Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 715 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

پنج

بهاره خليقي
SiahSepidcom

نزدیک به چند ساعت می شه که همه جا رو سکوت گرفته فقط چند هفته اس که دیدمش و تو تمام لحظه های این هفته ها سعی کرد خودشو و اون عشق بزرگی رو که وادارش می کرد برای از دست ندادنم حتی به گریه و التماس بیفته رو بهم ثابت کنه نمی تونستم باورش کنم مثل یه تکه سنگ شده بودم اونقدر بهم گفت دوستت دارم که اگه تمام عمرم هم کسی این کلمه رو نگه کم نمی یاد تمام این هفته ها فشار عجیبی و تو سرم حس می کردم مثل روزایی که مداوم گریه می کنم سردرد عجیبی داشتم یه خلاء سفید پشت چشمام جمع شده بود انگار سر دوراهی مونده باشم قدرت تصمیم گیری ازم فرار می کرد چرا نمی تونم باورش کنم؟ چرا احساسش بهم منتقل نمی شه ؟ چرا هر بار می گه دوستت دارم خندم میگیره ؟

نکنه مریض شدم نکنه دور شدم از چی ؟ از حس امن و ظریف بودن از خودم از اون کسی که فکر میکردم هستم.

می رم جلوی آینه کلافه ام چشما و صورتم پف کرده مثل روزایی که گریه میاد و ول نمی کنه . اما اینو میدونم که گریه نکردم گیجم ناراحتم نگام کم رنگ شده صورتم کم رنگتر موهای کوتاهم حالت عجیبی گرفته تا حالا این طوری ندیده بودمشون این حالتشون رو دوست دارم نه هنوز شکل آدمام اما واقعا آدمم با بیرحمی از خودم روندمش حال تهوع دارم از دوست داشتن ترسیدم . یه لرز خفیفی چند روزه باهامه تو اوج تابستون دارم یخ میزنم اما چرا ؟ مگه نمی گفت مثل آتیش شده پس چرا گرمم نمی کرد چرا از اومدنش می ترسیدم و فکر موندنش دیوونم کرده بود مگه دنبال چی بودم ؟

تو یکی از روزای گرم ودم کرده تابستون وقتی برای کامل کردن مطلب نا تمامم به یکی از گوشه های تهرون رفته بودم دیدمش لاغر و تکیده و بی قرار دو تا بال قرض گرفته بود و این طرف و اون طرف می رفت بدون اینکه بهش توجهی بکنم سرگرم کارم بودم در حین پرسش و پاسخ از یکی از مدد کارها راهنمایی شدم به اتاقی که در و دیوارش پر بود از بومهای نیمه کاره نقاشی می گفتند سالهاست که با این ادما سر و کار داره مثل فرشته ها می مونه اونه که می تونه جوابت رو بده بعد از یک ربع انتظار سراسیمه وارد اتاق شدجا خوردم خودش بود . همون مسیح سرگردون همون که ندیده گرفته بودمش همون که به نظرم مهم نیومده بود . قبل از سلام کردن یخ کردم و خجالت کشیدم خول شده بودم انگار فکرم رو خونده باشه شرمگین بودم .

آرووم بود و صبور و صمیمی حداقل برای برخورد اول اینطوری نشون داد خیلی دل خوش بود حتی به یه تکه سنگ نگاش فارق از همه چیز بود و بی خیال دنیا . کلی لجم رو در آورده بود دلم می خواست حالشو بگیرم و نقابشو پاره کنم سکوت کرده بود و فقط منتظر بود ..از زندگی کردنای متفاوت تعریف می کرد از اینکه چی می شه یا چطوری آدما کارشون به اینجا کشیده هر حرفی رو با کیف عجیبی همراه می کرد بدون اینکه به حالت صداش دقت کنم منتظر گرفتن جواب سئولام بودم و اون اصلا عجله ای برای جواب دادن نداشت . فکر نصفه موندن نوشتم از ذهنم بیرون نمی رفت و گا هی اونقدر قوت می گرفت که حرفاش رو نمی شنیدم . متوجه بی قراریم شده بود خواست بخشای مختلف رو نشونم بده . امیدوار از اینکه بالاخره می خواد به حرفای اصلی برسه همراهش بلند شدم همینطور که داخل محوطه قدم می زدیم مثل اینکه کسی اتاقای خونش رو نشونم بده ساختمونای مختلف رو نشون می داد و تا ریخچه اش رو تعریف می کرد.

روپام بند نبودم نا امید وکلافه از اینکه روزم حدر رفته و اومدنم هیچ سودی نداشته سعی کردم از اهمیت موضوع کم کنم و حداقل از فضایی که توش گیر افتادم لذت ببرم. مثل مرتاضایی که متوجه حالم شده باشه قدمهاشو به سمت راه چشمه پشت ساختمون می کشوند منم که متوجه شده بودم اعتراضی نکردم طبیعت بکری بود تا اون موقع این همه دست نخوردگی رو یکجا ندیده بودم حتی صدای خش خش علفای خشک و طلایی کیف عجیبی می داد بوی خاک وعلف با گرمای هوا قاطی شده بود و معجون مسخ کننده ای رو درست کرده بود تا جایی که یادم رفته بود اینجا تهرونه همون شهر دود و غم و سرما .

از شیب ملایمی بالا می رفتیم میون راه حرفایی می زد که برام آشنا بود از جنس فکرای خودم تعریف می کرد چطوری دغدغه ی حال آدمها به اینجا رسوندتش و اینکه به هیچ چیزی نرسیده جز اندوه و بغض و حسرت ازم پرسید چرا می نویسی ؟ به چه قیمتی حستو در گیرشون می کنی ؟ جوابای مختلفی دادم هر چی که می دونستم. اونقدر بی خیال نگام می کرد که گاهی فکر می کردم گوش نمی کنه . بوی آب و صدای شر شر ریزی فضا رو پر کرده بود کنار چشمه باریکی رسیده بودیم زیر سایه دو طرف جوی آب نشستیم . شهر و نشون داد و گفت غمی که می خوری به درد هیچکس نمی خوره تو فقط خودتو می بازی قیمتش همینه . چرا نمی خندی چرا راحت و ساده نمی بینی چرا حتی از دردای زندگی لذت نمی بری و نمی خندی من با درد و بدبختی بزرگ شدم انقدر راحتم تو که تو ناز بالش خوابیدی چرا از غم داری خفه می شی ؟

حوصله بحث کردن رو هم نداشتم فقط گوش می دادم و گاهی تو جوابش حرفایی رو تو ذهنم می زدم که با صدایی همراه نمی شد و نمی شنید . مدتها بود به این جور حرف زدن عادت کرده بودم یه جور سکوت پر صدا زمان می گذشت و مدتش از دستم در رفته بود جرات نگاه کردن به ساعت رو نداشتم یه جورایی خودم هم نمی خواستم تازه فهمیده بودم بعضیا که ساعت نمی بندند چقدر خیالشون راحته .

بعد از سکوتی طولانی چند تا جک تعریف کرد تمام سعی شو می کرد تا حتی صدای شخصیتهای داستان رو هم در بیاره از خنده داشتم خفه می شدم سنش کم نبود که به پای حول شدن و بچگیش بذارم کاملا می دونست چی می گه و چکار می کنه مثل اینکه سالها با کسی حرف نزده باشه حریص حرف زدن بود . دیگه کم کم حتی موضوعی که منو کشونده بود اونجا داشت یادم می رفت و از اینکه اومده بودم احساس خوبی داشتم باورم نمی شد در عرض چند ساعت مثل 2 تا دوست قدیمی با هم حرف بز نیم از غریبه نبودنش خوشحال بودم و از صحبتهاش لذت می بردم . از فشار روحی ام کم کرده بود و این موضوع مثل یک رسالت انجام شده نئشه اش کرده بود . فکر می کنم بعد از ظهر بود که اومدیم پایین احساس گشنگی وحشتناکی داشتم اما اون عجله ای نداشت از اندام تکیداش معلوم بود که این حواس پنجگانه آدمیزاد حریفش نیست بعد از ناهار خوردن تمرکزم رو بدست آوردم و از اینکه یه گشنگی ساده انقدر بی قرارم کرده بود خودم رو مسخره کردم موقع اومدن وقتی بدرقه ام می کردبا صراحت و به راحتی زندگی کردنش گفت عاشقم شده و من مثل اینکه باز هم یک جک شنیده باشم از خنده خفه شدم نگاهش مات و مبهوت شده بود حتی پلک هم نمی زد از قاطع بودنش حتی استخوانهام هم می لرزید ولی سعی می کردم با پو ششهای مختلف پنهونش کنم یه احمق واقعی شده بودم یه گاو پیش اومده بود اون اتفاق واقعی اون معجزه نازل شده بود و من از تک سلولیها هم بی شعورتر شده بودم مثل اون کسی که منتظر یک قطره بارون باشه و حالا حولش داده باشند تو دریا عشقش اندازه ظرفیتم نبود یا حد اقل اون موقع انتظار همچین چیزی رو نداشتم . پذیرشش باور احساسش غیر ممکن شده بود تا جایی که به گریه افتاد تمام سعی شو می کرد باورش کنم و من فراری تر می شدم یه جور دوگانگی بهم دست داده بود . اومده بود اما نمی خواستم این اومدن اتفاق بیافته دو هفته تموم زنگ می زد و صحبت می کردیم اما هر چی بیشتر می گفت گریزون ترم می کرد نه از خودش از عشق غیر طبیعی که مثل سیل می ریخت روسرم مثل اینکه وسط کویر باشی و تمام دریاها مثل یک سیل راه بیافتند طرفت .

وحشت کرده بودم نمی دونم چه مرگم شده بود ازش می ترسیدم از عشق وحشتناک و عجیبی که دچارش شده بود گیج بودم . تمام مدتی که با هم حرف می زدیم سعی می کردم به نتایج منفی برسیم مثل دیونه ها عشق رو انکار می کردم و از این دوستاشتن دورش می کردم شده بود از من انکار و از اون اصرار هیچ کس هم نبود بهم حق بده توجیه قانع کننده ای هم نداشتم که حداقل خودمو ساکت کنه مثل خری که تو گل فکر ها و آرمانهاش گیر کرده باشه . باورم نمی شد منی که از درد همین مردم می نویسم نمی تونم فا صله ام رو باهاشون کم کنم نمی تونم سرسفرشون بشینم نمی تونم عشقشون رو قبول کنم و نمی تونم مثل اونا زندگی کنم .

شب های زیادی می شد که نمی تونستم بخوابم فکرش مثل خوره مغزم رو سوراخ می کرد و من فقط فکر گریختن و راه فرار بودم که هم توجیه مناسبی براش داشته باشم و هم خودم رو از زندگیش دور نگه دارم من که همیشه سعی می کردم با احساس خودم صادق باشم بدون اینکه به فکر حال و روزش باشم در غم عشقی که بوجود اومده بود رهاش می کردم و به دنبال خودم خودخواهی های خودم زندگی خودم و راحتی خودم می رفتم .

وقتی گریه می کرد و به حال بدی می افتاد به پای چیزهای بدست نیاورده خودم می گذاشتم و کاملا غیر انسانی نصیحتش می کردم بارها امتحانش کردم واقعا عاشق بود به نوعی ( من همه تو ) اما بازم قبولش غیر ممکن بود. دست خودم نبود کنترل احساسم از فکرم خارج شده بود . تصمیم گرفتم به کار غیر انسانی ام پایان بدم نمی خواستم از دست خود خواهی و حما قت من ضجر بکشه نمی تونستم عشقش رو به خورد فکرم بدم تمام مدت به فکر کارهایی بودم که وقت انجام دادنش رو صرف گوش دادن به حرفای اون کرده بودم . نسبت بهش احساسی نداشتم و نبودنش فرقی برام نداشت باورم نمی شد انقدر موجود بدی باشم شده بود آینه ای که رذل بودنم رو نشون می داد . صبرم تموم شده بود و دیگه طاقت حرفاشو نداشتم از عشق گفتن حالمو بهم میزد و به مرز انفجار می رسیدم عاقبت هم با یه دروغ بزرگ که فی البداهه شروع شد مثلا از دستش خلاص شدم و با خیال راحت گوشی رو گذاشتم الان نزدیک به هفتادو نه ساعت می شه که از اون آخرین تلفن گذشته حال بدبخت ترین موجودات رو دارم تمام صورتم پف کرده اصلا فکر نمی کردم احساس نبودنش اذیتم بکنه یا برام مهم باشه گیجم از اینکه تازه الان به حس دوست داشتن رسیدم عصبانی ام ساعت دو ونیم نصف شبه اما دلم می خواد بهش زنگ بزنم و با جرات تمام بهش بگم دوستش دارم............


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.