|
مشتي خاک به جاي آسمان
فرشيد شادنيا
SiahSepid.com
آنجا خيلي سردتر و تاريكتر از آن بود كه او حدس ميزد ، سرد و تاريك چه در روز و چه در شب چند ساعتي ميشود كه به اينجا منتقل شده است ، شرايط جديد برايش دردناك اما هيجان انگيز بود ، دردناك چون او هميشه از اينكه ميديد هر جا كه باشد ، آسمان بالاي سرش است ، و هيچوقت بي آسمان نيست ، احساس آرامش ميكرد ولي حالا ... حالا همه اطرافش خاك است ، خاك سرد و نمناك ! تا ديروز آسمان بالاي سرش بود و خاك زير پايش ، اما امروز...
امروز خاك همه جا را گرفته است ، هم زير پا ، هم بالاي سر .
يعني خاك ، آسمان را ، كه هميشه بودنش تسكين دهنده دردهاي زميني اش بود ، از او گرفته بود .
جايش هم خيلي تنگ بود ، اصلا مناسب خوابيدن نبود، مخصوصا كه او هميشه عادت داشت موقع خوابيدن تكان بخورد ! اما اينجا ...
اينجا امكان هيچ حركتي نبود ، سكون مطلق !!
از آمدنش ساعتي نگذشته بود كه بر بالاي سرش سنگ بزرگي گذاشتند ، از نگاه آدمهاي بالاي سرش متوجه شد كه روي آن نوشته هايي وجود دارد ، دقت كرد تا نوشته هاي روي سنگ را بخواند :
نام ، نام خانوادگي ، تاريخ تولد ، تاريخ فوت ، علت فوت !!
به نظرش كار احمقانه اي آمد، او كه همه آن چيزها را ميدانست ، پس نوشتن آنها چه فايدهاي ميتوانست داشته باشد !؟ اصلا از اين كار راضي نبود ولي مساله اين بود كه حالا ديگر رضايت او براي هيچ كس اهميتي نداشت ! او از همان كودكي با غم « فراموش شدن » بزرگ شده بود ، برايش تازگي نداشت ، اما اينجا فرق ميكرد ، قدرت تحملش خيلي كم شده بود ، توانش در مقابل اين ديرينه غم ! شايد به خاطر اين بود كه اينجا تسكين دهنده اي نبود ، نه شعر ، نه موسيقي ، نه برخي از اطرافيانش ، حالا هيچكدام نبودند ، هيچكدام !
صداي كفشهاي زيادي را شنيد كه به او نزديك ميشدند ...
زمان زيادي نگذشت كه بالاي سرش پر از آدم شد ، همه سياه پوش ، آقايان اصلاح نكرده
و خانمهاي آرايش نكرده!!!
زني كه مدام جيغ ميكشيد و بر سرش ميزد ، توجهش را جلب كرد ! باورش نميشد ، صداي مادرش بود چهره اش خيلي شكسته شده بود ، خيلي شكسته تر از آنچه او حدس ميزد ! در طرف ديگر هم پدرش را ديد ، او تلاش ميكرد كه گريه نكند ، اما به جاي چشمانش ، تمام اعضاي بدن او مشغول گريه بود ! او هم بسيار شكسته شده بود .
نگاهي به جمعيت انداخت ، يك نكته جالب را فهميد ، فاصله آدمهاي بالايي از سنگ بالاي سرش ، متناسب شده بود با فاصله آنها با او در زندگي قبلي اش ! يعني هر چه با او غريبه بودند ، حالا هم از سنگ بالاي سرش دورتر ايستاده بودند ، و ضمنا هر چه فاصله ها دورتر ميشد ، گريه ها مصنوعي تر ميشد ، گريه هايي از روي اجبار ، گريه هاي بر حسب ايجاب شرايط محيط صداي نوحه خواني از بلندگو بلند شد ، وقتي فريادهاي نوحه خوان با شيون هاي مادرش همزمان ميشد ، خيلي ها به گريه ميافتادند ، صحنه دردناكي بود ، اما بدتر از هميشه وقتي بود كه نوحه خوان حرف از جواني او زد و مادرش ناگهان جيغ بلندي زد و بيهوش شد ! واقعا درد آور بود ، مادرش را از روي زمين بلند كردند و با ماشين از محل دوركردند .
با ديدن اين صحنه همه به گريه افتادند ، حتي آنهايي كه دور ايستاده بودند ، و تا به حال گريه نكرده بودند !
بسته هاي خرما دست به دست ميگشت ، و خالي شدن آنها ، همزمان بود با خداحافظي مردم از پدر و برادرهايش ، پدر او هم مدتي بعد از آنجا رفت ، و حالا او مانده بود و گرد و غباري كه ناشي از حركت ماشين ها بود ، ولي به جز اينها يك چيز ديگر هم بود ،يك غم قديمي و دردآور ، غم فراموش شدن ، دلش ميخواست ميتوانست گريه كند ، اما خيلي ناتوان بود ، حتي براي گريه كردن !
نيم كره سرخ خورشيد ، با آخرين تابش هاي مايوس خود ، بر استواري روز تاكيد ميكرد ، اما حقيقت چيز ديگري بود ، اين آخرين ساعاتي بود كه خورشيد ، توان خودنمايي داشت!
او تماشاي غروب را خيلي دوست داشت ، با اينكه صحنه غم انگيزي بود ، اما هميشه از ديدن آن لذت مي برد ، مثل خيلي موارد ديگر ، كه در عين غم انگيز بودن ، براي او لذتبخش هم بودند! او غروب را هم از بالاي سطح زمين ديده بود ، هم از سطح زمين ، اما حالا داشت آن را از نقطه اي پائين تر از سطح زمين ميديد ، در اينجا سرخي خورشيد بيشتر به چشم ميخورد ، و تلاش بيهوده اش آواز زنجير وار جيرجيركها ، و تاريكي سلطه طلب شب ، او را به ياد شب هاي خانه اش انداخت ، شب هايي كه تا ديروقت در حياط مي نشست و فكر ميكرد ، گريه ميكرد ، و گاه به ستارگان خيره ميگشت.
چيزي از پائين پايش به او نزديك ميشد ، از تماس او با بدنش فهميد كه بايد جانوري باشد ، از همان جانورهايي كه خوراكشان جنازه هاي درون خاك است! انتظار آنها را داشت ، اما نه به اين زودي ! سعي ميكرد كه خود را براي آنچه در پيش داشت آماده كند ، شنيده بود كه ابتدا از چشمها شروع ميكند ، انتظار جويده شدن توسط حيواني كه تا ديروز ميتوانست به راحتي آن را زير پايش له كند ، درد آور بود ، احساس خيلي بدي داشت ،دلش ميخواست گريه كند ، اما افسوس كه خيلي ناتوان بود ، حتي ناتوان براي گريه كردن ،حالا جانور درست روي صورتش بود ، كمي به دنبال چشمهاي او گشت ، هر لحظه حال او بدتر ميشد ،جانور حالا درست روي چشمهاي او بو د...
|