|
اينجا تهران نيست!
حامد يوسفي
RoozegareMan.blogspot.com
{ اينجا ايران نيست! اينجا تهران نيست! اينجا قتلگاه ست ، شكنجه گاه دانشجويان بي نوايي ست كه تصور ميكردند بزرگ شده اند ، كه تصور ميكردند حق اظهار نظر دارند ، ميتوانند انتقاد كنند ، تحصن كنند ، فعال سياسي باشند و توبيخ نشوند! فكر كنند ، مقاله بنويسند و ... اينجا تهران نيست! اينجا كوي دانشگاه نيست! امروز هيجدهم تير نيست! امروز روز كتك خوردن جوانان مملكتي ست كه دوست داشتند وجود خارجي داشته باشند ، در كمال شجاعت اعتراض كنند و اهل حق السكوت نباشند ، جواناني از همين مملكت و همين نسل! جواناني كه در بازيهاي سياسي جز دشنام و بعضا” ضربات باتوم هيچ نصيبشان نميشود.. جواناني كه تاوان اشتباه دوم خردادشان را پرداختنذ ، جواناني كه به اميد قهرمان و قهرمان پروري دوم خرداد به پاي صندوقهاي راي رفتند تا به آرمانهايشان حقيقت بخشند و چه خوب نتيجه گرفتند! اشتباه كه ميكني بايد تاوانش و بپردازي... هيچدهم تير هم تاوان دوم خرداد بود! تاوان اعتماد بيهوده و ساده ما به خاتمي! }
روز و ساعتش و يادم نيست! كتك حوردنش و يادمه..
- جيغ و داد غوغا ميكنه! لاستيك هاي آتش زده چنان دودي راه انداخته كه سگ صاحبش و نميشناسه .. يه عده هم فقط دوست دارن جنجال راه بندازن ، تا يه بسيجي رد ميشه فحش خوار مادر و ميكشه به رهبر و اون برادر هم رگ غيرتش باد ميكنه و روز از نو ، روزي از نو! اشك آور هم بد چيزيه ها! تا يكي دو ساعت چشمهاي آدم اينقدر ميسوزه كه..
- وقتي راه ميري و صداي خرد شدن عينكهاي رو زير پات حس ميكني ميفهمي كه آره! اينجا هم يكي زمين خورده و آدمي زير لگد ها له شده! لكه هاي خون و كه ميبيني تازه ميفهمي چاقو هم كاربرد داره! پيراهنهاي پاره پاره اي كه آسفالت سياه خيابون و سفيد كرده.. پيش خودم ميگم ‹‹ يعني اينهمه آدم لخت برگشتن خونه؟!! ››
- ياد اين بيمارستانهاي صحرايي ميفتم! هفت ، هشت تا دست و پا شكسته به لبه ديوار تكيه داده بودن و دو سه تا از بچه هاي پزشكي داشتند بشون ميرسيدن! انگار نه انگار تو اين شهر بيمارستاني هست و .. امير داد ميزد ‹‹ اگه كسي بره بيمارستان احتمال داره دستگيرش كنن!همينجوري فعلا” سر كنيد و ..››
- ميگفتن دانشجو ها ريختن بازار! هر چي فكر كردم ديدم چنين قراري نبود، اصلا” همچين حرفي زده نشد .. سريع رفتيم يه سر و گوشي آب بديم.. توپخونه رو كه رد كرديم ديدم يه كم شلوغه! مسجد شاه كه رسيديم همه جا بسته بود... يه عده علاف چماق به دست هم كه معلوم نبود از كدوم دهاتي بلند شدن اومدن داشتن عربده ميكشدن .. يه پيرزنه هم اون بقل داشت پچ پچ ميكرد كه ‹‹ اين دانشجوها (!!) كه برا آدم زندگي نميزارن!خدا ذليلشون كنه و ...›› هر چي با نادر دنبال دانشجو و چميدونم اصلا” يكي كه تريپش به دانشگاه بخوره گشتيم پيدا نكرديم .. چند تا عربده كش با شلوارهاي خمره اي و يقه باز تا سينه اين ور اون ور ميرفتن و ...
- نزديكاي غروب بود.. فواد اينقدر باتوم خورده بود كه مجبور شدم ببرمش خونه.. حالا جواب خاله رو چي بدم؟! البته تقصير خودش بود.. هي ميرفت كرم ميريخت و به اين جوجه بسيجي ها گير ميداد و .. شب خوابم نميبرد، مثل يه فيلم حوادث از جلوي چشمام رد ميشد و ... بچه ها قرار بود بمونن و منمجبور شدم بيخيال شم.. تا يكي دو روز حق نداشتيم از خونه بريم بيرون!! با بچه ها تلفني حرف ميزدم اكثرشون همين وضعيت و داشتن.. چه زود گذشت... بي بي سي فرداش ميگفت ‹‹ در حوادث اخير تهران دو جوان كشته شدند و زخمي ها و دستگير شدگان قابل شمارش نيست و ...››
هيجدهم تير! سالروز كتك و دشنام و سر هاي شكسته مبارك باد!!
|