Home
خانه     خاکسترى     فلش نامه     بايگانى     شناسنامه     ارتباط با ما
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 766 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

بهاي آزادي ، به روايت واژه ها

فرشيد شادنيا
SiahSepid.com

از در بيمارستان خيلي تو نيامده بودم كه صدايي شنيدم، صداي زن ميانسالي بود، در راهرو بيمارستان گريه ميكرد، يك دختر حدودا هيجده ساله هم كنارش بود، سعي داشت او را تسلي بدهد، نزديكتر كه شدم، مقداري از صحبتهاي آنها را شنيدم، هر دو لهجه غليظ كُردي داشتند، مادر مدام گريه ميكرد و با لهجه كردي چيزي ميگفت، دخترهرچند لحظه يكبارپشت سرش را نگاه ميكرد، و زير لب چيزي ميگفت ، گاهي هم دستهايش را به طرف آسمان ميگرفت و چيزي زير لب زمزمه ميكرد، ناگهان ازپشت سرآنها يك مرد مسن به آنها نزديك شد، چشمان مرد كاملا قرمز شده بود وغم بزرگي برصورتش نمايان بود، دست او چند برگه شبيه به برگه هاي جواب آزمايشگاه بود، با نزديك شدنش زن و دخترازجاي خود بلند شدند و به طرف او رفتند، بعد ازمدتي زن جيغ بلندي كشيد وروي زمين افتاد و مدام به سر خود ميزد دخترهم شروع به گريه كرد و به دنبال او آن مرد هم دستانش را جلوي صورتش گرفت ، شايد به اين خاطر كه گريه اش ديده نشود.
به طرف اتاقي رفتم كه چند دقيقه قبل مرد از آن بيرون آمده بود ، در زدم و وارد شدم.

- سلام ، دكتر ميتونم بيام تو ؟
- بله ، بفرمائيد!
- ببخشيد ميتونم بپرسم اون آقايي كه چند دقيقه پيش بيرون اومد ، چه اتفاقي برايش افتاده ؟
شما با ايشون نسبتي داريد ؟
- نه خير ، اما ...

به زحمت توانستم دكتررا راضي كنم تا به من بگويد كه جريان چه بوده است ؛
- ايشون پدر كسي بودند كه يك ساعت پيش به اينجا آوردند پسر جواني كه از قرار معلوم دانشجو بوده والان هم تو بخش بستري است.
- دكتر براي اون پسر چه اتفاقي افتاده است ؟
- ايشون بيماري قلبي داشتند و مثل اينكه در جريانات صبح امروز روبروي دانشگاه ، شركت ميكنند ، اون طوري كه من فهميدم ، هنگامي كه در *حال دويدن بوده به علت فعاليت بيش از حد و تحمل استرس عصبي زياد ، سكته خفيفي ميكنند ، متاسفانه او چند ساعتي بازداشت بوده و مامورين تصور ميكردند كه او دروغ ميگويد كه بيماري قلبي دارد ، اما بعد از اينكه مورد ضرب و شتم افرادي قرار ميگيرد ، دوباره قلب ايشون متوقف ميشود و متاسفانه اينبار به راحتي دفعه قبل نبوده و به اينجا منتقل ميشود ، حالا هم در بخش مراقبت هاي ويژه است.

ازاتاق دكتربيرون آمدم، بغض گلويم را گرفته بود، ناگهان صدايي مرا به خود آورد

- آقا ببخشيد
سرم را بالا گرفتم ، پدر همان دانشجو جوان بود ، اما ديگر اثري از مادر و خواهرش نبود ، خيلي تلاش كردم كه خود را ناراحت نشان ندهم ، گفتم:
- بفرمائيد!
- ببخشيد ، يك خواهشي از شما داشتم!
- من در خدمتم ، با كمال ميل !
- ميخواستم براي پسرم دعا كني ، خواهش ميكنم دعا كن زنده بمونه .
حركت اشكهايم را روي گونه ام حس كردم ، به چشمان پدر زل زدم ، و با صدايي لرزان گفتم:
- چشم پدر، حتما دعا ميكنم .
از آنجا دور شدم ،نميخواستم من هم باعث ناراحتي ا و شوم.
موقع بيرون آمدن از بيمارستان مادر و دختر را ديدم كه لبه يك سكو نشسته بودند، مادر تقريبا بيهوش بود و دختر با چشماني مملوازاشك مشغول باد زدن او بود.

*****************************************

ظهر بود ، وقتي رسيدم سر كوچه ديدم يك اتوبوس از دور ميايد ، به ساعتم نگاهي كردم ، خيلي ديرم شده بود ، نميتوانستم ريسك كنم ،
با خودم گفتم تا يك قسمت راه را با اتوبوس ميروم ، تا به ايستگاه تاكسي ها برسم ، بعد بقيه راه را با تاكسي ميروم.
سوار اتوبوس شدم ، جايي براي نشستن نبود ، رفتم وسط اتوبوس و دستم را به ميله بالاي سرم گرفتم . دو جوان روي صندلي روبروي من نشسته بودند ، از جزوه ها و كتابهايي كه داشتند ، حدس زدم كه دانشجو هستند . مشغول صحبت با يكديگر بودند، هر چند اتوبوس سر و صداي زيادي داشت، اما تلاش كردم كه بفهمم چه ميگويند.
-پدرش ديشب زنگ زده بود خوابگاه ، ميگفت فردا شب عروسي خواهرش است، ميگفت قرار بوده ديروز بياد، اما نيومده ،بدجوري نگران بود ، گفت بهش بگيم هر چه زودتر بليط بگيره بياد خونه
-بهش نگفتي كه چي شده ؟
-نه، راستش ميخواستم بگم ، اما نتونستم .
-حالا كجا داري ميري ؟
-ميرم بيمارستان ، هم ببينم حالش چطوره ، هم اينكه ببينم به باباش چي بايد بگيم !

اين جمله را به آخر رساند پياده شد و من فورا جايش نشستم ، سر صحبت را باز كردم:
-آقا دانشجويي ؟
...
بعد از مدتي حرف زدن جريان را برايم تعريف كرد ، گفت در تجمع ديشب كوي دانشگاه ، وقتي يك سري از لباس شخصي ها به داخل خوابگاه حمله كردند ، يكي از آنها با باتوم به صورت دوستشان كه همداني هم بوده ، زده است و عينكش در چشمش خورد شده است !
گفت كه دكتر گفته شيشه به درون چشمش رفته است و بايد جراحي شود
از او پرسيدم :
-لحظه اي كه اين اتفاق افتاد ، تو اونجا بودي ؟
-آره ، درست بغل دستش بودم !
-ميشه دقيقا بگي چي شد ؟
-وقتي حمله كردند ، داشتيم در ميرفتيم كه يكي از دوستامون افتاد زمين ، اون دوستمون كه الان بيمارستان خوابيده برگشت كه دست اون رو بگيره و بلند كنه ، وقتي سرش رو بالا گرفت ، يه دفعه يكي اراونها كه حمله كرده بود بلند فرياد زد « حيدر» و با باتوم زد تو صورت او، حالا هم كه بيمارستان خوابيده و بايد عمل بشه، از اونطرف هم مثل اينكه امروز يا فردا عروسي خواهرشه تو همدان، نميدونيم به باباش چي بگيم.

بقيه حرفهايش را واضح نميشنيدم ، آفتاب مستقيم به صورتم ميخورد، در دو طرف گونه هايم سردي عبوردو قطره اشك را حس كردم، دانشجوي دوم هم خداحافظي كرد وپياده شد، با نگاهم او را بدرقه كردم، و وقتي برايم دست تكان داد، به سختي توانستم به او لبخندي بزنم
ودستي تكان دهم.

*****************************************

روي تخت دراز كشيده بودم و داشتم فكر ميكردم ، پدرم طبق معمول صداي تلويزيون را بلند كرده بود ، صداي گوينده اخبار را ميشنيدم كه ميگفت:
درناآرامي هاي امروز مقابل دانشگاه تهران، كه توسط جمعي از« اراذل و اوباش » و «عوامل منافقين» انجام گرفت، به منازل مسكوني وبانكها و مغازه هاي شهر خساراتي وارد شد.
بازهم گلويم را بغض فرا گرفت، به ياد چيزهايي كه امروزديدم افتادم، به ياد صداي لرزان آن پدركه به من التماس ميكرد براي زنده ماندن پسرش دعا كنم، به ياد آن دانشجوي همداني افتادم كه فردا به عروسي خواهرش نخواهد رفت، و يا حتي اگر برود، خواهرش را در لباس عروسي نخواهد ديد ، ديگر برايم تحمل صداي گوينده اخبار ناممكن بود، ضبط صوتم را روشن كردم و صدايش را تا آخر زياد كردم، اين شعر را ميخواند:

آزادي در بند است ،
دوست من ، آزادي تو تنها انتخاب گزينه هاست ،
آزادي بيان، واژه ايست كه آنها تحريفش خواهند كرد
آزادي تو با استثناء هايي ست كه آنها ميخواهند ،
واژه آزادي ديگر براي تو « آزادي » به ارمغان نخواهد آورد* !

***

* METALLICA-EYE OF THE BEHOLDER


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.