Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 726 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

سه

بهاره خليقي
SiahSepid.com

از شدت درد بازوش از خواب بيدار شد نفهميده بود كي خوابش برده . ورقاي تا شده ي كتاب رو صاف كرد و رو به سقف دراز كشيد هواي دم كرده اتاق عرق ريزي روي پيشونيش نشونده بود ريه هاش سنگين بود مثل اينكه بختك رو سينه اش افتاده باشه به سختي نفس مي كشيد چشماي پف كردش هنوز خيس بودند و بغض چهارساله اي به گلوش فشار مي آورد .

انگاري همين ديروز بود كه با هم ساعت قرارو فيكس مي كردند " الو سلام ساعت يك خيابون لارستان روبروي استوديو پاپ" تو تموم اين چهار سال خيابون لارستان تنها مونس قدمهاي سنگينش بود . اونجا بود كه آروم ميشد و بغض تلخش مي تركيد.

هنوز صداش رو ميتونست بشنوه هنوزم اون چهره ي استخوني و مردونش رو مي تونست ببينه. وقتي ام رفت و تو شب گم شد تموم شهر و به اميد اون چهره ي آشنا گشت از اون به بعد عادت كرده بود به صورت تموم عابرا نگاه كنه تا شايد اون چشماي آشنا دوباره بگن "سلام ببخشيد دير شد گرفتار شدم" غافل از اينكه اون خيلي گم شده بود انقدر گم كه خودشم آدرس خودشو نداشت هر جا كه مي رفت نشوني ازش پيدا نمي كرد......

ظاهرش بد نبود رفتارش هم اي ... يه جورايي مخصوص خودش . پيرو دين و مسلكي كه نه اما هر كي مي ديدش مي پرسيد . عارفي؟ سالكي؟ مذهبي هستي؟ آزادي ؟ عاشقي ؟ مرتاضي ؟ رندي؟.....اما همگي جز سكوت چيزي نصيبشون نمي شد صداش گرفته تر شده بود و بغضاش دم به دم مرتب سعي مي كرد زندگي كنه و مثل بقيه دوستاش مثل آدميزاد رفتار كنه اما مگه مي شد مگه اين سايه دست از سرش بر مي داشت تازه اگه اين سايه سبك يا كم رنگ هم مي شد با فكراي عجيب و غريبي كه مي كرد مگه مي تونست مثل آدم يا ببخشيد مثل حوا زندگي كنه.

تو تموم اين سالها پر كارتر شده بود وجدي تر . انقذر دقيق و جدي نقاشي مي كرد و مطلب مي نوشت كه همه فكر مي كردند حتما هدف بزرگي رو دنبال مي كنه غافل از اينكه تنها راه آروم موندنش غرق شدن تو اين جور كاراش بود. گاهي آنقدر خسته مي شد كه ناي غذا خوردن هم نداشت .

پيشنهادهاي زيادي بهش مي شد آشنايي- ازدواج- دوستي-روابط عاقلانه اما اون با يه حركت ضربه فنيشون مي كرد هر جا كه مي رفت با طرز فكر و رفتار مخصوصش تو چشم مي اومد و زود طرفدار پيدا مي كرد از بقالي محلشون گرفته تا مجمع نويسنده ها ونشستهاي نقاشي. اين همه ابراز علاقه هميشه بهمش مي ريخت و بر عكس بقيه آدما كلي كلافه مي شد گاهي انقدر عصباني مي شد كه تموم كاسه كوزه ها رو روسر عشق گمشده اش مي شكست و كلي فرياد مي كشيد و از نبودنش به عالم و آدم فحش ميداد.

بيشتر وقتها خودشم از حس و حالش تعجب مي كرد آخه مگه مي شه اين همه عاشق بود؟ اما واقعيت داشت ديگه نمي تونست عاشق مرد ديگه اي باشه ديگه نمي تونست به چشما و صداي مرد ديگه اي اعتماد كنه. دلش از زنايي كه مرتب عشق عوض مي كردند حيرت ميكرد و براي به ظاهر دخترايي كه سر چهارراهها و ميدونا تن مي فروختند مي سوخت. يه بار وقتي چشمش به بچه ي دو سه ساله كنار خيابون افتاد كه تو ظل گرما مريض و كثيف و پابرهنه از جوب خيابون آب مي خورد و اسهال خشك شده اش رو پاهاي لخت وكوچيكش ديده مي شد.نتونست گريه كنه و بعدش هم با دو سه كلمه دعا خودشو راضي كنه كه تموم شد من سهمم همين بود و بعدش هم با لباساي خوش مدل و عطر و ادكلن زده به كاراش برسه و وقت ناهار يا شام يه شكم سير بخوره و خيالش راحت باشه كه سالمه و راضي از اينكه امروز تونسته براي يه بيچاره دعا كنه و چند قطره اشك خرجش كنه بعدش هم همه چي رو فراموش مي كنه و چند روز ديگه براي خريد لباساي تابستوني مي ره .

نه اين دفعه ديگه موضوع راجب خودش نبود كه كوتاه بياد و شكوه كنه اين دفعه ديگه با اصل كاري كارداشت و هر چي مي خواست گفت و قيدش رو زد و سه روز هيچي نخورد.

ديگه راست راستي تنها شده بود بي اميد بي تكيه گاه حتي بي آرزو . يه جايي خونده بود " هر كي آرزويي نداشته باشه موقع مرگشه" حتي از اينكه مرگ هم يه فريب باشه كلافه بود مي ترسيد بعدش بازم هيچ اتفاقي نيا فته و مردن هم مثل همين آش باشه و همين كاسه ....

گوشي رو برداشت بعد از سالها شماره ها رو يكي يكي گرفت نفسش بند اومده بود صداي ضربان قلبش مثل طبل تو سرش مي كوبيد بعد از مدتها پيداش كرده بود و منتظر استقبالش بود تموم اون چهار سال جلوي چشماش راه ميرفت و صداي بوق آزاد قدر سالهاي نوري طول مي كشيد به نبودنش انس گرفته بود و از پيدا شدنش آروم نداشت فكر مي كرد اونم گمش كرده فكر ميكرد اونم منتظرشه فكر ميكرد اونم عاشقشه.

گوشي رو برداشت . گم شده اش بود " الو سلام منم بهار خزون زده ات آره خودمم ببخشيد كه يه كمي داغون شدم آخه عشقت واقعه اي بود" بعد از مكثي كوتاه گمشده اش كه خيلي گم شده بود گفت اشتباه گرفتيد و گوشي رو گذاشت. حالا ديگه وزن اون چهار سال مثل يه كوه سنگين و درد ناك روي سينشه همونه كه نفسش رو سنگين مي كنه و چشماشو داغ . حالا ديگه از اينكه چهار سال عاشق هيچي بوده همش حالت تهوع مي گيره و گاهي تو خيابونم استفراغ مي كنه.

حالا ديگه وقتي شبا تا ديروقت كتاب مي خونه نمي فهمه چند درجه تب داره و كي بي رمق روي بازوش خوابش مي بره و چرا چشماش تو خواب خيس مي شه.....


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.