|
فرشته ی اتاق هشتم
سياوش بريراني
Pesarshomaali.com
عين يك سنجاقك كه بالهاي نازك و ريزش را چيده باشند از پنجره ي اتاق هشتم به بيرون مي نگريست. تقلا مي كرد و مي خواست پرواز كند. گلويش از بغض سنگيني مي كرد. نمي توانست اشكهايش را در چشمهايش راه دهد چون زلالي مردمك ها از بين مي رفت. نمي توانست اشكها را روي گونه ها بلغزاند چون صورتش خش بر مي داشت. آخر او فرشته بود. او فرشته اي بود زنداني در حصار لحظه هاي موذي زندگي. حس مي كرد ثانيه هاي گذرنده همه متجاوزاني هستند كه مي خواهند بكارتش را از او بگيرند. حس مي كرد با هر دم و بازدم ، فرشته بودنش ، بيشتر و بيشتر ، كمتر و كمتر مي شود. به ابرهاي خاكستري نگاه كرد و آهي كشيد.صداي قدمهاي داغي را حس كرد كه بطرف اتاق هشتم مي آمدند. قدمها ايستادند. در ، بدون كوبش هيچ تق تقي باز شد.
قدمها بطرف فرشته آمدند. فرشته هنوز داشت از پنجره به بيرون نگاه مي كرد . سرش را بر نگرداند. قدمها به فرشته رسيدند. دستهايي ، دور نيم تنه ي فرشته حلقه شد و لباني گردنش را نوچ كرد. يك بيني كه از حفره هايش نفسي داغ بيرون مي آمد به درون موهاي فرشته يورش برد.
فرشته برنگشت. دستها ، از پشت ، حلقه شده بودند و دو ليموي بي تفاوت و نرم را مي فشردند. فرشته حس كرد بين زمين و آسمان معلق است. انگار داشت پرواز مي كرد. دو دست ، او را روي تخت پرت كردند. سرماي برهنگي به تمام وجودش پيچيد. پاهايش از هم گشوده شدند.
گفته بودم براي هميشه زميني ام كن تا قدر آسماني بودنم را بدانم. گفته بودم براي ابد بالهايم را بچين تا لذت راه رفتن را بچشم. گفته بودم مرا به اختيار خودت جاي انسان دوپايي قرار بده اما ... اما آخر... اشكال ندارد. تو مختار بودي مرا جاي هر انساني قرار دهي. من خودم خواسته بودم. مي گفتي: گناه ، لذتي دارد كه آدمها همه چيز را برايش مي پردازند. گفته بودي آدمها هميشه دنياي خودشان را بهشت مي كنند و جهنم تو را مي خرند. گفته بودي ... مهربانا ! نمي شود باز هم فرشته باشم؟
در ، باز هم بدون كوبش هيچ تق تقي باز شد. قدمها ، مثل شكارچي فاتحي راه مي رفتند و بسوي شكار مي آمدند. شكارچي اسلحه را بيرون آورد. پاهاي فرشته از هم گشوده شدند. فرشته از روي تخت به پنجره نگاه مي كرد ، به پنجره و ابرهاي خاكستري ، عين يك سنجاقك بال بريده.
|