|
شکار
علی اکبر کرمانی نژاد
SiahSepid.com
هيچكس باور نمي كند. باور كردني هم نيست كه يك اِشكال (شکار) روبروي شكارچياش بايستد و بر برنگاهش كند و اصلا نترسد! اما باور كنيد كه يک اِشكال روبروي نعيم ايستاده بود و بر بر نگاهش مي كرد و اصلا نمی ترسيد .
اِشكالی که از يك گاو بزرگتر وچاقتر بود. اِشكالي كه اصلا تكان نمي خورد. نمي ترسيد، انگار در اين گوشهي كوهستان، جايي كه هيچ كس نيامده و نمي آمد، دركمين نعيم ايستاده بود. انگار منتظرش بود. انگار مي گفت « بيا منو شكار كن ! »
اما نعيم به پدرش قول داده بود كه هيچ وقت دست به تفنگ نشود. قول داده بود كه روزياش را از زمين بگيرد و كاري به كار هيچ پرنده و چرنده اي نداشته باشد .ولی حالا...
اِشكال ونعيم ،هر دو محو هم بودند و يكديگر را سبك و سنگين مي كردند . اِشکال چشم گيری بود. شاخهاي پيچ درپيچش، از زور پيري ترك ترك شده بود و چشمهايش انگار مردابي عميق وتاريك بود. مردابِ وسوسه گري كه هر کسی را به طرف خودش مي كشانيد. دعوتش مي كرد تا ...
دست نعيم آهسته و روان، به طرف تفنگ لغزيد. بند تفنگ از روی كولش افتاد. حالا تفنگ هميشه آماده، توي دست نعيم بود. و او سنگيني اش را حس نميكرد. ناخنش روي ماشه رفت. قلبش مثل هميشه به تاپ تاپ افتاد و...
« چكار مي كني ؟ مگرتو قول ندادي ؟»
چه صداي نحسي. او قول داده بود، اما مگر ميشد؟ پس با آن دست نا مريی كه همهي وجودش را گرفته بود، چكار كند ؟ دستي كه بلاي جانش شده بود. طنابی شده بود برگردنش و او را بطرف كوه مي كشيد. چند روزي بود كه اين حس يا دست، جانش را گرفته بود. هيچ جا آرام نداشت. هيچ جا قرار نمي گرفت. انگار كسي صدايش ميكرد. انگار مي گفت « بيا ،بيا . من منتظرتم بيا »
نعيم مثل ديوانهها شده بود. هر چه روز پيش تر ميرفت. صدا قوي تر ميشد. محكم تر ميشد. تاشب، شب ساكت مي شد. به خواب مي رفت و هنوز آفتاب نزده، شروع مي كرد .
" بيا . بيا . من منتظرم بيا "
تفنگ رابالا برد. وسط چشمهاي اِشکال را نشانه گرفت. خطي سفيد، خطي صافِ صاف ، بين دو چشم ايجاد شد. اِشکال حرکت نمی کرد. نمی ترسيد. انگار مي خنديد. منتظر بود. باز هم همان صداي دروني فرياد کشيد « چكار مي كني ؟ تو ...»
دستهاي نعيم لرزيد. فكري مثل برق، توي ذهنش برق زد. ناخنش خشكيد و با ترس گفت « نكنه؟...»
تفنگ را پايين آورد .چشمهايش را بست وبلند گفت «بسم الله ،بسم الله الرحمان رحيم » و انتظار كشيد. توقع داشت صدايي بشنود. حركتي را حس كند. اما هيچ خبري نبود. حتي نسيم هم تكان نخورد. مي ترسيد چشمهايش را بازكند اما ...
اِشكال هنوز سرجايش بود. انگار مجسمه ي بي جاني بود. خير خير نگاهش مي كرد. نعيم سنگي برداشت و باصدا به طرفش پرت كرد « هِخ خ خ »
اِشکال تكان نخورد! نترسيد! باور كردني نبود. اِشكال در دو قدمي او ايستاده بود و نگاهش مي كرد. فقط دو قدم فاصله. باور نمي كرد. باور نكرد و ترسيد. ازوقتي كه يك الف بچه بود ، همراه پدرش به شكار رفته بود وهيچ وقت نترسيده بود ولي حالا....انگار كلمه ي”نكند“سحرش كرده بود. باخودش گف« نكنه چي؟ خودته مسخره كردي !»
دوباره تفنگ رابالا آورد ورو به اِشكال گرفت وفريادزد «ميخوام بچكونم .اگه جني ،پري ي،هر چيز ديگه اي هستي دلت به حال خودت بسوزه وگرنه ...»
اِشکال سرش را تكان داد . پوز خند زد . براي اينكه مسخره اش كرده باشد ، صدائي مثل«پو پ پ ش» ازخودش درآورد.
تفنگ ازدست نعيم افتاد.اِشكال به او خنديده بود . «وختي ِاشكال تو سينهي اشكالچي واسته وتو پوزه ش بخنده ،ديگه كارش تمومه !،بايد بره دتبال كارش...»
« يعني خنديد؟ يعني مسخره ام كرد؟يعني...»
اِشكال بزرگ راروي صفه پرت كرد . دست نعيم راگرفت ودرحالي كه ازدل درد غَلماش مي رفت بادقت وكلمه كلمه گفت « بابا نعيم ،کار، من دگه تمومه . اگرخنديد .مي فهمي ،اگر اِشكال بهت خنديد . نچكوني . كمر تفنگه بشكن. تفنگته چالش كن ! نچكوني .! نچكوني نعيم ! . لاشه شو تو َمرگونت مي خورن .مي فهمي .!.. من نكردم . ولي تو تفنگته همونجا چالش’كن وبرگرد....»
نعيم عرق كرده بود.به اشكال نگاه كرد.سحر شده بود.سحر شده بودند.اِشكال هم ، چشم به هم نمي زد.نعيم آهسته گفت :« يعني خنديدي؟يعني بايد تفنگه بشكنم .يعني مرگ وزندگي من دست همين صداي مسخرهي ( پوپو ش ) توئه؟...
اِشكال روي آفتاب را پوشانده بود.وبزرگتر از آنچه كه بود ديده ميشد. نعيم فكر كرد «عين اِشكاليه كه اخرين بار پدرم شكار كرده بود.! » و آهسته غريد: « يعني مرگ پدرم برا انتقامتون بس نبودكه ...»
و خنديد .از ته دل وبلند خنديد صداي قه قه اش توي كوه پيچيد و گفت « ولي من نمي چكونم.كمر تفنگمه نميشكنم.ميبرم سر جاش ، بالاي رَف آويزونش مي كنم. ! مگر اينكه بياي دنبالم . كه نمي يايي ! اگرم بياي ميگم بچه ها بكشنت ، اونم با دست! نه با تفنگ !»
تفنگ را برداشت . روي كولش انداخت و پشت به اِشكال كرد و راه افتاد . هنوز قدم اول را برنداشته بود كه سنگ بزرگي از زير پايش لغزيد و او فرياد بلندي كشيد ومعلق زنان ، همراه با سنگهاي بزرگي كه مي غلطيدند و سر راه خودشان همه چيز را خراب ميكردند ، به داخل دره افتاد . و در همان حال به نظرش مي رسيد ، كه اِشكال پشت سر او با همان دو قدم فاصله ، به تاخت پائين مي آيد . و فكر مي كرد اِشكال با فرياد ، كساني را به كمك ميطلبد .نعيم قسم خورد.” اگه رسيدم پائين، اگه زنده موندم، مغزته داغون ميكنم .“
وقتي به هوش آمد .و قتي چشمانش را باز كرد زير سايه ي تخته سنگي خوابيده بود . تمام بدنش را ماليد ،همهجايش سالم بود و ازهمه مهمترتفنگ صحيح و سالم زير سرش بود.كسي آن رااز ضامن خارج كرده بود .باورش نمي شد فكر ميكرد خواب بوده وهمه چيز را در خواب ديده است. از زير تخته سنگ بيرون خزيد و به بلنداي كوه نگاه كرد. از آنچه كه د يد بدنش لرزيد . اِشكال روي خورشيد را پوشانده بود. نعيم نفهميد چطور شد . نفهميد چگونه تفنگ را بي هوا رو به سينهي اشكال شليك كرد ” بنگ گ گ “
صدا همه جا پيچيد ، كوه ترسيد و با لكنت ، صدا را به طرف گوشهاي منگ و بي حس و حال نعيم برگرداند . اِشكال روبروي نعيم َپل َپل مي زد . و توي چشمهاي ا و ميخنديد . نعيم روي زمين بالاي سر اِشكال نشست، تفنگ را رها كرد . بين شاخهاي اِشكال رابوسيد وگفت« آخرش كار خودتو كردي ، اما كار منم تموم كردي»
موهاي سرش را دو دستي گرفت وبه كوه نگاه كرد . كوه قهوه اي بود . بنفش بود . با سنگهاي ترك خورده و از هم در رفته . نعيم احساس مي كرد غم عالم روي دلش تلنبار شده . فكر مي كرد ديگر نمي تواند اين همه زيبايي وآزاديي را كه داشته پيدا كند . خوش را زنداني ي ميديد كه تا چند لحظه ي ديگر به دخمه اي مي افتد و ديگر رنگ هيچ چيز را نخواهد ديد.دوباره به اشكال نگاه كرد . اشكال همان اشكال پدرش بود . با همان جاي گلوله . فرياد كشيد « خداااا...؟ من با توچه كار كنم ؟ حالاجواب مادرمو چي بدم؟ »
صدايش روي ديواره هاي ترك ترك كوه پيچيد . چند برابر شد . مخلوط شد . نعيم احساس كرد صداي ديگري در بين پژواك صدايش پيچ مي خورد و سكسكه مانند به طرفش برمي گردد :« َش َش َش ه ه ه ر . ح ح ا ا كم . َرس س ت ت گاري ‚»
نعيم با مسخره گي گفت: « هو»
كوه در جوابش گفت :« هو هو هو وو » و همان صدا در بين صداي كوه ميگفت “” حاكم .حاكم . حاكم ،كم، كم ، كم “
انگار صدا به او نيرو مي داد . تسلي ميداد و او را وادار به حركت مي كرد . رفتن ! . نعيم اِشكال خون آلود را به دوش گرفت و از تپه سرازير شد . سايه اش جلو تر از او مي رفت . كج كجكي ميرفت و نعيم توي سايه ، خودش را نمي ديد . سايه ، سايهي پدرش بود واشكال همان اشكال با همان بزرگي وسنگيني كه كمرش را خورد كرده بود
« يعني بندازمش وسط صفه و از درد ...يعني آخر عمر منه؟ يعني من تيرو وسط سينه ي خودم خالي كردم؟ ...آخه اين چه سحريه؟ چه جوري ميشه باطلش كرد؟ يعني راهي نيست ؟»
بر سر دو راهي ايستاده بود .يك راه به سمت ده ميرفت و زاري و شيون پيش از مرگ مادرش و راه ديگر به سوي سينهي پهن و وادادهي شهر. انگار كسي او را به طرف شهر هول ميداد...
همراه آفتاب ازدروازهي خمار و بي حال شهر به درون رانده شد . شهري خلوت ، ساكت،عبوس . شهري خشك و بي دارودرخت ،شهري كه هيچكس،هيچ چيزمردم آن راكنجكاو نمي كرد .شهر ترسيده وبيمناك .!
چندين بار،چندين نفر كه سرشان بالا بود وبالاتر از خاكستري گرد آلود كوجه را مي ديدند ، با قيمتهاي وسوسه انگيزي پاي اورا سست كردند .اما هربار ، صدائي اورا وادار به نه گفتن ورفتن مي كرد.
« حاكم ! ،باطل كننده سحرها !برهم زنندهي نظمها ،حاكم !»
ازهركسي كه نشاني خانهي حاكم را پرسيد ، باغ سبزي را دردامنه كوه نشانش داد .ازميان خانه هاي خشتي ،ازوسط كوچه هاي تنگ ،از كنار جوها ي خشك ،مي گذشت ودرروياي صله ي حاكم بود. ديگر در گيري با ااشكال و مرگ زودرس پدرش را از ياد برده بود و فقط به حاكم فكر ميكرد .
”چطور مي تونه سحر باطل كنه؟چطور مي تونه منو بي نياز ازاينهمه گشتن وپيدانكردن بكنه ؟...اگه نتونه ؟ »
نشئه ي رسيدن وگرفتن صله همه چيز را از ذهن او پاك كرده بود. جلوي قلعه دو نگهبان پير و دراز، با سبيلهاي سفيد و تاب داده ،طوري قدم مي زدند كه همه از آنها بترسند .
نعيم بي توجه به وجود آنها به طرف در كوتاه قلعه كه يك آدم ،آن هم به زور مي توانست از آن رد شود ،رفت .يكي ازنگهبانها با صدائي كه سعي مي كرد ترسناك باشد فرياد كشيد :”اوهوي يابو ،سرتو انداختي پائين ومثل خر بي افسار كجا ميري ؟“
نعيم نه ازصداي كلفت اوترسيد ونه از تفنگ زنگ زده اي كه به شكل نگون فنگ به كولش آويزان بود .درآستانه درايستاد وبه نقش ونگارهاي بيشمار آن خيره شد . هر دو نگهبان به طرفش آمدند.” هوي خر دهاتي، نكنه لالي؟“
نعيم به زور گفت: ” تحفه ي كوچكي براي خان حاكم آوردم.“
يكي از نگهبانهابا صداي بلند خنديد و آن يكي با ترس دست روي دهن او گذاشت و گفت:” سرت زيادي كرده“ نگهبان اولي نگاهي به دور و برش كرد و گفت :” آخه اين بنده خدا...”
” به ماچه !بگذار بره تو ، خودش مي فهمه!
درون قلعه ، همه جا خاكستري وساكت بود .فواره هاي حوض بسته بود.روي قفس هاي مرغان خوشخوان را ِ شِله ي سياه كشيده بودند.هيچ كس نبود،هيچ چيز نبود،نعيم به طرف شاه نشين رفت .در نيم’گم بود.وارد شد ،اينجا هم كسي نبود .صندوقي وسط سالن بود.اِشكال را از همان بالا بر روي زمين پرت كرد .صدا روي سنگهاي براق لغزيد و به ديواره ي پر از آينه خورد و پخش شد .نعيم به اِشكال نگاه كرد.اِشكال مي خنديد . نعيم با ترس سرش را بالا گرفت .آئينه ها و ديوار آئينه كاري راد يد و از آنهمه نعيمي كه هاج و واج به او خيره شده بودند ، وحشت كرد ، پا پس گذاشت .، پايش به چيزي خورد،ترس زده و باسرعت چرخيد. روبرويش ، پيرمردي سر تا پا سفيد پوش، با ريش و موي بلند و سفيد ايستاده بود .نعيم نفس حبس شده اش را با صدا بيرون داد .پيرمرد آهسته روي دماغش زد وخيلي آرام پرسيد : « چه مي خواهي ؟اينجا چه ميكني؟»
نعيم دستپاچه به اِشكال اشاره كردو گفت -: ” پيشكش ناقابلي براي خان حاكم آورده ام.“
پيرمرد با شوق نگاهي به اشكال و نگاهي به نعيم كردو گفت -:« خداونگار روحشان باجسم بدرود كرده است .»
و در حاليكه اورا با احترام به دنبال خود به سوي صندوق مي كشاند ادامه داد « و جسم جاودانه شان در انتظار وداعِِ بازپسين جانشينشان مي باشد »و رو به نعيم تعظيم كرد و عقب عقب از در بيرون رفت.
درون تابوت جسد پيرمرد كوچك و چروكيده اي بود.پير مردي كه از بچه اي عليل وزجر كشيده هم كوچكتر بود. جسد بي پناه و غريب خوابيده بود « يعني اين خداوندگاره؟.!!كسي كه اين همه آدم، حيوون ، زمين، كوه وبيابون رو زير فرمون داشت؟..كسي كه اونهمه ترسناك بودو همه...»
باورش نمي شد . خان حاكم مرده بود وهمه چيز خراب شده بود .جايزه، سحر ...به جائيكه اشكال را رها كرده بود نگاه كرد هيچ چيزنبود.«پس اشكال؟..»
دهنش باز مانده بود.مي خواست فرياد بكشد. ميخواست بدود.مي خواست...اشكال نبود .غيب شده بود .به اطراف نگاه كرد .به آئينه ها كه جسد را بر مي تاباند ند . « ازهمون اول فكر كردم نكنه ...!يعني اينجا شهره؟ قصر حاكمه؟شايد...»
دنيائي ترس روي وجودش آوار شد و آئينه ها ، جسد، جسدي كه مي خنديد، جسد بي خون ، بي فرياد ،بي صدا . وحشت زدهاش كرده بود مي خواست فرار كند . برگردد كه، چيزي سرد و مرده دور دستش حلقه زد
« مار ؟!»
نفس توي گلويش زمينگير شد مار همان جا مانده بود . نه پائين مي رفت، نه بالا مي امد . آهسته به دستش نگاه كرد .دستي ، دستش را گرفته بود ،دستي فوق العاده ظريف ،نگاهش روي دست بالا رفت و به صورت زني رسيد . باور نمي كرد . باور كردني نبود .اينجا همه چيز به شكل ديگري بود . همه چيز رمز آميز و مبهم بود .زن كفن پوش بود .يك كفن واقعي . زن تعظيم كرد و دست نعيم را كشيد وبه راه افتاد .
از دالانهاي پيچ در پيچ سرد و سياه گذ شتند و به باغي سر سبزي رسيدند. زن كنار نيمكتي بر لبه ي حوض ، زير درختان سر به هم داده ايستاد وبا اشاره به نعيم حالي كرد تا همانجا بماند وهمانطور كه بي صدا آمده بود ، بي صدا گم شد .
همه جا سبز بود . يك جورسبزينگي ’مرده . سبزينگيي كه تا كمر كش كوهي كه زير آنهمه سبزي خفه شده بود ، پيش رفته بود .جوي آبي بي صدا ، ازجائي نا پيدا ،با آبي به زلالي شبنم به حوض بزرگ و پر آب مي ريخت .اما نعيم احساس مي كرد كه هيچ چيز نيست و هيچ چيزي هم نبود .هيچ نسيمي شاخه هاي درخت را به رقص در نمي آورد .هيچ چيز آب حوض را به تموج وا نمي داشت و نعيم فكر مي كرد همه ي اينها برايش آشنايند واين محيط را جاي ديگري ديده است و روزي روزگاري در همچين جايي به سر برده است . قيافه ي خان .پيرمرد ريش سپيد ، نگهبانها ،« اما كجا؟!»
فكر كرد خواب مي بيند . فكر كرد قبلا هم اينجا را در خواب ديده است . به طرف حوض رفت ،لب حوض نشست پاهايش را لخت كرد و توي حوض گذاشت .پاهايش مثل تكه سنگي در فضاي خالي حوض رها شد
.«يعني چي؟حوض پر از آب و بي آب؟»
به طرف جو رفت ،جو هم آب نداشت « تصوير! »
نعيم ترسيد . چشمهايش راماليد . باورش نمي شد . باور كردني هم نبود . دلش مي خواست درختها را هم امتحان كند . اما مي ترسيد . مي ترسيد آنها هم واقعي نباشند ودلش نمي خواست اين طور باشد . اما خار خار دلش را نتوانست كنترل كند و دستش را به طرف تنه ي درخت دراز كرد . همان طور که فکر می کرد ، دستش از تنهي درخت گذشت ودر فضاي خالي رها شد . نعيم به خودش هم شك كرد ، مي ترسيد به خودش هم دست بزند .مي ترسيد كه خودش هم نباشد . دستش را بالا آورد تا ...
« سرور من!!»
انگار همه ی ترسهای دنيا روی سرش آوار شد مثل مارگزيده ها،از جاجهيد.ازترس دندانهايش به هم مي خورد . دورتادورش را زنان كفن پوش پر كرده بودند.
يكي كه جلو تر از بقيه بود ،به طرفش آمد .نعيم هنوز مي لرزيد .مي ترسيد، عقب عقب رفت دلش نمی خواست زن به او نزديک بشود ولی ... ،زن بوي مرگ مي داد ،بوي سرد و يخ زده ي كافور ،بوي مرده شورخانه . زن جلو تر آمد ، نعيم با ترس ولرز گفت:« نه !نه .همون جا واستا »
زن ايستاد و جلويش زانو زد.نعيم پرسيد:«تو كي هستي؟شما كي هستين؟»
زن مثل نسيمي آرام زمزمه كرد: «من كوچكترين خاكبوس درگاه خداوندگارم.»وبه سجده رفت.بقيه ي زنها هم به تبعيت ازاو به سجده افتادند .نعيم مات و وحشتزده به زنهاي كفن پوشيدهاي كه زمينهي سبز باغ را به سپيدي برف كرده بودند، نگاه كرد و آهسته گفت :« اينجا قيامته!...يعني من’مردم؟»
و مثل ديوانه ها صورتش را ماليد و فرياد كشيد :« « « نه!من’نمردم!، نمي خوام بميرم،!»
به طرف زن دويد و زير بازوهاي زن را گرفت و اززمين بلندش کرد .بقيه ي زنها هم بلند شدند .نعيم ديوانه شده بود . فرياد كشيد :« روتو باز كن .»
زن بي هيچ ابائي ، نخ زير روبنده را کشيد وكفن مثل پرده اي از تن زن پائين لغزيد .زن سفيد بود .سفيد،سفيد . مثل آئينه ، مثل بلوري كه همه چيز از پس آن پيدا بود . نعيم با وحشت حركت كرم گونه ي رگها را می ديد ، قطره های خون را می ديد ،كه مثل ساچمه هاي تفنگ پشت سر هم و در يك رديف مي رفتند .قلب، استخوانها ، امعاء و احشاء زن را كه همه در حركت بودند .
به بقيه نگاه كرد .همه لخت بودند،همه مثل هم بودند ،همه آ شنا بودند .اما كي ؟كجا؟. نعيم بغض كرده و چشم از چشمان مشتاق و آ ماده به فرمان زنها گرفت .باور نمي كرد ،هميشه شنيده بود بهترين بهترينها در اين خانه است .ديده بود همه با جان و دل تلاش مي كنند، از آنچه كه مي خواهند و در دسترس دارند مي گذرند تا به اين مكان برسند.« باغ بي خزان ! مرغان خوش الحان ، شط شربت و شراب.»
نگاهي به تفنگ نقره كاريش كرد . به كيسه ي باروت و ساچمه هايش ،هنوز همه چيز داشت.هر چند اِشكال از دستش پريده بود . ( و چه حسرتي مي خورد كه همان اول وبه اولين خريدار نفروخته بودش ) . به باغ خيره بود ،به سبزي سنگي و وسوسه گر درختان بي سايه و زنها كه هنوز در حال سجده بودند . نگاهش تا نوك ديوارهاي قلعه كه سر به آسمان مي سائيدند رسيد . هيچ كس نبود ، نه نگهباني نه توپي ، نه تفنگي ،خورشيد قاب سيني ي ميخ شده اي در بالاي ديوار قلعه بود . و او نمي دانست چقدر از آمدنش به قلعه گذ شته است و نمي دانست از چه كسي طلب صله نمايد . فكر كرد « بايد به همان شاه نشين بر گردم »
وارد شاه نشين شد . مثل بقيه سعي كرد آرام قدم بردارد و سكوت حاكم بر محيط را نشكند . به طرف تابوت رفت . جنازه هنوز آنجا بود . سرش را به طرف خودش چرخاند،چشمهايش باز بود « اين چشمها را كجا ديدم؟.»
كجا ديده بود؟او كه غير از كوه و بيابان چيزي نديده بود . وغيراز واگويه كردن با خودش، تفنگش،درختها و سنگها با كس ديگري همنوا نشده بود .پس...؟!!.
چشمهايش را بست ،احساس مي كرد خسته است . خواب آلود است . ازخو دش پرسيد :« از چي لذت مي برده ؟چي وادا رش كرده تو اين همه سال تو اين بد نثار زندگي كنه و دم نزنه ؟چطور اينهمه سال دووم اورده؟ »
وقتي چشمهايش را باز كرد ، يك لحظه به نظرش رسيد، جسد خان به شكل اِشكال در آمده ا ست .چشمانش را ماليد ودوباره به جسد نگاه كرد ، نه جسد ،جسد خان بود .« وهمي شدم ،»
احساس مي كرد از تابوت بوي بدي مي آيد واز جسد پرسيد:«پس جانشين بيچاره ت كي مي ياد؟»
« آمده است قربان »
صداي پيرمرد سالن را پر كرد ،آئينه ها را ليسيد ،روي سنگها لغزيد و در گوشهاي’هدك خوردهي نعيم غوغا كرد .سالن پر از كاهن و كاهنه هاي سفيد پوش بود. همه به او تعظيم كردند و يكي از آنها يا نجوا گفت :« اگر راز و نيازتان به پايان رسيده است ، اجازه ي مراسم را صادر فرمائيد .»!
و او با تعجب گفت :« من ؟! ...نه ! يعني ،بفرمائيد .»
صداي هلهله سالن را پر كرد . دود بخور و كندر روي آينه ها را پوشاند .كاهنه ها به سجده افتادند .كاهنها در حاليكه ورد مي خواندند ، لباسهاي نازك خان را از تنش بيرون آوردند . زخم عميقي روي سينه ي خان بود . نعيم با خودش گفت :« جاي گلولهي تفنگ !؟»
كاهني كه از همه پير تر بود رو به او تعظيم كرد و گفت :« اگر چه بسيار طول كشيد ولي انتخاب شايسته و به جائي بود ...»
« انتخاب؟»
«...خيلي ها بودند . اما هيچكدام تن به آمدن و ماندن ندادند و...»
همانطور كه بي مقدمه شروع كرده بود ، تعظيم كنان بين آنهمه كاهن و كاهنهي سپيد پوش گم شد . درون نعيم پر از غوغا بود .« كي مي با س بيايه و نيومده ؟... چرا نيومده بود ؟و اين كه اومده كيه؟چرا خان رو با گلوله كشته بود؟....»
سؤال پشت سؤال بود كه يك لحظه رهايش نمي كرد .به تابوت نگاه كرد.درون تابوت خالي بود.كاهن ها چارپايه اي را روي دست بلند كردند و صداي نجوا و دعا همهي تالار راپر كرد .اشکال خون آلود را روی چارپايه گذاشته بودند و دور مي گرداندند . . از جاي زخم گلوله ، خون تازه مي چكيد و اشكال با چشمان زنده به او مي خنديد !
نعيم در ازدحام آنهمه سپيدي گم شده بود.گيركرده بود . باورش نمي شد و يكدفعه فهميد كه اشكال و خان هر دو ......
اشكال را بيرون بردند . نعيم سرگيجه گرفته بود . خودش را از شاه نشين بيرون انداخت ،به طرف باغ رفت ،لب حوض نشست . نمي توانست بنشيند . سرسام گرفته بود . سرش ، ذهنش مثل آيينه ای شده بود که همه ی صداها را بر می گرداند ونمی توانست هيچکدامشان را قبول کند .
« جانشين ، جانشين، جانشين،جانشين چي؟، كي؟من جه كار مي توانم بكنم ؟ چكار بايد بكنم ؟...» و « ...وقتي اشكال تو سينه ي اشكالچي وايسه و تو پوزش بخنده ،ديگه همه چيز تمومه ....»
«...پس اونا هم انتخاب شده...»
يك دفعه از جا بلند شد . به طرف قفس مرغان رفت ، شله ي سياه را از روي قفس كنار زد . كاهنها هلهله كردند . درون قفس ، پرنده هاي پير و بي زوال ، پرنده هاي هزار رنگ و مات و در مانده ای که معلوم نبود از کيتوی آن قفس اسير بودند ،از آنهمه نور و ازدحام يكباره ديوانه شدند و بي هوا خودشان را به ميله هاي قفس زدند . نعيم در قفس را باز كرد وفرياد کشيد " برين ! بپرين ! شما که ميتونين برین ! برين "
مرغها نمي فهميدند . مي ترسيند . فقط بال بال می زدندو حودشان را لت وپار مي کردند .
نعيم مرغها را ول کرد وفرياد كشيد: نه ! من نمي خوام،نميخوام، نمي خوام »
و به طرف در وازه ي قلعه دويد .در بسته بود . خودش را به در زد .سرش را به در زد . در باز نميشد . باز نميشد.نعيم روی زمين نشست و به كاهن پيری که شله ي سياه را روي قفس مرغان مي كشيد نگاه کرد .
|