|
قلعه حيوانات
مانی فرهومند
SiahSepid.com
جرج ارول در سال 1945 با انتشار کتاب " قلعه حیوانات " به اوج شهرت رسید، کتابی که گرچه بسیاری آن را ناشی از ناامیدی شدید ارول از جنگهای اسپانیا دانستند، اما تاریخ که عادل ترین قاضی است، تفکرآن روز ارول را از آینده یک انقلاب تایید می کند.
با نگاهی گذرا به تاریخ بیست و پنج ساله جمهوری اسلامی می توان با اطمینان، انقلاب 57 ایران را بزرگ ترین مصداق این تفکر جرج ارول دانست، انقلابی که روزی رهبرانش حرف های قشنگی بر زبان می آوردند، اما نوبت عمل که شد، آن کار دیگر کردند. آن روز ها بسیار بودند جوانانی تحصیل کرده و اهل تفکر و البته مذهبی، که حرف های رهبران انقلاب را نیوشیدند و هر آنچه داشتند در طبق اخلاص گماردند.
یکی از آن جوانان محسن سازگارا بود، مهندس محسن سازگارا جوانی تحصیل کرده بود که در همان زمان که آیت ﷲ خمینی در پاریس مردم ایران را به خروشیدن بر عليه استبداد شاه می خواند در کنارش بود، آن روز ها محسن سازگارا ایده ها و نظرات آیت ﷲ خمینی را تضمین کننده آزادی و استقلال مردمش می دانست، و در كنار او ایستاد ، و صادقانه هم ایستاد زیرا دلش درد وطن داشت . شاید بگویید او هم مانند رفیق دوست ها و حداد عادل ها به دنبال روزی خود بود. اما وقتی از سال 67 دیگر زیر بار هیچ نوع مسئولیت دولتی نرفت، به همگان ثابت کرد که درد دلش درد وطن بوده است ولا غیر.
او ایستاد، تا آنجا که فهمید هرچه تلاش می کند نمی تواند باری از دوش مردمش بر دارد ، تا آنجا که فهمید فاشيزم جاري در حکومت نمی گذارد قدمی برای ملت بردارد و آن روز کنار رفت.
سالها گذشت، سالها گذشت تا دیگر خونش به جوش آمد و زبان به انتقاد از ولی فقیه گشود، و انتقاد از ولی فقیه همان و سیاهچال همان. روزی که آزاد شد تازه همگان فهمیدند که پيروان ولی فقیه چه بر سرش آورده اند، مشتی پوست و استخوان، صورتی در هم شکسته و بدنی خرد، در حالی آزاد شد که از شدت شکنجه و زجری که در زندان کشیده بود گويي پنجاه کیلو از وزنش را ازدست داده بود.
این است قلعه حیوانات، جوانانی را که روزی صادقانه ایستادند و با تمام توان به نظام خدمت کردند را به دلیل یک انتقاد ساده اینچنین می شکنند، آیا این است اسلام ناب محمدی؟ این است حکومتی که می گویند رهبرش نماینده خداوند بر روی زمین است؟
محسن سازگارا مشتی نمونه خروار است، بسیار بودند جوانانی که از روی عشق به آزادی تا پای جان برای این نظام ایستادند و روزی دریاففتند که چه اشتباه بزرگی کرده ند. جوانانی که روزی به جبهه ها رفتند، سلامتیشان را از دست دادند و امروز هزینه داروی خود را ندارند.
فاشيزم جاري در این نظام به همه نارو زد، به همه، چه بسیجیانش ، چه اندیشمندانش و چه مردم عادیش، مگر اکبر گنجی پاسدار نبود؟ مگر از خودی ها نبود؟ روزی که لب به انتقاد گشود، جایش گوشه زندان شد، چرا که گفتند بر علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی سخن گفته است. هاشم آغاجری هم از همین دست بود، روزی که در جبهه پایش را ازدست داد، عزیز بود و روزی که سخنی بر علیه ولایت فقیه و اسلام من درآوردی ملایان ایران گفت به اعدام محکوم شد.
نظامی که تحمل کسانی را که روزی زیر بنای امروزش را گذاردند ندارد و اینگونه با آنان رفتار می کند، وای به حال مردم کوچه و خیابان، وای به حال مردم بی پناه، وای به حال زنان و کودکان این دیار. شکی نیست، آن روز که آزادي و دموكراسي در ايران برقرار شود، داستانهایی فاش خواهد شد که سنگ هم اشک بریزد.
آری در قلعه حیوانات، انسانهای مبارز جایگاهی ندارند، همه چیز از آن مزدوران است، اگر محسن سازگارا ، اکبر گنجی وهاشم آغاجری هم مزدور بودند، امروز هریک بر روی یک صندلی نرم و گرم تکیه داده بودند و جیبهایشان پر بود از دلار هایی که از آنها صدای ضجه زنان و کودکان گرسنه به گوش می رسید. اما امروز در این حالند، زیرا مزدور نیستند، انسانهایی هستند که روزی گمان می کردند با تلاش در این حکومت می توانند به مردمشان خدمت کنند.
اما آن روز که فهمیدند اشتباه کردند چه حالی داشتند؟
|