|
انقلاب
امير فرشاد ابراهيمی
Goftaniha.com
انقلاب! نمي دانم چرا آن چنان که بايد، اين واژه را - كه معمولا يادآور واژگوني حكومت حاكم و رسيدن به استقلال و آزادي است - دوست ندارم. انگار كه از مدتها پيش، ترسي نهفته از آن، در دلم رخنه كرده است.
ايران ما در سال 1978، آبستن يك انقلاب بود. انقلابي كه بساط سلطنت دو هزار و چند صد ساله را برچيد و نظامي را بر سر کار آورد که مي خواست به تمام دنيا صادر شود.
در همان روزهاي آغازين پيروزي، هر گروه مبارزي براي حكومت آينده مدلي پيشنهاد و از آن دفاع کرد: جمهوري ناب، جمهوري مشروطه، جمهوري دمکراتيک، حکومت اسلامي و....
نهايتا اقليتي موج سوار، که سهم چندان زيادي هم در پيروزي انقلاب نداشتند، با برگزاري رفراندومي که بيشتر احساسي بود تا عقلاني، «جمهوري اسلامي» را بر ايران حاكم كردند: «نه يک کلمه بيشتر و نه يک کلمه کمتر». و اين، اولين کلام مطلق و زورمدارانه اي بود که بر زبان رانده شد. هر چند كه در حال و هواي انقلابي آن روزها، روح انحصار طلب حاكم بر آن، مورد بي توجهي قرار گرفت.
پس از آن و در کوران حادثه هاي اوايل انقلاب، تمام جريان هاي مخالف آن اقليت، هرکدام به نحوي برچيده شدند و شعار «حزب فقط حزب اﷲ، رهبر فقط روح اﷲ»، به مانيفست انقلاب اسلامي تبديل شد.
انقلاب اسلامي ايران با خود ارمغان هاي ديگري را هم به همراه آورد: دادگاه هاي انقلاب اسلامي، سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، کميته انقلاب اسلامي و هزار و يک بنياد و ارگان ديگر، كه همه و همه، ثمره هاي انقلاب اسلامي بودند.
با انقلاب بهار آزاديي آمد که تا امروز، بغل بغل از خون جوانانش «لاله ميدمد». بيش از دو دهه از حيات انقلاب گذشته، اما نه از «استقلال» خبري هست و نه از «آزادي»!
امروز، حيات و ممات انقلابي که قرار بود براي ايران استقلال بياورد، در گرو بازارهاي نفتي اروپاييان است و بس! انقلابي که قرار بود براي ايران آزادي بياورد، امروز حتي تحمل برگزاري يک جمع منتقد دانشجويي چند نفره را هم ندارد! انقلابي که قرار بود «اسلامي» باشد و «عدل و انصاف» برايمان بياورد، از پشت بام مدرسهي علوي در آغازين روزهاي حياتش گرفته تا به امروز، مدام و پي در پي در دادگاه هايش سرگرم اعدام و زندان و شکنجه و توقيف ملت است!
اين چنين است که امروز، حاكمان «انقلاب اسلامي ايران»، در چرخه اي از فشار و اختناق، هر روز بيشتر از گذشته ثابت مي كنند بزک كردن نام ايران با عبارت هايي مثل «جمهوري» و «اسلامي»، تنها وسيله اي بوده براي پايه ريزي نظامي كه «خلافت» و يا «سلطنت ديني»، شايد بهترين نام براي آن باشد.
اينها، همه، ثمره هاي يك انقلاب هستند. بي ترديد و بدون اغراق مي گويم كه اين سرنوشت تمامي انقلاب هاست. حتي انقلاب فرانسه که در ادبيات سياسي از آن با عنوان انقلاب کبير ياد مي شود نيز چنين چرخه اي را طي كرده است. اين حکم، در مورد تمام برپاكنندگان و البته تماشاگران انقلابها، به تساوي صادق است.
مردان انقلاب فرانسه مرعوب منظرهي انبوه خلق انقلابي شدند و هم آوا با روبسپير فرياد برآوردند که «جمهوري؟ پادشاهي؟ ما چيزي جز مساله عدالت اجتماعي نمي شناسيم» و بدين سان نه تنها نهادها و قانون اساسي- که به قول سن ژوست روح جمهوري است- بلکه خود انقلاب را بر باد دادند.
آري مسئلهي اساسي اين است که همواره در تفکر بعد از انقلاب روح انقلابي فراموش مي شود و تلاش و مجاهدتي هم براي فهم آن در چارچوب قواعد انقلابي صورت نمي گيرد و خود انقلاب هم نهادي براي حفظ آن روح به وجود نمي آورد. انقلابي که همواره با وحشت و فاجعه صورت مي گيرد با جمهوري پايان مي پذيرد. چرا که هميشه عقيدهي انقلابيون زخم ديده از استبداد اين است که جمهوري تنها شکل حکومتي است که تا ابد آشکارا و پنهان با حقوق بشر سر جنگ و عناد ندارد. اما متاسفانه بعد ها معلوم مي شود که هيچگاه صفات اصيل جمهوري در نظام هاي انقلابي جاي نمي گيرد. چرا که انقلابيون، در جامعهي استبداد زدهي قبل از انقلاب، هيچ گاه فرصتي براي آموختن مباني آن نداشته اند. و اينچنين مي شود که جمهوري داران امروز و انقلابيون ديروز خود مستبدترين استبداديون مي شوند و به قول هانا آرنت « فرزندان انقلاب توسط انقلاب حذف مي شوند».
اين سرنوشت غم انگيز ما نيز هست. خيل عظيمي از دموکراسي خواهان و اپوزيسيون هاي ايران امروز به تحول در ايران مي انديشند و تنها راه نجات ايران را انقلاب مي داند و بس! انگار که ايران ما فقط محتاج انقلاب است! ما امروز گرفتار وضعيتي شده ايم كه انقلابيون ايراني در سالهاي دهه پنجاه گرفتار آن بودند. فقط به حذف نظام حاکم مي انديشيم، بي آنکه در مورد ايران فرداي پس از انقلاب انديشه اي كرده باشيم و به اتفاق نظر رسيده باشيم. علم مخالفت با ديکتاتور هاي امروزين ايران را بر دوش گرفته ايم، بي آنکه بدانيم بعد از آن چه مي خواهيم: سلطنت؟ جمهوري؟ کمونيسم؟
امروز نه جمهوري خواهان ما و نه سلطنت طلبان ما و نه کمونيستهاي ما، هيچکدام مدل و مانيفست جامعي براي بعد از انقلاب ارائه نكرده اند! و اين به معناي آن است كه ايراني هرگز آنچنانکه بايد و شايد، معناي دموکراسي و انقلاب را نياموخته است. به راستي چه تضميني وجود دارد که مخالفان امروز جمهوري اسلامي فردا که به قدرت رسيدند از ملايان امروز بهتر باشند؟ مگر نه اينکه پايه گذاران دادگاه هاي انقلاب و دادستاني اوين خود از زخم خوردگان و شکنجه ديدگان ساواک بودند؟ پس چه شد؟ مگر اعدامهاي دسته جمعي و کشتارهاي سالهاي 66-67 کار آنها نبود؟!
اينجاست که من از انقلاب مي ترسم و احساس مي کنم كه ما قبل از انقلاب، به آموختن و تمرين دموکراسي نياز داريم. اگر بدانيم دموکراسي چيست، اگر بدانيم قواعد رفتار دموکراتيک چيست، نه اينچنين اپوزيسيون هاي مخالف جمهوري اسلامي به جان هم مي افتند و نه مبارزه با جمهوري اسلامي و سرنگوني ديکتاتوري دينياش اينچنين سخت مي شود.
شناخت دموكراسي و باور آن، خود انقلابي است که از انقلاب بر عليه ملايان بهتر و والاتر است. انقلابي در درون. آن وقت است که نه براي حذف يكديگر اقدام مي کنيم و نه با برچسب ها، شرافت ديگري را فقط به خاطر آنکه با ما نيست، لکه دار. آن وقت است که با آن اتحاد آرماني، شايد ديگر براي سرنگوني ملا تاريسم ايران احتياج به انقلاب هم نباشد. همين!
|