|
کاسه چيني گلدار
مرجان قريشي
NaneKalaghe.persianblog.com
يكي از آن مردها گفت: "اي بابا ! شماها چرا اينجوري فكر ميكنين؟ مگه اين بيچاره دل نداره؟ مگه گرسنهاش نميشه؟" بعد رفت در مغازه را باز كرد و به او گفت: "بيا تو بابا جان، بياتو."
كفشهاي كتاني كهنهاي پايش بود. يك كلاه بافتني هم سرش بود. شل شل زنان داخل مغازه آمد و از جلوي ميز ما گذشت.
صاحب رستوران باز غر زد و گفت: "آخه بابا جون، اونوقت عادت ميكنه هر شب مي خواد بياد اينجا غذا بخوره . . . الله اكبر!"
بعد ملاقهاش را توي ديگ سيراب شيردان چرخاند.
يك پسر جوان، با يك كلاه بافتني ، با كفشهاي كتاني كهنه ، بر ميز پشتي ما نشست. بعد بر و بر زل زد به ميز. بدون هيچ كلامي.
باز آن مرد گفت: "يك كاسه سيرابي بده بخوره. گرسنه ست."
مرد ملاقه به دست يك ملاقه آب سفيد رنگ سيرابي در كاسه چيني گلداري ريخت.
كاسه چيني با گلهايش روي ميز پسر جوان رفت. حالا داشت بر و بر به كاسه گلدار نگاه ميكرد.
ناگهان صورتش توجهم را جلب كرد. نميتوانستم نگاهم را بردارم. نصف صورتش به هم پيچيده شده بود. و يك چشمش نابينا بود. او فقط با يك چشم به دنيا نگاه مي كرد. لبهايش به سمت پايين صورتش كج شده بود .
يك پسر جوان ، با يك كلاه بافتني و كفشهاي كتاني كهنه كه معلول ذهني و جسمي بود. از ديدن فرم صورتش قلبم به درد آمد.
يعني او خانه نداشت؟ كسي از او حمايت نميكرد كه مجبور نباشد گرسنه و بيرمق ساعتها پشت شيشه رستورانها به غذاي مشتري ها نگاه كند؟
غذايش را تند تند خورد، اما چشم از كاسه بر نداشت.
- خيلي خوشمزه است ،نه؟
صدايش مرا به خود آورد.
گفتم: "بله، خيلي خوشمزه ست."
- تو اين ناحيه اينجا بهترين سيراب شير دون رو ميپزه.
- جدي !
- آره . . .
به خود نهيب زدم كه "اي بابا ! بي خيال. توي دنيا پر از اين آدماست. نمي توني براشون كاري بكني. اصلاً چه كاري ميتوني بكني؟"
فكرم با او كه داشت با نگراني مرا مي پائيد گره خورد. به رويش لبخند زدم و باز هم مثل هميشه در چشمهاي هم خيره شديم. خيلي حرفها داشتيم كه بزنيم.
گه گداري كه چشمم به او ميخورد زود چشمش را ازمن ميدزديد تا مبادا من بفهمم كه دارد به من نگاه ميكند.
من به حرف زدن ادامه ميدادم و او روبروييم به يك گوش بزرگ تبديل شده بود . نمي دانم چه شد كه يكمرتبه نگاه كردم و ديدم نيست. ناگهان دلم آتش گرفت.
كي رفت؟ چه شد كه رفت؟ اصلاُ غذايش را خورد و رفت؟
سراسيمه از مغازه بيرون رفتم اين طرف آنطرف را نگاه كردم اما هيچ اثري از او نبود . انگار كه اصلاً وجود نداشت. بغض كردم.
وقتي برگشتم با نگراني پرسيد: "چي شده يهو؟ كسي رو ديدي؟ آشنا ديدي؟"
من سكوت كردم. بوي كله پاچه داشت حالم را به هم ميزد.
- بيا بقيه غذاتو بخور.
- نميتونم.
- هه . . . ! ديدي اينكاره نيستي. آخه دختر، تو رو چه به كله پاچه خوردن!
فقط گفتم : از اينجا بريم بيرون.
سيرابي ها هنوز داشتند در ديگ پر از آب سفيد گچي قل ميخوردند.
يك پسر جوان ، با يك كلاه بافتني و با كفشهاي كتاني كهنه كه معلول جسمي و ذهني بود، از جلوي دو جوان خندان شل شل زنان رد شد و رفت . بدون اينكه كسي بفهمد در دلش ، با آن صورت گره خورده و كج و معوجش ، چه ميگذرد.
|