|
سکوت آدمها
فرشيد شادنيا
SiahSepid.com
حالا ديگه آدمها برايش ، نقطه هايي شده بودند ، نقطه هايي ريز و سرگردان ، نقطه هايي پر تلاش ، تلاش براي ... ؟
حالاهمه يك جور هستند ، همه به يك اندازه به چشم ميايند ، چه آنكه به زودي به علت چربي زياد و تغذيه بيش از حد خواهد مرد ، چه آنكه كمي ديرتر به علت روزها متمادي گرسنگي كشيدن ! همه مثل هم هستند ، هر كس تنها يك نقطه ريز او هيچوقت آدمهاي اطرافش را بزرگتر از يك نقطه متحرك و گاهي دردسرساز نديده است ، اما اين بار كمي تفاوت دارد ، اين بار آخرين دفعه است كه او مجبور است آدمهاي اطرافش .را ببيند ، حتي به اندازه يك نقطه ، اين آخرين بار است !
بادي سردي مي وزد ، شايد به خاطر ارتفاع باشد ! موهايش از هميشه به هم ريخته تر شده است ، شايد به اين خاطر است كه ميداند اين آخرين بار است كه موهايش آشفتگي را آري اين آخرين بار است كه تجربه مي كند !
زير چشمي نگاهي به پائين مي اندازد ، همچنان اوضاع به همان ترتيب است ، بر خلاف آنچه در فيلم ها ديده بود ، نه اثري از اجتماع مردم بود ، نه از آتش نشاني و آمبولانس!
به توقعات احمقانه اش لبخندي زد ، او كه به دنبال چنين چيزهايي نبود ، اين چيزها مخصوص كساني است كه مي خواهند مرگي پر سر و صدا داشته باشند ، مثل زندگي پر سر و صدايشان ! اما او از سر و صدا و جنجال متنفر بود ، حتي در زندگي ،چه برسد به مرگ!
نگهبان برج موقع بالا آمدن از او پرسيده بود كه براي چه ميخواهي آن بالا بري؟ او هم جواب داده بود كه براي عكاسي از ارتفاع!
نگهبان هم باور كرده بود و به او اجازه بالا رفتن داده بود ، روي پشت بام اولين چيزي كه نظرش را جلب كرده بود آنتن هاي ماهواره بود ، تعدادشان خيلي زياد بود ! وقتي از جلوي آنها عبور ميكرد ، تو دلش از صاحب آنها معذرت خواهي كرد ، به خاطر اينكه لحظه اي تصويرشان را قطع كرده بود ! شايد اين انقطاع براي كسي كه مدتهاست در انتظار مُد جديد و دلخواهش نشسته است و حالا مشغول ضبط آن است ، خيلي دردناك باشد !!!
لب پشت بام نشست ، يقه كاپشن خود را بالا داد ، زخمهايش حالا درد هم ميكردند ، از وقتي چند زخم در صورتش پيدا شده بود ، ديگه دانشگاه نرفته بود ! يك بار ميخواست برود ، اما تو راه دانشگاه ۲ دختر با ديدن زخمهاي صورتش از او دور شدند ، يادش ميايد كه يكي از اونها به ديگري گفته بود زخمهاي صورتش رو نگاه كن ، مثل اينها كه ايدز دارند ميمونه ، اه ، بيا بريم حالم به هم خورد !!
وقتي به دختر ها نگاهي انداخت ، تو دست يكي از آنها يه جزوه اي ديد كه روي آن بزرگ نوشته بود "' دانشگاه علوم پزشكي تهران "
آنروز قيد دانشگاه رفتن را زد ، بعد از آن هم ديگه حاضر نشد به دانشگاه برود ، نميخواست از بچه هاي دانشگاه كسي موضوع را بفهمد .
از يك چيز ميترسيد ، آن هم تصورات آن نقطه هاي ريز زير پايش بود ، وقتي با خودش فكر ميكرد كه ممكن است چه چيزهايي پشت سرش بگويند ، احساس بدي به او دست ميداد ، افسوس كه آن موقع ديگربين آدمها نيست كه بتواند از خودش دفاع كند ، هر چند اگر بود هم تمايلي به اين كار نداشت ! با خودش ميگفت :
به درك ، بگذار هر چي ميخوان بگن ! چه اهميتي داره
ميخواست تصور كند كه وقتي خودش را پائين مياندازد ، پشت سرش چه ميگويند ، كمي فكر كرد
آي بيچاره ، حتما جواب رد گرفته بوده ، بابا حالا اين دختر نشد يكي ديگه *
حتما معتاد بوده ، اينها بميرند خيلي بهتره *
لابد قرض بالا آورده ، تا تو باشي كه حواست جمع باشه *
يك لحظه مكث كرد ، ميخواست تصور كند اگر كسي از زخمهاي صورتش بفهمد كه ايدز دارد چه خواهد گفت
آشغال ، همون بهتر كه اينها بميرن ! خدا ميدونه چند تا جوون بيگناه ديگه رو هم آلوده كرده *
چه فرقي ميكنه ، اين كه ميخواست بميره ، حالا ۲ روز زودتر بهتره ، هم خودش! راحت شد ، هم بقيه
اگر من هم جاي پدر مادرش بودم همين كار ُ ميكردم ! اين بچه ها لكه ننگ هستند ، فقط *باعث آبروريزي ميشن
آرزو كرد با صورت پائين بياد كه حداقل به اين زودي كسي نفهمد كه « ايدز » دارد
ميخواست آخرين سيگار عمرش را بكشد ، بسته را از جيبش در آورد ، به همراه بسته يك كاغذ كوچك هم بيرون آمد ، وقتي به آن نگاه كرد ، يك شماره تلفن ديد : « ...۳۴۰۵۹ دكتر اوحدي » ، يادش آمد آخرين روزي كه دانشگاه رفته بود ، يكي از دخترهاي همكلاسي اش ، وقتي ديد كه او مشغول سيگار كشيدن و گريه كردن است ، كلي با او صحبت كرده بود و به خيال خودش او را آرام كرده بود ، كلي هم چرت و پرت در مورد زيبايي هاي زندگي و روشن ديدن زندگي و ... به او تحويل داده بود ! در آخر هم شماره تلفن يك روانپزشك را به او داده بود ، تا به قول خودش به وظيفه انساني اش عمل كرده باشد
شماره تلفن را مچاله كرد ، فندك را روشن كرد ، آن را آتش زد و پائين انداخت ،
زير لب گفت :
دوست عزيز ، وظيفه انساني تو اينجا به آخر ميرسه
سيگار را روشن كرد ، با تمام قدرت به سيگار پك ميزد ، هنوز چندتايي تو بسته بود ، آنها را هم پائين انداخت و به سقوط آنها نگاه كرد ، تماشاي سقوط اجسام از آن ارتفاع برايش لذتبخش بود ، جيبهايش را خالي كرد ، چيز زيادي آنجا نبود ، يك فندك ، جواب آزمايش ، يك بريده روزنامه قديمي ؛
شروع كرد به پرت كردن تك تك آنها ، اول فندك ، با صداي بلند گفت : دوست عزيز ، از اينكه تا آخرين لحظه با من بودي ممنون ! ، آن را پائين انداخت ، با نگاهش سقوط آن را دنبال كرد ، بعد نوبت جواب آزمايش شد ، آن را مچاله كرد و به پائين پرت كرد و با صداي بلند فرياد زد خداحافظ ، ديگه احتياجي به تو ندارم ..
و حالا نوبت بريده روزنامه قديمي شده بود ، براي دفعه هزارم آن را خواند ، از
! پرت کردن آن منصرف شد ، آن را تا کرد و در جيبش گذاشت !
و حالا نوبت اصل کاري بود ، نوبت خودش ! سيگارش که تمام شد ، بلند شد ! دستهايش
را باز کرد ، باد خيلي شديد شده بود ، با صداي بلندشروع به خواندن کرد
خداحافظ دنياي بيرحم ، "
امروز تو را ترک خواهم گفت ،
خداحافظ .
اي مردم ، خداحافظ ،
ديگر حرفي نميتوانيد بزنيد که نظر من را عوض کند ،
خداحافظ
*****************************************
داشتم از دانشگاه بر ميگشتم ، توجهم به اجتماع مردم جلب شد ، يك آمبولانس هم آژيركشان خودش را به محل رساند ، خودم را به محل اجتماع رساندم ، صحنه وحشتناكي بود ، جنازه يك جوان تقريبا ۲۲ ساله بود كه صورتش كاملا متلاشي شده بود ، از حرفهاي مردم فهميدم كه خودش را از بالاي برجي كه روبرويش بودم ، پائين انداخته بود . هر كس كه ميرسيد چند تا سكه ميانداخت به طرف جنازه و زير لب چيزي ميگفت
آي بيچاره ، حتما جواب رد گرفته بوده ، بابا حالا اين دختر نشد يكي ديگه *
حتما معتاد بوده ، اينها بميرند خيلي بهتره *
لابد قرض بالا آورده ، تا تو باشي كه حواست جمع باشه *
وقتي داشتند جنازه را به آمبولانس انتقال ميدادند ، چشمم به زخمهاي گردن و دستهاي او افتاد ! شبيه زخمهايي بود كه مبتلايان به « ايدز » دارند ، با خودم گفتم كه احتمالا « ايدز » داشته است . وقتي جسد را بلند كردند ، يك بريده روزنامه از جيبش به روي زمين افتاد ، صبر كردم تا جمعيت متفرق شد و آن بريده روزنامه را از روي زمين برداشتم ، تيتر آن را خواندم
تعداد زيادي از مبتلايان به « ايدز » و ساير بيماريهاي خوني از وزير بهداشت در مورد "علت عدم انجام آزمايشات لازم بر روي محموله هاي خون وارداتي در سال *۱۳۶ توضيح خواستند
به ياد يكي از دوستان برادرم به نام « ح.ك » افتادم ، كه در موقع جنگ به علت تزريق خون آلوده به ويروس « ايدز » ، بيمار شده بود ، او تعريف ميكرد كه آن زمان دو نوع محموله خوني در ايران بود ، يكي آندسته بود كه در داخل كشور جمع آوري ميگشت و بعد از انجام تمام آزمايشات لازم به جبهه منتقل ميشد ، دسته دوم خونهايي بودند كه از هلند وارد ميشد و در آن زمان آزمايشي بر روي آنها انجام نميشد و به مصرف بيمارستانهاي داخل كشور ميرسيد ، آن دوست برادرم از طريق همين محموله دوم به « ايدز » مبتلا شده بود .
نگاهي ديگر به بريده روزنامه انداختم ، صورت متلاشي شده آن جوان به يادم آمد ،
يك فندك خوردشده هم بود ، بالاي سرم را نگاه كردم ، به بالا ترين نقطه برج خيره شدم ، تيتر روزنامه مرتب به يادم ميامد ،
اشك در چشمانم جمع شد
|