|
خيرالله خيرالله
يوسف عليخاني
YoussefAlikhani.persianblog.com
از مجموعه ي درحال چاپ " قدم بخير
مادربزرگ من بود-"
***
قيماق را دو لميزي مي خورد كه گفت :
- دو دقيقه ديگه.
عليخان پشت بندش جار زد:
- تا دو دقيقه ديگه يكي ديگه مي ميره.
مالان را آورده بودند جلوي ميدانچه جلوي حمام و وراندازشان مي كرد. عليخان پرسيد :
- خالا قولي ! گوم آ... من ايجه كه د روم حساب نيام؟
دست كيسه اش را از بغلش درآورد و چپق را كرد تويش. گفت:
- نا.
ميلكي ها از دشت راهان پا جلو نمي گذاشتند. عليخان پرسيد:
- تا كي اوجه بشتون؟
- فارسي نمي تاني گب بزني ؟
- چره. ميلكي ها بايد تا كي اونجا بمانند؟
- مي گم.
رفت جلوتر و انگار حاكم تمام مالان باشد، وراندازشان كرد و گفت:
- كرك و خروسان پس چي؟
- حالا كه همه شان دشت راهان هستند.
نگاه كرد توي كتابش و گفت:
- زن ها مي توانند بيايند...
عليخان جار زد:
- مردانان بمانون ...
بعد انگار چيزي يادش افتاده باشد ادامه داد:
- زن ها مي توانند بيايند.
دست كشيد روي گردن گاوي كه داشت ماغ مي كشيد. عليخان گفت:
- مال مشد اسد است...
كتاب را از زير بغلش درآورد و نگاهي به آن انداخت. چانه اي انداخت و از گاو فاصله گرفت. عليخان پرسيد:
- بدرد نخورد؟
جوابي نگرفت. گلنساء پيشتر از بقيه بود . از گچ كوره بالا آمد پرسيد:
- خالا قولي چي ببا؟
عليخان توپيد كه فارسي بگو!
گلنساء گفت:
- حله كه ريش و قيچي تي دست دره و ايني كتابي ميان.
بعد سعي كرد فارسي بگويد:
- خالك پسر! چي شد؟
عليخان نگاهي به او كرد كه داشت به سم ورزايي نگاه مي كرد، گفت:
- كرك و خروسانه بيارين!
گلپري هم كه رسيد خواست چيزي بپرسد كه گلنساء گفت:
- گون، كرك و خروسانه بياريم ميداني ميان.
مردها مانده بودند پايين دشت راهان و مي ديدند كه زنكانشان توي كوچه ها گم شدند. عليخان گفت:
- انقلي!....
حرفش را بريد و گفت:
- من اسمم خيرالله خيرالله است؛ اين هزار دفعه!
- اوسا خيرالله خيرالله !
- بله؟
- براي من بيشتر توضيح بدهي بهتر نيست؟
- …
- آخه من شما را آوردم و شما هم كه با كسي حرف نمي زنيد...
- خب؟
- آخه...
خواست بگويد كه اگر اين كارهاي شما نتيجه ندهد من چي به ميلكي ها بگويم. اما چيزي نگفت. خيرالله خيرالله هم كه اين طوري راحت تر بود دوري قيماق را پيش كشيد و دولميزي دوباره شروع كرد به خوردن . عليخان نگاه كرد به ميلكي ها كه دشت راهان بودند، دود سيگار كبلايي بالا بود. گلبانو با قدقد مرغ هايش آمد. پاي چهار مرغ را گرفته بود و به ميدان كه رسيد گفت:
- ايشان د چه دردي خورن؟
عليخان جواب داد:
- لابد بدرد مي خورند كه گفته ...
خيرالله خيرالله نگاه كرد و گفت:
- اينا كه فقط مرغ هستند؟
عليخان به گلبانو گفت:
- شما خروس ندارين؟
گلبانو گفت:
- نا. هميشان هوم جان ندارن.
ميدان پر شد از مرغ و خروس. خيرالله خيرالله خاكستر چپقش را تكاند روي سنگ قبري كه جلو پايش بود. عليخان گفت:
- خاك باباي منه.
خيرالله خيرالله دويد دنبال خروسي كه پريده بود روي باجه بام حمام. خروس در رفت و خيرالله خيرالله كتابش را كه از زير بغلش افتاده و دمر كنار باجه بود، برداشت. عليخان دويد و خروس را گرفت. به خيرالله خيرالله تحويل داد. خيرالله خيرالله گفت:
- بگو بيايند!
عليخان جار زد:
- بيايين!
مردها بلند شدند و عملا مي دويدند طرف آبادي. خيرالله خيرالله خروس را ورانداز كرد و گفت:
- مال كي بود؟
عليخان رو به زن ها كرد و پرسيد:
- مال كي بود؟
گلجهان جلو رفت.
- مني با.
خروس را از خيرالله خيرالله گرفت
- اين هايي كه مي بينم دوباره قاطي نشوند.
عليخان خواست تكرار كند كه ديد گلجهان با نخ دارد پاي مرغ را مي بندد به پايش. خروس بال مي زد كه فرار كند.
كبلايي آخرتر از همه سربالايي گچ كوره را بالا آمد. خيرالله خيرالله گفت:
- خروس ها را بياورند!
عليخان نگذاشت كبلايي حرفش را بزند و رو به جماعت گفت:
- خروسان را بگيرين!
نباتعلي خواست خروس را تحويل عليخان بدهد كه عليخان، خيرالله خيرالله را نشانش داد. نباتعلي غر زد:
- با امه كه حرف نزنه، بگوتم شايد اينوم نيره!
خيرالله خيرالله نگاه كرد. با دست اشاره كرد كه ببرد. عليخان گفت:
- ببر!
بعد ادامه داد:
- دوباره قاطي نكنين!
از پايين طويله مش صفر تا جلوي دروازه خانه رعنا به خط مانده بودند تا خيرالله خيرالله خروس ها را ببيند. كبلايي گفت:
- اين چه صيغه اي هسه ، من كه ندانوم. اول بگوت مالانه بيارين. بيارديم. حله كرك و خروسان؟
عليخان گفت:
- حرف نگير، قاطي مي كند.
خيرالله خيرالله نشست روي سكوي جلوي حمام. گربه ي بالاي سرش ، ابهتي به او داده بود؛ كاشي فيروزه اي.
چپقش را در آورد. بند دست كيسه را باز كرد و گردن چپق را كرد تويش. چپق را كه از دست كيسه درآورد، با كل انگشتش توتون اضافي را تكاند توي كيسه و همان طور كه كيسه از بندش به دستش آويزان بود، آن را به دهان گرفت.
ايمانعلي كبريت كشيد. خيرالله خيرالله نگاهي به عليخان كرد و منتظر نماند تا عليخان بگويد كه خروست را نگه دار! كبريت كشيد به كوت توتونش.
كبلايي به گلنساء گفت:
- شومه چيه ره منتظرين؟
گلنساء جواب داد:
- همون چيزه ره كه شومه منتظرين!
- اگه اجل برسي بو كه گيره د، اينقدر جانكونش نداره.
عليخان گفت:
- خوبه همه مثل هم هستين!... توي شما كه جوان نيست.
گلجهان درآمد كه خدا دانه! اين همه خدا بيامرز... اون هوم... دنبال هم؟!
خيرالله خيرالله خروس نباتعلي را كه ديد، گفت:
- مالان را ببرند. مرغ و خروس ها را هم جا كنند.
كسي نرفت. عليخان دوباره تكرار كرد:
- زود واگردين كه نكنه دوباره...
كبلايي راه افتاد. دلنخواه دلنخواه مي رفتند. خيرالله خيرالله خروس نباتعلي را داده بود دست عليخان و داشت روي كاغذي چيزي مي نوشت. عليخان نگاه كرد به قبرستان. به خيرالله خيرالله گفت:
- نه كه چيزي بگويم ناراحت بشود.. اما اين مرگ و مير تا كي ادامه داره؟
خيرالله خيرالله گفت:
- چند تا شده بودند تا منو خبر كنين؟
عليخان حساب كرد. از حيرون اين اوضاع بود؛ مش موسي، مش ياقوب، فتحعلي، كرمعلي، نسترنه، كرشمي، شيخ فاطمه، دلاور.
گفت:
- اين دو روزم كه آمدي ، ميرزاعلي مرده است.
خيرالله خيرالله از جيبش گلوله اي نخي درآورد. نگاه عليخان را كه ديد گفت:
- روده گاو.
بعد كاغذنوشته را سوراخ كرد و ريسمان روده اي را از آن رد كرد و بست گردن خروس.
بال بال مي زد كه در برود. خيرالله خيرالله عصايش را گرفت زير بغلش. عليخان جلو رفت و بغل خيرالله خيرالله را گرفت.
- بگو جمع بشوند!
- چي بگويم؟
- بگو تا دو دقيق ديگر...
خنديد. عليخان جار زد.
پيرزن و پيرمرد از توي كوچه پسكوچه ها مي دويدند و از روي چپر باغستان النگ مي زدند و مي رفتند طرف پايين آبادي؛ دشت راهان.
خيرالله خيرالله خنديد و گفت:
- بگو تا دو دقيقه ديگر بيايند خاكستان، نه دشت راهان.
جار زد.
خيرالله خيرالله از در مسجد داخل شد. عليخان گفت:
- خاكستان هم ميدانچه هست، هم اينجا، هم دور و بر امامزاده، هم پايين سنگ چين و هم زير جاده.
خيرالله خيرالله گفت:
- تازه مرده ها را كجا دفن كرده ايد؟
عليخان گفت:
- رو به قبله ، راست امامزاده.
نرفت پايين. روي سكوي تودارهاي حياط مسجد نشست و نگاه كرد به بيرون چپر خاكستان. كبلايي از نفس افتاده بود. عليخان مي ديد كه ناچاري ميلكي ها را به چه نفس نفس زدني انداخته بود. خيرالله خيرالله پرسيد:
- همه جمع شدن؟
عليخان پرسيد:
- همه جمع شديد؟
همه به هم نگاه كردند، كسي جواب نداد. گلپري گفت:
- طاعون اگه هي ما، دانستيم اقلكن مريضيه. حله چي؟
گلجهان گفت:
- حله خوبه يه زن سرنده اي! من چي كه دارايي ام بشا...
نگاهش رفته بود طرف خاك خيس مردش. خواست جلو برود كه خيرالله خيرالله به عليخان نگاه كرد. گلجهان خودش را پس كشيد و جلو نرفت.
خيرالله خيرالله دود دهانش را پاشيد طرف خروس. پرهايش بالا رفتند. از روي كتاب چيزي خواند كه جماعت نفهميدند. خروس را داد به عليخان و گفت:
- وقتي رسيدم به كنوز ، ول كن!
و خواند:
فاخرجناهم من جنات و عيون و كنوز و…
خروس انگار نجات پيدا كرده باشد، بال زد و بال زد و رفت روي سنگ چين پايين خاكستان، راست امامزاده كه بپرد پايين و برود از ميلك بيرون، اما ماند. برگشت به جماعت نگاه كرد. خيرالله خيرالله مي خواند: و مقام كريم با ايه و اذ قتلتم نفسا …
خروس بال زد. تمام پرهايش را تكاند و آرام آمد جلو. نوك زد به زمين. خيرالله خيرالله مي خواند:
… فادا راتم الي قوله يعقلون…
كبلايي آب دهانش را قورت داد و به عليخان نگاه كرد. عليخان نگاهي به خيرالله خيرالله مي كرد و نگاهي به خروس. خروس راه افتاد و ديگر نوك نزد به زمين. آمد و رفت طرف نعلدار امامزاده.
خيرالله خيرالله كتاب را بست و گفت:
- هر جا را نوك زد و ماند، بكنيد!
روي قبر حيرون مانده بود. عليخان گفت:
- بگوتم هرچي هسه، ايني گور د ورشته.
ادامه داد:
- نامحرم نمانه اينجا!
به نباتعلي گفت:
- خروس تو! خواخور تو! خودت بكن!
نباتعلي بيل و كلنگي را كه از غسالخانه آورده بودند، گرفت.
خاك نرم بود. كلنگ نمي زد. بيل خاك برمي داشت و مي ريخت زير نعلدار.
عليخان برگشت كه به خيرالله خيرالله بگويد كه بعد چكار بكنيم كه نباتعلي جيغ كشيد و در رفت.
جنازه كفن پوش نشسته بود توي قبر و خيره شده بود به آبادي، خيرالله خيرالله فقط گفت:
بخوابانيدش؛ همين.
توضيحات:
دولميزي: دو لپي
مالان: مال ها؛ گاو و گوسفند و …
خالا قولي: پسر خاله
گوم آ… من ايجه كه د روم حساب نيام؟: مي گم آ… من اينجا كه هستم حساب نيستم؟
نا: نه
بشتون: بمانند
كرك: مرغ
مردانان: مردها
دره: هست
گون: مي گويند
ميداني ميان: ميان ميدان
انقلي: پسرعمو
هميشان هوم: همين ها هم
مني با: مال من بود
امه : ما
بگوتم شايد اينوم نيره: گفتم شايد اين را هم نگيرد
هي ما: مي آمد
بشا: رفت
زن سرنده: زن تنها
بگوتم هرچي هسه، ايني گور د ورشته: گفتم كه هر چه هست از گور اين بلند مي شود
|