|
نامزد رئيس جمهور!
حامد اسدالله زاده
Panjere.persianblog.com
سوال : لطفا خودتان را معرفي كنيد!
جواب : نامزد رياست جمهوري هستم!
سوال : لطفا بگيد چطور شد كه نامزد رياست جمهوري شديد؟!
جواب : والا، اين قصه سر دراز داره! بطور خلاصه ميتونم بگم كه تو دفترم تو كتابخونهي ملي نشسته بودم و كتاب آشپزي در خانه رو مطالعه ميكردم كه يهو يكي اومد گفت « پاشو چايي بيار، واست خواستگار اومده! » اولش خيلي خجالت كشيدم گفتم « من شوهر نميكنم! » اونم برگشت گفت « آخه نميشه! طرف از اون كلهگندههاست! »
سوال : ازش پرسيديد كيه؟!
جواب : چرا، ازش پرسيدم! گفتش « طرف رئيس جمهوريه! كلي كلاس داره! خونواده داره طرف! » گفتم « بابا ننش كين؟! » گفت « 20 ميليونتا بابا ننه داره! كلي هواشو دارن! » گفتم « خب! حالا چرا اومده خواستگاريه من؟! اين همه عروس خوشگل ديگه هم هستش چرا من؟! » گفت « آخه طرف مزاجش با دستپخت اونا نميسازه! شنيده تو يه كتاب آشپزي جديد ميخوني واسه همين تو رو انتخاب كرده! »
سوال : شما چيكار كرديد؟!
جواب : من سرخ شدم!
سوال : منظورم اينه كه جوابتون به درخواستشون چي بود؟!
جواب : با اجازه بزرگترا گفتم بعله!
سوال : ماجراي كتابه چيه؟! دستور طبخ چهجور غذاهايي توش نوشته بود؟! چطور شد كه به خوندن اين كتاب رو آورديد؟!
جواب : راستيتش ما تو يه رستوران خيلي بزرگ كار ميكنيم اين رستورانه كلي آشپز و سرآشپز داره ... كلي هم مشتري دارم حدود 70 ميليونتا! قبل از ما يه رستوران ديگه بود كه كلي مشتري داشت اونوقت ما تصميم گرفتيم يه رستوران بزنيم! يعني راستشو بگم يه روز پا شديم ديديم سرقفلي يه رستوران تو صندوق پستي خونمونه! ....
سوال : از طرف چه كسي فرستاده شده بود براتون؟!
جواب : آدرس فرستندهشو خوب نتونستيم بخونيم آخه انگليسي نوشته بود اونوقتا ما فقط فقط عربي ميخونديم!
.... آره از اونوقت بود كه ما صاحب يه رستوران شديم!
سوال : كار و بار چطور بود؟! يه كم از رستورانتون بگيد!
جواب : راستيتش اون اولا ما براي اينكه رستورانمون رونق بگيره كلي واسش تبليغ كرديم كلي پرچم و نوشته به سردرش آويزون كرديم كه ملت بيايد غذا مفت ميديم و كلي غذاهامون كيفيت داره و از اين حرفا!
سوال : مشتري هم پيدا كرديد؟!
جواب : آره .... خيلي زياد! طوري كه اون رستوران قبلي درش تخته شد!
سوال : به وعدههاي تبليغاتيتون عمل كرديد؟!
جواب : هم آره، هم نه!
سوال : بيشتر توضيح بديد لطفا!
جواب : ببينيد! ما اگه قرار بود غذا رو مجاني بديم كه ورشكست ميشديم! واسه همين فقط و فقط پول غذا رو بعلاوهي هزينه طبخ و سرو و چندتا چيز جزيي ديگه رو از مشتريهامون ميگرفتيم! در مورد كيفيت غذا هم بايد بگم ما غذاهامون حرف نداشت! مثلا ما تو قرمهسبزي لوبيا چيتي ريختيم و يا آب و چربي آبگوشت رو زياد كرديم! همهي اينا باعث شد مشتريهامون زياد بشن!
سوال : خب، اين غذاها چه فرقي با غذاهاي رستوران قبليه داشت؟!
جواب : اينطوري اگه نگاه كنيد به نظر ميرسه هيچ فرقي نداره ولي اولا اونا مواد اوليهشون رو از آمريكاي بيناموسِ عرقخورِ نجس وارد ميكردن درحالي كه مال ما حلال حلال بود!
سوال : شما از كجا وارد ميكرديد؟!
جواب : راستيتش، ما اون اولا قرار بود خودمون توليدشون كنيم بعد يه روز يه نامه اومد تو صندوق پستيمون كه دستور طبخ غذاها به همراه ليست مواد اوليهشون توش بود يه ورقه هم كنارش بود به اين مضمون، « منوي غدا، در صورت عدم اجرا جواز رستوران لغو ميشود! »
سوال : خب شما چيكار كرديد؟!
جواب : والا اونوقتا من فقط گارسون بودم ايناش به من ربطي نداشت!
سوال : دستور طبخ چهجور غذاهايي توش نوشته بودن!؟
جواب : دورغ چرا؟! به قبر آ آ آ .... همون غذا قبليا بود كه فقط اسم و مارك موادشون تغيير كرده بود!
سوال : مشتريها اعتراضي نميكردن؟!
سوال : نه زياد! آخه ما ظرف غذاها رو عوض كرديم! مثلا آبگوشتي كه رستوران قبليه تو كاسه چيني ميريخت ما ميريختيم تو سنگ ديزي!
سوال : يعني مشتريهاتون اصلا اعتراضي نميكردن؟!
جواب : اولا كه نه، چون نوع ظرفم تو كيفيت غذا تاثير داشت اما بعدش يه عده اعتراض ميكردن كه چرا غذاها همون غذا قبلياست!
سوال : شما به انتقادات گوش ميكرديد؟!
جواب : آره! كاملا .... ما با متانت و فروتني تمام به انتقادات گوش ميداديم و با متانت و فروتني بيشتر اونا رو رد ميكرديم وارشادشون ميكرديم كه بياد بخورديد! اونام دوباره ميخوردن!
سوال : يعني ديگه هيچ اعتراضي نميكردن؟!
جواب : نه اصلا!
سوال : چهجوي ارشادشون ميكرديد كه همچين تاثيري داشت؟!
جواب : با خيلي چيزا! اولا با داد و بيداد، بعدش با چماق، آخرشم با تفنگ و گلوله!
سوال : حالا چرا غذاها رو عوض نميكرديد؟!
جواب : آخه صندوق پستي خونمون خالي بود! بعدشم، ما كه ظرفا رو عوض كرديم!
سوال : لطفا توضيح بديد چطور شد شما مشغول خوندن اون كتاب شديد؟!
جواب : راستش از وقتي كه صاحب رستورانمون عمرشو داد به شما ( گريه !).... آره درست از همون وقت بود كه مشتريا دوباره شروع كردن به اعتراض!
سوال : به چي اعتراض داشتند؟!
جواب : گيراي جورواجور ميدادن! يه دوره ميگفتن چرا سيبزميني آبگوشت كم شده! يا ميگفتن چرا بجاي گوشت تو قرمهسبزي بادمجون ميريزيد!!
سوال : يعني ديگه به غداها اعتراضي نداشتن؟!
جواب : نه اصلا! ... ديگه عادت كرده بودن ... اصولا اونا ديگه با نوع غذاها مشكلي نداشتن همش به كم و زياد شدن مخلفاتش اعتراض ميكردن!!
سوال : خب بعدش چي شد؟! مشكلي پيش نيومد؟!
جواب : مشكل از وقتي شروع شد كه يه عده از مشتريهامون با غذاهاي ديگه مثل پيتزا و هات داگ و از اينجور چيزا آشنا شدن!
سوال : خب؟!
جواب : هيچي ازمون خواستن از اينجور غذاها درست كنيم!
سوال : چرا درست نكرديد؟!
جواب : آخه ما غير از آبگوشت و قرمهسبزي و از اينجور غذاها غذاي ديگهاي بلد نبوديم!
سوال : يعني بايد رستوران رو واگذار ميكرديد؟!
جواب : يه چيز تو همين مايهها!
سوال : خب چرا واگذار نكرديد؟!
جواب : حرفا ميزنيا! مگه علف خرسه كه بديمش به يكي ديگه؟! اونوقت خودمون چي ميخورديم؟!
سوال : خب از غذاهاي رستوران جديده ميخورديد!
جواب : ما دندون خوردن اون غذاها رو نداريم! اونوقت از گشنگي ميمرديم!
سوال : مشكلي پيش نمييومد؟!
جواب : دست رو دلم نذار كه خونه!
سوال : چطور مگه؟!
جواب : مشكل اصلي وقتي شروع شد كه بچههامون بزرگ شدن! اونا بزرگ شدن و دوست داشتن گارسن نشده آشپز بشن!
سوال : شماها چيكار كرديد؟!
جواب : كاري نميتونستيم بكنيم! اگه نميذاشتيم آشپز بشن حاجخانوما ديگه بهمون محل نميدادن!
سوال : يعني گذاشتيد آشپز بشن؟!
جواب : چارهاي نداشتيم!
سوال : خب بعدش؟!
جواب : درست از همين زمون مشكلاتمون دوباره شروع شد. دوباره اعتراضا شروع شدش!
سوال : اعتراض به چي؟!
جواب : مشتريامون اعتراض ميكردن كه چرا مخلفات غذاها روز به روز كمتر ميشه در حالي كه گردن آشپزا روز به روز كلفتتر ميشه؟! ديگه از آبگوشت فقط آبش مونده بود!
سوال : شما چيكار كرديد؟!
جواب : اولش سعي كرديم ارشادشون كنيم اما ديگه كار از كار گذشته بود!
سوال : خب؟!
جواب : هيچي داشتيم فكر ميكرديم كه چيكار كنيم كه يه روز صبح وقتي از خواب پا شدم ديدم يه كتاب آشپزي تو صندوق پستي افتاده!
سوال : توش چي نوشته بود؟!
جواب : نوشته بود « دستور سرو انواع پيتزا، هات داگ و چيز برگر و .... با سس ايراني! »
سوال : حتما آدرسش انگليسي بود نه؟!
جواب : آره، تو از كجا ميدوني ناقلا؟!
سوال : مهم نيست! شما چيكار كرديد اونوقت؟!
جواب : نشستم خوندم كلي ياد گرفتم اونوقت به اسم خودم چاپش كردم!
سوال : عنوان كتاب رو چي گذاشتيد؟!
جواب : « پيتزا ايراني! »
سوال : بعدش چي شد؟!
جواب : كلي طرفدار پيدا كردم .... كليها اومدن گفتن بيا نامزد ما بشو! اما اما من قبول نكردم تا اينكه سر و كلهي رياستجمهوري پيدا شد! منم بهش جواب مثبت دادم!
سوال : مخلفات اين غذاها چي بود؟!
جواب : لوبيا ... گوشت ... سيبزميني .... بادمجون و ....!
سوال : مگه پيتزا سرو نميكرديد؟!
جواب : چرا ميكرديم!
سوال : اينا كه اسم برديد مخلفات پيتزا نيستش كه!
جواب : خب ما اسلاميش رو سرو ميكرديم!
سوال : پيتزا اسلامي؟! ميشه بيشتر توضيح بديد؟!
جواب : ببينيد، اگه قرار بود تو پيتزاهامون سوسيس و قارچ و از اينجور چيزا بريزيم كه ديگه خودمون نميتونيستيم ازش بخوريم اونوقت از گشنگي ميمرديم! واسه همين اسلاميش كرديم!
سوال : حالا چه پيتزاهايي سرو ميكنيد؟!
جواب : پيتزا آبگوشت، پيتزا قرمهسبزي و ....!
سوال : پس سر نامزدتون كلاه گذاشتيد!
جواب : نه اصلا! ما از اولشم گفتيم كه پيتزاهامون اسلاميه! فقط نگفتيم مخلفاتش چيه!!
سوال : نامزدتون اعتراضي نميكنه؟!
جواب : اوايل كه خيلي عاشقم بود! كلي قربون صدقهام ميرفت! همش ميگفت « واي چه دستپختي! چه طعمي! عزيزم قربونت برم كه از هر انگشتت هزارتا هنر ميباره! » دوسال بعد از نامزديمون همش ميگفت « چرا غذاهات طعم غذا قبليا رو داره؟!عزيزم تو رو خدا غدا بهتر درست كن جيگرم! » آخراي سال چهارم ميگفت « بابا چيكار ميكني؟1 ديگه شورشو درآوردي! » همون وقت بود كه بابا ننش بهش گفتن بيا واست يه نامزد جديد بگيريم كه هم خوبتر باشه هم اصلحتر!
سوال : پيدا كردن؟!
جواب : يه چندتايي رو پيدا كردن اما فكر صلاحيتش رو نكرده بودن!
سوال : صلاحيت چي؟!
جواب : صلاحيت اصلح بودن ديگه!
سوال : كي بايست صلاحيتش رو تاييد ميكرد؟!
جواب : صندوق پستي!
سوال : خب آخرش چي شد؟!
جواب : هيچي! يه روز بابا ننش اومدن گفتن بهتره دوباره همون نامزد قبليه رو بگيري! درسته كه غذاهاش فرقي نميكنه ولي لااقل اسم غذاهاش كه فرق ميكنه! اينطوري شد كه دوباره اومدن خواستگاريم!
سوال : وقتي اومدن خواستگاريتون شما چيكار كرديد؟!
جواب : اوووه! جات خالي! كلي ناز كردم! گريه كردم كه با آبروم بازي كردين و از اين حرفا! بعدشم كلي نازمو كشيدن منم دوباره گفتم بعله!
سوال : الان چند وقت از اون تاريخ ميگذره؟!
جواب : حدود 3 سال!
سوال : بالاخره غذا ميپزي؟!
جواب : بستگي داره!
سوال : به چي؟!
جواب : به صندوق پستي!
سوال : خداحافظ!
جواب : خداحافظ!
|