|
فتوژورناليست، دادستان، بيداد (در سه پرده)
اميد بامداد
commonlove.persianblog.com
* متن زير بر اساس اخبار رسمي و غيررسمي در مورد قتل «زهرا كاظمي» و عمدتا تخيل نويسنده ميباشد و كليشههاي معمول در آن رعايت نشده. بنابراين لزومي ندارد تماما منطبق بر واقعيت و مرسومات نگارشي باشد.
خبر را يكي از دوستاناش به او دادهبود. سعي كردهبود پشت تلفن خيلي چيزي نگويد و هرچه سريعتر خود را به زندان برساند. اما وقتي به آنجا رسيدهبود، نتوانستهبود دوستاش را ــ كه با مسئولين زندان آشنا بود ــ پيدا كند. به ناچار تصميم گرفتهبود خودش كار را شروع كند.
پردهي اول
عكاس: من از دوستان آقاي خبرنگار هستم. براي تهيهي چند عكس از اتفاقي كه امروز افتاده آمدهام.
مأمور: خانم محترم! دستور دادهاند امروز به كسي اجازهي ورود ندهيم.
عكاس: ببينيد آقاي مأمور، شما اگر به آقاي مأمور ارشد بگوييد من از دوستان آقاي خبرنگار هستم، خودشان ميدانند.
مأمور: پس چند لحظه صبر كنيد.
مأمور به اتاق مأمور ارشد ميرود و موضوع را به او ميگويد. مأمور ارشد خيلي مردد است. ميترسد در صورت دادن اجازهي ورود، از بالا مؤاخذه شود. اما دستآخر قبول ميكند. عكاس پس از تشكر از آنها، ميرود تا عكسها را بگيرد. تمام حلقهي فيلم غير از يكي استفاده ميشود. ولي وقتي ميخواهد آخرين عكس را بگيرد،
پاسدار: صبر كن ببينم! تو چه غلطي داري ميكني اينجا؟
عكاس: من... من اجازهي...
پاسدار: بگيريد اين جاسوس را!
عكاس: ولي... صبر كنيد...
گروهي از پاسداران، كه عكاس اصلا متوجه آمدنشان نشدهبود، او را ميگيرند و دستبند ميزنند.
پردهي دوم
اتاق تاريك و نمور است. اما يك چراغ، با نوري كور كننده، مستقيم روبهروي چشمان عكاس است.
بازجو: شما با آقاي خبرنگار چه رابطهاي داشتيد؟
عكاس: بابا به خدا ما رابطهاي نداشتيم. فقط چون او با مأمور ارشد زندان آشنا بود، قرار بود به من كمك كند، كه نكرد.
بازجو: رابطتان با رسانههاي بيگانه همين آقاي خبرنگار بود؟
عكاس: آخر اين چه حرفي است! من خودم عكاس يك نشريهي خارجي هستم. رابط كدام است ديگر؟
بازجو: پس اعتراف ميكنيد كه براي بيگانگان جاسوسي ميكرديد؟
عكاس: نه آقاي محترم! من فقط عكس ميگيرم.
بازجو: نهخير! شما جاسوسي ميكرديد. يك عكاس متعهد كه از منطقهي غيرقانوني عكس نميگيرد.
عكاس: اما خودشان به من اجازهي ورود دادند. اصلا آنجا تابلوي «عكسبرداري ممنوع» نبود.
بازجو: در گربه بازه، حياي ديزي كجا رفته؟ خانم مگر همه چيز را بايد گفت؟ اين را بايد بدانيد كه در يك مملكت با حساب و كتاب هر كاري نميتوان كرد. مملكت قانون دارد.
عكاس: اگر مملكت قانون دارد پس چرا من را غيرقانوني بازداشت كردهايد؟
بازجو: بس است! دربارهي رابطهتان با آقاي خبرنگار بگوييد.
عكاس: گفتم كه، ما رابطهي خاصي نداشتيم؛ فقط همكار بوديم.
بازجو: عكاس كه با خبرنگار همكار نيست، اما خود آقاي خبرنگار ميگويد رابطهتان با هم بيشتر از يك رابطهي همكاري بوده.
عكاس: خودش؟
حرف بين عكاس و بازجو بالا ميگيرد و در همين لحظه آقاي دادستان وارد ميشود.
دادستان: به جاسوسي براي بيگانگان و رابطهي نامشروع با آقاي خبرنگار اعتراف كرد؟
بازجو: نه قربان!
دادستان: اين روزنامهچيها مثل اين كه آدم نميشوند. بگو ببينم زنيكهي [...] تو خيال كردي اينجا هركي هر غلطي دلاش بخواهد ميتواند بكند؟ بايد حتما زور بالاي سرتان باشد؟
دادستان دستاش را بالا ميبرد. عكاس فرياد ميكشد. بازجو خود را عقب ميكشد. دادستان دو ضربهي ديگر با چيزي كه در دست دارد بر سر عكاس ميزند. عكاس بيهوش ميشود. بازجو وحشتزده به دستان دادستان نگاه ميكند. خون گرم از دستاناش به زمين ميچكد. صبر ميكند تا عكاس حركتي كند، اما بيفايده است. دستپاچه ميشود. دستور ميدهد او را به يك بيمارستان «خودي» ببرند. وقتي باخبر ميشود كه كار از كار گذشته، سوزش شديدي در سرش احساس ميكند، به خودش ميپيچد. دستور ميدهد علت مرگ را «سكتهي مغزي» اعلام كنند و هرچه زودتر جسد را دفن كنند. تلفن زنگ ميزند.
صدا: آقاي دادستان! قرار نبود كار به اينجا بكشد.
دادستان: به هر حال تصادفي است كه رخ داده، ديگر نميشود كاري كرد. بايد سعي كنيم قضيه سريعتر جمع و جور شود.
صدا: اما قرار شده در اين مورد تحقيقات شود.
دادستان: اين به من ربطي ندارد. من مستقيما با پيشوا مرتبطام و كسي نميتواند عليه من كاري كند. شما هم موظف به حمايت همهجانبه از من هستيد.
صدا: آقاي دادستان! شما در جايگاهي نيستيد كه من را تهديد كنيد؛ ولي...
دادستان گوشي را ميگذارد. سردردش شديدتر شده و ديگر نميتواند تحمل كند. ميرود و يك قرص ديگر ميخورد ــ بر خلاف روزهاي گذشته كه فقط يكي ميخورد.
پردهي سوم
خبرنگاران زيادي جمع شدهاند. قرار است مسئول تحقيقات نتيجهي اوليه را اعلام كند.
مسئول تحقيقات: ما به اين نتيجه رسيدهايم كه علت مرگ خانم عكاس برخورد سرشان با يك جسم سخت بوده. اما هنوز متوجه نشدهايم كه سر عكاس با جسم سخت برخورد كرده، يا اين كه جسم سخت با سر ايشان برخورد كرده. درهرحال تحقيقات همچنان ادامه دارد.
تلفن دفتر آقاي دادستان به صدا در ميآيد.
صدا: آقاي دادستان! تحقيقات ما به «نتايج جديدي» رسيده. ولي براي اعلام اين نتايج، شما بايد به ما اطمينان دهيد كه...
دادستان: اطمينان ميدهم كه شما مورد عنايت ويژهي پيشوا واقع ميشويد.
صدا: متشكر ام.
چند روز بعد، در حالي كه خبرنگاران خارجي زيادي در محل حضور دارند، مسئول تحقيقات ميآيد تا نتيجهي نهايي را اعلام كند. همه منتظر شنيدن خبر اند.
مسئول تحقيقات: پس از در نظر گرفتن تمام جوانب قضيه، مقصر اصلي در اين حادثهي دردناك شناخته شد. ضمن تسليت به خانوادهي محترم آن مرحومه، اعلام ميكنم كه مأمور ارشد زندان مسئول اين فاجعهي غمانگيز است. ايشان دستور حمله به خانم عكاس و دستگيري ايشان را صادر كرده كه خانم عكاس در اين حمله سرشان آسيب جدي ميبيند و با وجود تلاش پاسداران جانبركف زندان براي انتقال ايشان به بيمارستان، از دنيا ميروند.
دادستان آن شب را پس از مدتها راحت ميخوابد؛ پيشوا هم همينطور.
|