|
چهار
بهاره خليقي
SiahSepidcom
هر روز صبح مي آمد و دم ورودي بازارچه مي نشست. با بسته هايي كه از روز پيش آماده كرده بود ، دو بسته سبزي پلويي ، چهار بسته سبزي قرمه ، سبزيهاي سفارشي و خورد شده .....
زمستان وتابستان نداشت ، روزهاي باراني هم مي آمد ، زن هاي خانه دار و به اصطلاح با كلاس محل با بودنش غصه نداشتن. طرفاي ظهر مي آمدند و ليست سفارشها را مي دادند و بسته هاي آماده را مي گرفتند . با صورتهاي ميك آپ كرده و رنگ لاك ست شده. هيچ كس نمي دانست خانه اش كجاست يا چند تا بچه دارد و شوهرش چه كاره است. تنها چيزي كه مهم بود سبزي هايش بود .
با صداي گرم و دلنشين و لبخندي كه هيچ وقت محو نمي شد همه را بدرقه مي كرد.
يكي از دل مشغولي هايم شده بود ، اگر يك روز نمي ديدمش آنقدر اين طرف و آن طرف مي رفتم تا پيدايش كنم و خيالم راحت شود ، نمي دانم بر من چه ميگذشت يا چي مي خواستم ، از بس حالش را مي پرسيدم كه اگر يك روز مرا نمي ديد دلخور مي شد . از او خجالت مي كشيدم نمي دانم چرا اما از نگاهش دچار عذاب مي شدم انگار مديونش هستم و دينم را ادا نكرده ام.
يك بار وقتي مي خواستم بدون اينكه چيزي بخرم مقداري پول به او بدمهم آنچنان نگاه غضبناكي كرد كه مجبور شدم معذرت خواهي كنم. ظهر كه مي شد مشماي ناني را كه معلوم نبود ميانش چه گذاشته در ميآورد و با شالي كه به كمرش پيچيده بود صورتش را پاك مي كرد و نان لقمه شده را به دهان مي گذاشت .
هيچ وقت نمي شد وقتي غذا مي خورم يادش نباشم و چهره اش از ظرف غذايم كنار برود وقتي هم براي نهار دعوتش مي كردم مي گفت شما بفرما . چند بار تصميم گرفتم كنارش بنشينم و با هم حرف بزنيم اما نگاه سنگينش نمي گذاشت ، يا آن قدر سرش شلوغ بود كه فرصت اين حرف ها نبود.
شده بود مونس هميشگي ميان راه من . وقتي خسته و بيزار به خانه بر مي گشتم ، تنها موجود دوست داشتنيي بود كه از ديدنش آرام مي شدم و خسته نباشي گرمش نيروي از دست رفتم ام را بر مي گرداند . انگاري مي فهميد با چه كوله باري بر مي گردم ديگر نمي خواستم از او چيزي بپرسم داستان زندگيش را مي دانستم مثل تمام آن آدم هايي كه در خيابانها راه مي روند و بدون اينكه بفهمند به بقيه تنه مي زنند مثل همه آنهايي كه بوي تند عرقشان تمام اتوبوس را پر مي كند ، مثل آنهايي كه با خودشان حرف مي زنند يا آنهايي كه به سكوت پناه مي برند .
ناراحتي كليه داشت اين را از شالي كه تمام وقت به كمرش مي پيچيد فهميده بودم از پلك هاي پف كرده اش ، از اشكي كه در چشمانش مي پيچيد و موقع بلند شدن ، ناله اش را در مي آورد . پنجاه سالش نمي شد اما خستگي هفتاد سال در صورتش پيدا بود.
بعد از ظهرها كه بازارچه شلوغ مي شد و مشتري هايش كم ، با آن چشمان آسمانيش آدماهايي را كه براي وقت گذراني و تفريح بيرون مي آمدند نگاه مي كرد ، با لباسايي كه مدلهايشان هفته اي يكبار عوض مي شد و رنگايي كه آرزوي ديدنش را به تن بچه هايش داشت.
دم غروب بود ، دلم بد جوري هوايش را كرده بود فكر مي كردم تا حالا بايد رفته باشد ، با دودلي لباس پوشيدم و بيرون رفتم. به سر بازارچه كه رسيدم، هنوز نرفته بود چند تا بسته از سبزي هايش را نفروخته بود و نااميد از فروششان چشم به راه دوخته بود . هواي گرم و دم كردهٔ تير ماه بود . دو تا بستني گرفتم و آمدم كنارش روي پله ها نشستم ، مرا كه ديد خوشحال شد ، انگار در كشوري غريب آشنايي ديده است.
به يك زبان حرف مي زديم و بدون اينكه از هم چيزي بدانيم خيلي صميمي شده بوديم. همانطور كه بستني مي خورديم و آدمها را نگاه مي كرديم گفت:هواي گرمي شده ، گفتم:آره ، بعد دوباره بستني خورديم . هيچ كسي مارا نمي ديد انگار نامر ئي شده باشيم هيچ وقت آنقدر راحت ميان آدمها نبودم . وقتي كنارش نشستم ، مثل اينكه وارد يك جهان بي جسم شده باشم چون من هم ديگر ديده نمي شدم.
دستانش از اگزما زخم شده بود و مرتب مي خاريدشان ، با خودم گفتم "يادم باشه فردا براش دارو بگيرم ".
شال پشميي كه دور كمرش حلقه كرده بود مرتب كرد و دستش را روي شانه ام گذاشت و بلند شد.
بسته هاي باقي مانده را خريدم و رفت.
روز بعد وقتي نبود با نگراني و بي خبري گذشت . فردايش هم همينطور نزديك به دو هفته اي مي شد كه نمي آمد . خيلي نگران بودم ، كم كم جايش را ميز و صندلي گذاشتند و بستني و آب ميوه سرو مي كردند از صاحب كافي شاپ پرسيدم : "اون خانمه كجاست؟" وقتي گفت : "كدوم خانومه؟" تازه فهميدم كه اسمش را هم نمي دانستم. ناراحت و حيران بودم نمي دانستم كجا رفته و چه شده ؟ احساس مي كردم يك چاله عميق و سياه در دلم خالي شده ، بي دليل از دستش عصباني بودم . از اينكه اين همه ذهنم درگيرش شده بود خودم را سرزنش مي كردم و وقتي آرام مي شدم ، از اينكه اتفاقي برايش افتاده باشد بغض گلويم را فشار مي داد. مدت زيادي هر روز دنبالش مي گشتم تا خيابانهاي اطراف هم رفتم شايد جايش را عوض كرده باشد اما از هر كسي مي پرسيدم نمي شناختنش، روزها يكي پس از ديگري گذشت و او هرگز نيامد . ديگر حتي كسي سراغ سبزيهايش را هم نمي گيرد ، انگار اصلا هرگز وجود نداشته . و طولي نمي كشد كه اين جايي كه خالي مانده ، در ذهن من هم خاطره اي مي شود .
|