|
مجموعه اشعار 18 تير
* * *
آن شب
امير اميري
آن شب
شقايق ها
در دشتي
بي نسيم
در روياي فردا
به زيبايي هر چه تمامتر
آرام خفته بودند
مهتاب
ستارگان پر شورش را
به تماشاي دشت كوچك
شقايق ها
دعوت مي كرد!!!
به نا گه!!!
برق چشمان
كفتارهاي نا نجيب
در كوچه پس كوچه هاي عشق
تماشاگران آسماني را
لرزاند!
سكوت پر كشيدو
فرياد پرپر شدن شقايق ها
بگوش
حرمله در غوغا كردن شب
به آرامشي به وسعت خيال
طلب بهشت مي كرد!
و چه ارزان…
هديه مي داد!
جان گوهري را
به نام با نويي پاك
**************************************************
باز بر خيز
حسين منصور
تيغ بركش اي تهمتن تيغ بركش مرد ميهن
شايدم هرگز نباشد آن توان
كز بهر تو شعري سرايم آنچنان
ليك از غيرتت آن مي شناسم كز صداي گريه ي فرزندي از اين خاك ميلرزي
مام ميهن تا كجا بي تو تواند زيستن
تيغ بركش اي تهمتن باز برخيز از دل آن شعر ديرين
باز برخيز اي تهمتن با همان گرز گران برخيز
كين خاكستر ندارد نقطه ي اميد تو جز تو باز بر خيز
و همه مردان به زندان سيه ديو سپيد انگار دربندند باز برخيز
تيغ بركش بر تن آلوده ي اين ديو شب خيز
وز تن ديوانه اش تا مي شود خون ريخت خون ريز
كين سياه مست را جز گرز گران تو حريفي نيست ...
**************************************************
شب
آژند اندازه گر
شب از نيمه گذشته است،
اما هنوز به صبح بسيار مانده.
روز كه مي رفت حرف تازه اي براي گفتن نداشت.
خورشيد غروبش را در پس ابري نهان كرد،
و عاشقان بهانه هاي بسيار براي دلتنگي داشتند.
حالا شب از نيمه گذشته است ديگر.
خون را از افق آسمان شسته اند،
و كس خورشيدي را به انتظار نيست،
جز خورشيد كه تصويري مبهم از كاسه اي مسين
در روياي زربافت خود مي بيند،
و سياووشي كه نگاهش در كاسه ي مس خونين است.
**************************************************
نا گفته ها
آ. دهقان پور
هر وقت كه لب گشودم تا فرياد زنم
صدايم را در اعماق وجودم كشتند.
هر وقت چشمانم را بستم تا گريه كنم
اشك هايم را براي هميشه خشكاندند.
اي كاش درد من را مي دانستي
تو كه با خيال آسوده حرف هايت را جاري مي كني
درد من بودن است و عاشق نبودن
درد من بودن است و با دل نبودن
درد من ديدن است و ساكت بودن
درد من خواستن است و ساكت بودن
روزگار من بد است
مردم بي مهرند
دل ها خاموشند
من نمي دانم ولي مي گويند
روزگاري بود گل غوغا مي كرد
روزگاري بود عشق فتوا ميداد
روزگاري بود...
نمي دانم شايد از اول دنيا خالي بود
شايد بهتر باشد عشق را فراموش كنيم
آبي آسمان را
مهر را فراموش كنيم
من هم شايد ديگر فرياد نزنم
ولي نه اين گناه است
من هر چند عشق را نديدم ولي نامش را شنيدم
اگر من هم خاموش شوم
همه خاموش خواهند شد
ديگر كودكي به دنيا نخواهد آمد
چون اميدي به زنده بودن ندارد
چون اميدي براي زندگي كردن نيست
پس من باز هم فرياد ميزنم
حتي اگر تو-دشمن خاكي-مرا از آن منع كني
من باز هم فرياد خواهم زد(تا طلوع آزادي)
**************************************************
از اشك تا آزادي
آرش
چه دياري ست ديار اسرار آميز اشك
وقتي فاصله آزادي را تا خود معنا مي كند
از بي نهايت پنهان اين سرزمين
سرزمين من وتو
با تو در روزگار ترانه و فرياد
با تو در روزگار
زنگار اديان
و بعثت اهريمن سخن مي گويم
در هياهوي اين همه رقص شيطاني
بر كاخهاي كاغذي سياست
صوفيان عاشقانه رقص برآتش و خاكستر مي كنند
ما را با گلوله ميعادي ست
شايد
در صبح روشن......
چه دياريست ديار اسرار آميز اشك
وقتي دست جوهري ام
خون گرفت
بر سر انگشتان
وز قلم خون چكيد
بر ياس
بر اقاقي
بر باران نگاه هايي كه در ترنم عاشقانه مرگ
ذره ذره مي سوختند اما مي كاويدند
در دور دست
سبز نماد آزادي را
در زير ديوار هاي بلند مرگ زا
در خورجين رقاصكان شيطاني
بر بلنداي كاخها
اي هم بغض اي هم فرياد
صوفيان!
در يا دلان !
((شير آهنكوه دلان))
عاشقانه
رقص كنان
بر نت گم گشته آزادي
بر لب تيغ چه شيدا با مرگ مي رقصند
بر خاك
خاكي اسير
خاكستري اسير
بيا ققنوس وار بر آييم
برا ين همه در صبح روشن
**************************************************
هواي تازه
محمدرضا منادي
هواي تازه
هواي خاطرهها
هواي دلانگيز موجها
نوازش ميكند شب
تن برهنه شببو را.
و ماه ميرقصد
براي سنجابهائيكه
به انتظار سپيده نشستهاند.
|