Home
خانه     خاکسترى     فلش نامه     بايگانى     شناسنامه     ارتباط با ما
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 674 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

چه مهربان بودي وقتي دروغ ‌مي‌گفتي

مرجان قريشي
NaneKalaghe.persianblog.com

سالن رو گذاشته بود روي سرش. محكم پا مي‌ كوبيد زمين و فرياد مي‌زد: اجازه نميدم ، من اجازه نميدم!

زنهايي كه اونجا وايستاده بودن دورش حلقه زدن . يكي سعي مي‌كرد دستش رو كه هي تو هوا تكون تكون مي‌داد بگيره و و بهش بگه آروم باشه. زن مسني هم دلش بد جوري به حالش سوخته بود و مدام ميگفت: بميرم برات مادر، بميرم!

تمام اسناد و مدارك و با مشتاش چنگ زد و از روي ميز قاضي برداشت، فريا ميزد: اين‌ها چي هستن كه دارن با زندگي من بازي مي‌كنن؟ اينها رو من با دستام پاره مي‌كنم. من اجازه نميدم كسي زندگيمو خراب كنه.

بعد انگار احساس كرد كسي صداشو نمي‌شنوه . بلندتر وبلندتر مي‌گفت: من اومدم اينجا كه زندگيمو بهم برگردونين. من طلاق نميخوام. من طلاق نميخوام. من طلاق نميخوام...

قاضي با دستپاچگي از مسند قضاوت بلند شد و به من گفت: خانم لطفاً شما اون كاغذها رو از دستش بگيريد. اونها اسناد رسمي هستن و اگر پاره شوند پيگرد قانوني دارد.

انگار قيافه هاج و واج من بد جوري زد تو ذوقش . چون مجبور شد از پشت ميز قضاوت هم بياد بيرون. ديگه صندلي و ميز قضاوت هم خالي مونده بود.

قاضي بهش گفته بود: خانم چه اصراري دارين به اين زندگي! شوهر شما ديگه نميخواد با شما زندگي كنه. حق وحقوقتون هم كه نقداً پرداخت ميشه. طبق قوانين شرعي مندرج در قانون اساسي طلاق شما جاري خواهد شد.

نه! چطوري بايد اينو تو كله‌اش فرو مي‌كرد؟ غيض تمام وجودش رو گرفته بود. دوازده سال پيش وقتي ميخواست با مهرداد عروسي كنه اين قوانين و تبصره‌ها اصلاً به حساب نمي‌اومدن. مال آدماي چاله ميدوني بود.

اما مهرداد مهندس مكانيك بود . تحصيل‌ كرده و فرنگ رفته. توي دانشكده باهم آشنا شده بودن. مهرداد عاشقش شده بود. هر شب بعد از كلاس دنبال سپيده تا دم در خونشون مي‌رفت. ديگه سپيده رو كلافه كرده بود. اما كم كم خود سپيده هم به حضورش عادت كرد و خلاصه دلش رو باخت. چقدر عشق زيبا و قشنگ بود. چقدر شنيدن نجواهاي عاشقانه قشنگ بود. چقدر پيراشكي‌هاي ميدان انقلاب خوشمزه بود.چقدر همبرگرهاي مك دو نالد بعد از كلاس مي‌چسبيد. چقدر سوار اتوبوس شدن از ايستگاه مبدأ تا آخرين ايستگاه قشنگ بود و بعد قشنگ‌تر از اون برگشتن با همان اتوبوس اين دفعه از آخرين ايستگاه به اولين ايستگاه. خب ، اين بهترين راه بود براي اينكه وقتي با مهرداد مي‌رفت بيرون كميته بهشون گير نده. آره! اون موقع‌ها همه اين چيزها قشنگ بود. حالا چطوري بايد بعد از دوازده سال به خودش مي‌قبولاند كه همه اين حرف و حديث‌ها مشتي دروغ بوده؟!

ياد گذشته‌ها كه مي‌افتاد تمام بدنش مثل چوب خشك مي شد. مهرداد اون موقع‌ها خيلي خجالتي بود. وقتي ميخواست با يه دختر حرف بزنه صورتش از حجالت سرخ مي‌شد. اما حالا حرف از يه زن جديد بود، يه همسر دوم كه مي‌گفتن بر و رويي هم داره.

ياد اولين ماشيني افتاد كه با همديگه خريده بودن. 100 تومني 200 تومني پول جمع كردن توي يه قلك گلي و يه رنو دست چندم خريدن. اون وقت با اون صبح‌ها مي‌رفتن سر كار و تا بوق سگ كار مي‌كردن. سه – چهار سالي به همين منوال گذشت كه ((يگانه)) به دنيا اومد. با اومدن يگانه زندگي يكنواختشون جون تازه‌‌اي گرفت. بگانه شد يكي يك دونه‌اش. چراغ خونش.

دو بار، احضاريه دادگاه اومد در خونش، اما سپيده نميخواست تسليم بشه. نميخواست زندگيش رو كه با چنگ و دندون به جايي رسونده بود به همين راحتي تقديم يه عروس خوش بر و رو كنه. تا اينكه دفعه سوم احضاريه اومد. بهش گفتن اگر در دادگاه حضورش رو اعلام نكنه حكم طلاق غياباً صادر مي‌‌شود، بدون اينكه حق و حقوقش رو بپردازند.

ديگه راه فراري نداشت. مقاومت به ضررش تموم ميشد. يك سال صبر كرد تا بلكه مهرداد از خر شيطون بياد پائين و برگرده سر خونه و زندگيش. اما انگار جريانشون شده بود عين آب ريخته.

مادرش تا دورافتاده‌ترين منطقه كوهستاني هم رفته بود پي دعانويس تا بلكه شوهر دخترش بياد پيش دخترش و نوه‌اش. اما افاقه‌اي نكرد . از شاش بچه و آتيش زدن دعا گرفته تا هزار بامبول ديگه بهش نشون دادن اما انگار نه انگار.

همه فاميل پا در ميوني كردن و خواستن يه جوري اين كينه رو از دل مهرداد پاك كنن. اما مهرداد ديگه اون مهرداد سابق نبود. ديگه نميتونست سپيده رو مثل اون موقع‌ها يار و غمخوار خودش بدونه. ديگه نميتونست. ديگه اين آخريها به سپيده مي‌گفت: تو اون سپيده‌اي كه من مي‌شناختم نيستي. تو خيلي عوض شدي!

توي دادگاه شيون و زاري سپيده پاك اعصاب مهرداد رو ريخته بود به هم. تند تند از سيگارش كام مي‌گرفت و آروم آروم توي كريدور قدم مي‌زد.

توي سالن هواي خفه ‌كننده‌اي عرق همه رو درآورده بود. تنها وسيله تهويه هوا يه كولر آبي بود كه گذاشته بودن انتهاي سالن و فقط از تكون تكون هاي ربان‌هاي رنگي كه بهش بسته بودن مي‌فهميدي كه داره كار ميكنه.

سپيده بي‌حال روي يه نيمكت كنار من نشسته بود و گريه ‌مي‌كرد. زنها دوباره دورمون جمع شده بودن و نگاهمون مي‌كردن. حكم قاضي صادر شده بود: طلاق !

سپيده از بس كه فرياد زد و گريه كرد ديگه رمقي براش نمونده بود. فقط هي ميگفت: من پول نيمخوام، من مهرمو نميخوام ، من فقط ميخوام با شوهر و بچه‌ام زندگي كنم. من اون زن رو مي‌كشم. ...

يكي از زنها بلندش كرد و بردش صورتش رو آبي بزنه. خود من هم نميتونستم تكون بخورم. تو فكر يگانه بودم كه حالا بايستي لحظه‌هاشو بين پدر و مادرش تقسيم مي‌كرد.

بوي سيگار با ادكلن مردونه منو به خودم آورد. نگاه كردم ديدم روبروم ايستاده. بهم گفت: مي‌بيني زندگي رو ! آدم اصلاً نميتونه چند سال ديگه‌اش رو پيش‌ بيني كنه.

به سيگار لاي انگشتاش نگاه كردم. اون حلقه سرخ براق با سرعت عجيبي ستون لاغر و تكيده سيگار رو مي‌پيمود و بالاتر مي‌رفت. نميدونستم چي بايد بهش مي‌گفتم. پيش‌ترها من شاهد عشق آتشينشان بودم و اكنون شاهد به گل نشستن قايقي كه قصه عشق آن دور ا با خود مي‌برد. اون ديگه هيچ چيز براش مهم نبود. فقط مي‌خواست زودتر پرده‌ها رو پاره كنه تا بلكه آفتاب رو ببينه. يك لحظه احساس كردم نميشناسمش. مردي لاغر و تكيده با چشماني كم سو و گود رفته و صورتي رنگ پريده چون مردگان و با دستاني لاغر و استخواني گويي كه هيچگاه آفتاب را نديده و نمي‌شناسد. اما مهردادي كه من مي‌شناختم با آفتاب رابطه داشت.

دنباله‌ ربانهاي رنگي هنوز داشتن تو هوا تكون تكون مي‌خوردند.

از اون موقع سالهاست كه ميگذره .ولي من ديگه هيچ وقت نتونستم از مهرداد بپرسم كه بالاخره تونست آفتاب رو ببينه يا نه.


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.