شبهاي جمعه، پسر و دخترهاي سوسول و سانتي مانتال هجوم مي آوردن به رستوران و مثل آمازوني ها مي لُنبوندن. به خيال خودشون داشتن يه غذاي با كلاس رو قورت مي دادن امّا فقط من مي دونم كه چه مزخرفي رو تحويل مردم مي دادم.
آقا سرتو درد آوردم. بهتره زودتر حكايتم رو تعريف كنم تا بار گناهام سبُك تر بشه. يه شب، زد و ما از يه دختر خانوم كه توي رستوران نشسته بود ، خوشمون اومد. يه چشمم به اون بود و چشم ديگه م به پيتزاهاي زير دستم. آقاي من كه تو باشي ، ظرفهاي فلزي رو كه بايد مي رفت تويتنور به جعفر مُنگُل سپردم و خودم ليست غذا رو گذاشتم روي ميز دختره. سفارش يه پيتزا مخصوص رو با سالاد و نوشابه داد.صورتحساب رو كه مي خواستم براش ببرم يه فكر به سرم زد. پشت صورتحساب نوشتم:
به نام قرار دهنده ي مرواريد عشق در صدف زندگي
من از شما خوشم اومده. اگر اجازه بدين فردا ساعت ۸ شب جلوي كافي شاپ بابك ببينمتون.
كاغذ رو بهش دادم و زدم به چاك. به جون عزيزت قلبم مثل چي داشت مي زد. يه ربع بعد كه سر زدم ديدم جا تَره و از بچه خبري نيست. يه دفعه صاحب كارم مثل جنّ بو داده پيداش شد و با عصبانيت گفت: <<اين چيه؟>> فكر مي كني چي تو دستش بود؟ همون نامه ي من به دختره.
خلاصه يه ساعت تموم قيل و قال راه اينداخت. انگار دختره باهاش رفيق بود و با هم ارتباط ديريم رام رام ديريم رام داشتن. گرفتي كه؟ آقاي من كه تو باشي صاحب كارمون گفت همين امشب اخراجت مي كنم. تازه بهم دستور داد قبل از رفتن همه جا رو مِن جمله دستشويي ، تميز كنم. خودش هم از شدت عصبانيت از رستوران رفت بيرون. منو مي بيني؟ انگار يه سطل آب يخ رو يه دفعه خالي كرده بودن روي سرم. كارم رو هم از دست داده بودم. ديگه همون حقوق يه ماه در ميون رو هم نداشتم.
صاحب كارم كه رفت بيرون ، گفتم چيكار كنم چيكار نكنم كه آخر سر تصميم گرفتم انتقام بگيرم. آخه خيلي زور داره به خاطر يه دختر آدم كارشو از دست بده. نه؟ همه ي ظرفهاي پيتزا رو برداشتم و به دستشويي رفتم. گلاب به روت اسهال داشتم. همه ي دردهاي اسهال رو خالي كردم توي ظرفها و آخر سر يه نفش عميق كشيدم. از دستشويي اومدم بيرون و پنير و قارچ و كالباس و زيتون و بقيه ي مخلفات رو ريختم توي ظرفها و حسابي بهمشون زدم و انداختم توي تنور. كارگرهاي رستوران، هاج و واج نگاهم مي كردن ولي جلو نمي اومدن و به كارم اعتراضي نمي كردن. انگار اونا هم از صاحب كار كينه ي زيادي به دل داشتن.
همه ي حكايت من همين بود. ممكنه اون شب كه تو اومده بودي رستوران،اون پيتزاها رو خورده باشي. يادته؟ يادت نيومد؟ همون پيتزايي كه كش اومده بود و مزه ي مشكوكي مي داد. معذرت مي خوام از اينكه نجاست به خوردت دادم. نمي دوني چقدر عذاب مي كشم. البته الان كه همه ي ماجرا رو تعريف كردم سبُك شدم. عذاب وجدان بدترين درد يه آدمه و حتي از درد اسهال هم ناجورتره.
|