Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 799 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

حل مشکلات

فرشيد شادنيا
SiahSepid.com

بدون تعارف بگويم : براي حل مشکلات ، يا تصور حل آنها دو را ه بيشتر نداريم :

الف) نديدن مشکلات : راه مرسوم ، مقرون به صرفه ، کم هزينه ، سريع ، با حداقل ريسک

ب) ديدن مشکلات : راه عقلاني ، وجداني ، نامرسوم ، پرهزينه، بسيار دراز مدت

قبلا انسانها بنا به توانايي و بضاعت خود ، يکي از اين دو راه را انتخاب ميکردند ، و گذران عمر براي زندگي کردن کفايت ميکرد ! اما امروزه به جايي رسيده ايم ــ خودتان اولش بگوئيد متاسفانه ـــ که کم کم انسان حق انتخابش را هم از دست ميدهد ، مثل هزاران مشخصه ديگر انسان بودن که پيش تر از دست رفته اند ! دنيا را نميگويم ، اما در ايران خودمان ــ اگر ما حق مالکيتي داشته باشيم ! ـــ راه اول روزبه روز پيروان بيشتري پيدا ميکند.

وضعيت نابسمان اقتصادي و هزاران دليل ديگر باعث ميشوندکه براي کمتر رنج بردن و آسوده زندگي کردن ــ يا بهتر بگويم زنده بودن ! ــ راه اول انتخاب شود !!!! راهي که نه تنها مشکلات را کمتر نميکند بلکه روز به روز به عمق فاجعه ميافزايد ! روز به روز بدتر از ديروز ! منجي دردهاي بشري هستم، چون توان آن را ندارم ! اما ميتوانم ببينم ، و بدبختانه نميتوانم نبينم يک روز کاملا عادي زندگي ام طبق معمول چنددقيقه بيشتر خوابيدن را به صبحانه خوردن ترجيح دادم ، اما آخرين لحظه موقع بيرون آمدن از خانه عذاب وجدان گرفتم ! اين همه واحد در ارتباط صرف کنم با تغذيه صحيح و ... پاس کردم ، آنوقت ...! صبحانه ام را در کيفم گذاشتم که در راه سوار اتوبوس شدم ، جا براي نشستن بود ، خيلي زود مستقر شدم وکتابم را از کيفم در آوردم تا کمي مطالعه کنم چند ايستگاه بعد ، به قدري مسافر سوار اتوبوس شد که قيد کتاب خواندن را زدم ! تماشاي آدمهايي که به اين شکل در حال استفاده از وسيله حمل و نقل عمومي که با ماليات هاي آنان خريداري شده است ، هستند ، بسيار واجبتر از خواندن کتاب بودند . صداي فرياد زني از عقب اتوبوس که از راننده ميخواست تا در را باز کند ، نه براي پياده شدن ، بلکه براي بيرون آوردن پايش ! ديدن صندلي هايي با ابرهاي پاره پاره و پر از يادگاري ، اينها هم مثل کتاب بودند ، اما بايد آنها را ببيني ، نه اينکه بخواني !

کتابي با تيراژ بيشتر از هفتاد ميليون نسخه ،

براستي نام اين کتاب را چه ميشود گذاشت شايد دردنامه !

به دانشکده ام رفتم ! ميخواستم معرفي نامه براي واحد کارآموزي ام بگيرم ،کاشف به عمل آمد که نامه ام هنوز تايپ نشده است ، تجربه ثابت کرده است که از طريق ضوابط خيري به دانشجو نميرسد ، به همين خاطر دست به دامن روابط شدم ! خلاصه از طريقي توانستم مسئول تايپ را مجاب به انجام وظيفه اش کنم ! اما بعد از اتمام تايپ فهميدم که خانه از پايبست ويران است ! معاونت آموزشي دانشکده مون طبق معمول در جلسه بود ، خدايي نکرده فکر نکنيد که به صحت وجود اين جلسات شک دارم ، نه هرگز ، اما مساله اين بود که بايد سه ساعت صبر ميکردم ، البته چون اتلاف وقت دانشجو در آئين نامه ها ، فعل معصيتي معرفي نشده است ، { اگر مستحب نباشد ! } ، سه ساعت صبر کردم و باخبر شدم که معاون آموزشي محبوب دانشکده مون به علت مشغله فراوان از دانشکده رفته اند ولي قلب رئوف و دانشجو دوست ايشان بيش از اين تحمل نکرده اند که دانشجو معطل بماند ، لذا تفويض اختيار نموده.دفتر ايشان نامه ام را امضاء کردند منشي و از کارخانه سوسيس کالباس نام آشنايي { م } وقت گرفته بودم ، براي اين که بتوانم سر موقع برسم به ايستگاه تاکسي رفتم ، در ماشين به انتظار نشسته بودم تا چهار همسفر ديگر هم از راه برسند ! طولي نکشيد که اين سعادت حاصل شد ، اما راننده به همراه تني چند از همقطارانش در اطراف يک مامور زحمتکش راهنمايي و رانندگي جمع شده بودند ، بعد از چند لحظه راننده از جيبش مقداري اسکناس سبز را در آورد و بعد از شمارش به آن مامور زحمتکش داد ، بله ، قلب رئوف آن مامور هم به خود اجازه نداده است که راننده مبلغ جريمه را به بانک بريزد ، به همين خاطر اقدام به دريافت جريمه فوري کرد ! تازه اينطوري در مصرف برگهاي جريمه هم صرفه جويي کرد ! بالاخره وقتي راننده آمد ، خودش شرح داد که ما براي اينکه بتوانيم اينجا به اين شکل پارک کنيم ، هر ماه به اتفاق ساير رانندگان جريمه لازمه را جمع آوري ميکنيم و به ايشان ميدهيم !

***

بله درست فهميديد به اندازه اي مورد استقبال مسئول پذيرش دانشجويان در کاخانه « م » قرار گرفتم ، که ديگر پوستم را مجالي نبود ، براي گنجايش !!! با توسل به التماس هاي مودبانه و در شان دانشجو توانستم اجازه حضور در خط توليد را بگيرم ، اما بعد از زيارت خط ، دليل عدم تمايل مسئول مربوطه براي روئيت خط توليد را فهميدم در راه بازگشت به خانه بودم ، در راه کودکان خياباني زيادي را ديدم ، همچنان مشغول تجارت آدامس و چسب زخم ،اما اصلا متاثر نشدم ، چون همين ديروز در روزنامه خوانده بودم که!مبلغ فلان ميليون تومان براي حل معضل کودکان خياباني اختصاص داده شده است ، خوب مسلما يک روز هم براي حل چنين معضلي کم است ، به اميد خدا اين هفته يا حداکثر هفته بعد خيلي خسته بودم ، در راه برگشت باز هم کتاب مطالعه مي کردم، به خاطر نور کم ماشين و يادگاري برخي برادران ديني ام چشمانم خيلي درد گرفت ، به همين خاطر مطالعه را متوقف کردم ! قصد داشتم که مختصر خوابي را داشته باشم ، چشمانم در آستانه گرم شدن بود که همسفري که بر روي صندلي عقبي نشسته بود مشغول به استفاده از تلفن همراهش گشت ، هرچند فارغ شدن يکي از گاوهاي گاوداري اش براي او ! خبري مسرت بخش بود ، اما براي من تکلمي با صداي بلند بود که خوابيدن را فعلي بعيد نمود.

سر سفره شام رسيدم ، ديدن غذا مرا به ياد صبحانه اي انداخت که از صبح در کيفم به همراه من بود ، قدم به قدم شام مختصري خوردم ، کمي مطالعه کردم ، و از خستگي بر روي تختخواب خود فرود آمدم ! خواب ، معقول ترين فعل ممکن به نظر ميرسيد ، اما تا قبل از اين که صداي آمپلي فاير ها و ميکروفن از خانه همسايه به گوش برسد، عروسي بود و چنين سر و صدايي هم لازمه چنين جشني بود ،. آن هم در اين موقع شب ، به همين خاطر با رضايت کامل به آسمان خيره شدم ، به ستارگان با خود گفتم : يک نفر ، در يک روز اين همه مشکل دارد ، آنوقت مردم ايران،در هر روز خود چه اندازه مشکل دارند؟ آنوقت مردم دنيا ... ؟

به ياد يکي از شعرهاي « فرشيد . ش » افتادم ،

از کدامين گوشه اين چهارديواري درد بگويم ؟
به کدامين بهانه در اين ظلمت خاطر شمعي ديگر بيافروزم ؟
آه که اين روزها تکراري تر از زندگي نميتوان يافت ،
و به آن دلخوش کرد .
چرا بايد به آنچه نيست دلخوش کرد
و از آنچه هست گريخت ؟

آنقدر آن را با خود زمزمه کردم تا به خواب رفتم


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.