Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 1240 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

تهران در برزخ

پیروز رشید
SiahSepid.com

اين چنين ياغی...

حال که اين يادداشت پيش روی شماست،چه بسا که ضرب الاجل تعيين شده از سوی آژانس بين المللی انرژی اتمی(IAEA)به پايان رسيده و يا حتی اتفاقات غير قابل انتظاری در شرف وقوع باشد.

طی يک ماه و نيم گذشته،ايران در شرايط کم نظيری در مرکز توجهات بين المللی قرار داشت.اول قطعنامه بی سابقه و صريح الحن آژانس وبعد هم اهدا جايزه نوبل به يک حقوقدان فعال حقوق بشر ايرانی و سيل انتقادات از وضعيت نابهنجار حقوق بشر در ايران و حمايت رژيم از تروريست هايی که احتمالا بصورت ميهمان پذيرايی می شوند،نويد بازگشايی چند جبهه ديگر را می داد.

اما آنچه می توانست بالقوه خطرناک باشد،همان بيانيه آژانس بود که رئيس جمهور خاتمی در مورد آن می گويد:«قطعنامه را غير منصفانه،غير حقوقی وتجاوز از حدود وحقوقی که شورای حکام و آژانس بين المللی دارد و معتقديم تحت تاثير فشارهای سياسی صادر شده است».رئيس جمهور مطمئن بود که همکاری های ايران فراتر از توقعاتNPTبوده است.

بدون شک،مشابه اظهارات رئيس جمهور را از زبان مقامات مختلف،در تريبون های گونانگون شنيده ايد.اين استدلال دقيقا شاه بيت تمام تبليغاتی بوده که رسانه های محافظه کار وحتی اصلاح طلب با تمسک به آن احساسات ملی گرايانه هموطنانمان را بمباران کرده اند.

اما آنچه به عنوان دليل عرضه می شود،خود معلول علت ديگری ست!سخنان آقای خاتمی(و ديگر مقامات رسمی)،نمی تواند توجيه کم کاری باشد؛بلکه در خوش بينانه ترين حالت ممکن،خود سوال های ديگری را در ذهن شنونده حقيقت جو متبادر می کند:

چه عاملی می تواند يک اجماع جهانی را عليه فعاليت های صلح آميز(؟)هسته ای ايرانيان سازماندهی کند؟دليل اين حجم نگرانی دنيای بين المللی کدام است؟مگر بسياری از کشورهای جهان سوم،پروژه های مشابه را دنبال نمی کنند؟چرا آژانس بين المللی انرژی اتمی که تا چند ماه پيش شاقول حقيقت يابی محسوب می شد،امروز آلت دست امپرياليسم جهانخوار و صهيونيزم بين الملل خطاب می شود؟چرا فشارهای سياسی واتهامات آمريکا واسرائيل،که در دهه نود ميلادی منجر به صدور چند بيانيه بی خاصيت می شد،امروز اين همه طرفدار پيدا می کند؟

مطمئن باشيد که می توان ده ها سوال ديگر هم طرح کرد،اما در نهايت جواب مقامات رسمی و خشکه مغز رژيم به صهيونيزم بين الملل ختم می شود.شک نکنيد!هرگاه که از سياستگذاری خارجيمان محصول آفت زده ونامرغوب برداشت می کنيم،هر زمان که در بزنگاهی تمام عالم ما را دوره می کنند،سرنخ خيالی ماجرا در دست صهيونيزم هاست که با تنها حکومت حق مشکلات اساسی دارند و البته اين افسانه ها برای کسانی ساخته و پرداخته می شود که در سايه امتيازات فراوان هم چنان اين استدلال ها را عين حقيقت می پندارند.والا مردم کوچه وبازار که روزمان را شب و سفيدمان را سياه می بينند...
ولی با تمام اين حرفها،بهتر است که با کمی تامل وتعمق به جنگ اين سوال ها برويم ودر پی يافتن جواب هايی باشيم.

به عقيده نويسنده،پاسخ را بايد در تاريخ جست،کمی عقب تر؛يعنی چند سال پيش از انقلاب اسلامی پنجاه وهفت که دودمانی را بر باد داد.رژيمی که پشتش به بازوی امنيتی فربه اش گرم و درميان ليبی قذافی،عربستان ملک فيصل ،پاکستان بوتو،مصر ناصر و...انصافا جزيره ثبات بود.شاه که خود را مسئول رساندن کشورش به دروازه های تمدن می پنداشت،خيال در اختيار داشتن سومين ارتش جهان را در سر می پروراند.در آمدهای باد آورده نفت،به پادشاه اين امکان را داده بود که خود را يک شخصيت تراز اول بين المللی وهم پيمان صديق غرب بداند.

پس تبعا سرزمين سلطان،بهشت رويايی شخصيت های مختلف بود:از سياست مداران شکست خورده وبازنشسته تا سران بلاد مدرن و روسای نهادهای بين المللی.همه وهمه منتظر وقت ديدار هر چند اندکی با شاه بودند تا بتوانند در اين خان گسترده،که با سخاوت پهن شده بود شريک شوند.

شاه اعلام کرده بود که ژاندارم منطقه است وبا اطمينانی که به آمريکا در قبال محدود کردن فعاليت کمونيستها در ايران داده بود،توانست فعاليت سازمان های امنيتی غرب را محدود کند.او به اين واقعيت جدی تن در داد که بيشتر کشور های مسلمان همسايه اش،پيش از آنکه مسلمان باشند،عربند و گفتارشان با کردارشان زمين تا آسمان متفاوت است.پس موفق شد،با حفظ فاصله مناسب با اعراب(در قالب اوپک) روابطی رابا اسرائيل-اين دژ استوار غرب در منطقه انرژی-پايه ريزی کند؛هر چند که بعد انقلاب در مورد عمق اين روابط بسيار اغراق شد.
شاه ايران به همان ترتيبی که می دانيد ساقط وتمام روياهايش نقش برآب شد.او وقتی از کشوری به کشور ديگر آواره گرديد،فهميد که تمام آن احترام ها و اعلی حضرت گفتن ها به وسوسه همان دريای سياه زير پايش بوده است.
پس جهان ماند و انقلابيونی که قصد داشتند مستقل و آزاد باشند،تا بتوانند به خيال خود،بدون دخالت احدی کشورشان را آباد و همانطور که می خواهند معماری کنند!

بسياری از قدرت ها تصميم گرفتند که در برخورد با رژيم جديد جانب احتياط را رعايت کنند وحدالامکان منافعشان را در بنياد جديد پيگيری نمايند.افکار عمومی جهان هم مشکل زيادی با اين انقلاب نداشتند،چون ديکتاتوری وخودکامگی ديگر در دهه های پايانی هزاره ارزش محسوب نمی شد وچه بسا انقلاب ايران برای خيلی ها الگو به شمار می رفت.

اما اين اميدها ديری نپاييد،زيرا دادگاه های صادق خلخالی ومحاکمه غيرعرفی سران رژيم گذشته موجب شد که صدها نفر جلوی جوخه های اعدام مجازات شوند.اين دادگاه ها،هيچ شباهتی به محکمه های شناخته شده نداشت؛نه قاضی حقوق خوانده بود ونه قانونی وجود داشت که او بتواند بر اساس آنها حکمش را صادر کند.از هيئت ژوری،دادگاه تجديد نظر و وکيل هم که...شايد شبيه دادگاه های صحرائی جنگ دوم جهانی!؟!خيلی ها با خود گفتند که از يک انقلابی جز انتقام،چه انتظاری می توان داشت؟

ولی قهر انقلابی تندروهای مسلمان به همين جا ختم نشد.چون چند ماه پس از توقف اعدامها،مقارن با سفر شاه به ايالات متحده برای درمان بيماری لاعلاجش،دانشجويان مورد حمايت آيت الله خمينی راسا وارد عمل شدند وسفارتخانه امپرياليستها را برای سه-چهار روز فتح کردند؛اقدام ديوانه واری که هيچ چپ روی حتی بدان فکر هم نمی کرد.اما عوامل زيادی دست به دست هم دادند تا اين گره کور،چهارصد وچهل وچهار روز تمام جامعه بين الملل را در التهاب عجيبی فرو برد!علی رغم اينها، نه حاکم فراری مسترد شد ونه دموکراتها توانستند سورپرايزشان را فراهم کنند و تمام تلاش های کاخ سفيد-صادق قطب زاده ودستيارانش برای حل غائله بدون نتيجه ماند.

جز اينکه انقلاب اسلامی ايران در افکار عمومی جهان سياه شد و نظام اسلامی به عنوان رژيمی ياغی شناسايی گرديد،حاکمان تهران متحمل زيانهای جبران ناپذيری شدند.آنها ضمن اينکه نمی خواستند ژست ضد امپرياليستی شان نزد ملت خدشه دارد شود،نتوانستند که از شرايط بوجود آمده بهره برداری کنند و امتيازات زيادی را واگذار کردند.

آنچه که از اين نمايش بدفرجام نصيب ايران شد را بهتر است از زبان رئيس جمهور جيمی کارتر بشنويم.کارتر اين سخنان را در اولين ديدار با گروگانها،پس از آزادی در وسبادن آلمان اظهار کرد:«...اولا پس از گروگانگيری و بعد از آنکه حمايت رهبران ايران از اشغال کنندگاه سفارت برای ما روشن شد من دستور ضبط وتوقيف سيزده مليارد دلار سپرده ها وذخائر دولت ايران را در بانکهای آمريکا دادم.طبق موافقتنامه ای که برای آزادی شما امضا شده فقط سه مليارد دلار از اين سپرده ها به دولت ايران پس داده شده است![تشويق حضار]مهمتر از پول،حيثيت و افتخار کشور ماست.ما در مقابل فشار و اصرار ايرانيها برای عذرخواهی از سياست های گذشته خود در ايران تسليم نشديم وبه هيچ وجه با استرداد شاه که يکی از شرايط اصلی انها برای آزادی شما بود موافقت نکرديم»کارتر پس از بيان مشکلاتی که پس از اين جريان گريبانگير اين کشور شد را بيان کرد وگفت:«ايران به قدر کافی از اين کار زيان ديده است»

اما زيانها خيلی بيشتر از آن بود که کارتر عنوان کرد؛چون بدون شک جرقه جنگ ايران وعراق در پای ديوار همين سفارتخانه زده شد.جنگی که شاه ايران،چند ماه قبل از سقوطش بارها وبارها آن را پيش بينی کرده بود.بدين ترتيب،ايرانيان برای هشت سال متوالی،با خون و سرمايه شان تقاص سياست مهار دوجانبه را پس دادند.اين بار سفره دلارها،در زمين همسايه پهن شده بود ودنيای صنعتی از آن استفاده زيادی کرد.حتی چريک پيری چون ياسر عرفات ترجيح داد همچون بسياری از اسلاف عربش به جبهه دشمنان رژيم ايران بپيوندد.

کمتر از سه سال پس از شروع جنگ،بار ديگر تندروهای تهران نتوانستند از امتياز ديگری بهره ببرند وآن پايان افتخار آميز جنگ بود؛حال آنکه بعثی ها تلاش زيادی را برای خاتمه جنگ آغاز کرده بودند.جنگی که قرار بود به پيروزی در عتبات ختم شود،در نهايت ضعف به پايان رسيد ورژيم اسلامی هيچ گاه نتوانست خسارت ها را از متجاوز بازستاند.

بد نيست قبل از به پايان رساندن ماجراهای دهه هشتاد،نظری هم به مانيفيست سياس خارجی آيت الله خمينی بياندازيم.

آيت الله معتقد بود که تمام مسلمانان جهان بايد به متحد شوند و«پشت ابرقدرتها»را به خاک بمالند!او ضمن اينکه آمريکا را «شيطان بزرگ» و«ام الفساد قرن»خواند،اسرائيل را «غده سرطاني» ناميد که بايد از صحنه روزگار محو شود.
آيت الله ضمن اعتقاد به تشکيل امت واحد اسلامي[يا چيزی شبيه به آن که لابد ولی امر مسلمين جهان در تهران رهبری آن را بر عهده داشت]در فکر صدور انقلاب اسلامی بود:«ما انقلابمان را به تمام جهان صادر می کنيم چرا که انقلاب ما اسلامی است وتا بانگ لااله الا الله و محمد رسول الله بر تمام جهان طنين نيفکند مبارزه هست وتا مبارزه در هر کجای جهان عليه مستکبرين هست ما هستيم»

ايشان حتی دولت های اسلامی را مسئول عقب ماندگی های مردم آنها می دانست و می توان گفت هيچ رژيمی با هيچ ايدوئولوژی و مرام و مسلکی نبود که از حملات صريح آيت الله در امان باشد.اما آيت الله های تهران وقتی از خواب بيدار شدند که راه قدسی که قرار بود از کربلا بگذرد،توسط همان شيعيان عراق سد شد و حجاج ايرانی در خيابانهای مکه به شدت سرکوب شدند.آيت الله خمينی از اين غافل ماند که اولا:ايدوئولوژی نمی تواند احساسات ملی گرايانه را سر کوب کند.-دوما:مسلمانان جهان در قالب فرقه های مختلف،آنقدر اختلافات فکری دارند که نمی شود آن ها را به صرف خدا(قبله)،پيامبر وکتاب آسمانی مشترک به «وحدت کلمه»رساند.

از همان ابتدای انقلاب،صدور انقلاب در قالب واحد نهضت های آزادی خواه سپاه ورايزنی های فرهنگی ايران و...آغاز شد.اما صدور سلاح،آموزشهای نظامی و کمک های مالی به انقلابيون مختلف،به مرور کم رنگ شد و در دهه هفتاد فعاليت های برون مرزی رژيم اسلامی،به کنترل فعاليتهای نيروهای اپوزوسيون خارج نشين معطوف گشت.عمده موفقيت حکومت،در کشور لبنان و حمايت از چريک های حزب الله بود.همچنين سالهای ابتدايی دهه نود و در خلال جنگ در بوسنی،رژيم اسلامی تعدادی از نيروهای نظاميش را بدون تبليغات به بالکان فرستاد و همين امر موجب گشت که آمريکا و کشورهای اروپائی به فکر صلح بيافتند تا از سر بر آوردن يک حکومت اسلامی ديگر در قلب اروپا جلوگيری کنند.
دهه پايانی ونظم نوين جهانی دهه نود ميلادی از جنس ديگری بود:ضريب نفوذ تلفن همراه و ساير وسائل ارتباطاتی به شدت در حال افزايش بود،دات کام در بهار عمر خود قرار داشت وماهواره ديگر خيلی عادی شده بود.عصر ذهن سيال،عصر ايده های نو،عصر ديجيتال.

در همين دهه،در غياب غول کمونيسم ميثاق ها والحاقيه های متنوعی توسط کشورهای جهان تاييد وامضا شد وارزش های جديدی حالت فراگير پيدا کرد.در همين دهه بود که بسياری از مردم جهان ليبراليسم را خيلی خوب درک کردند و خودکامگی را پس زدند.

اما روحانيون تهران سعی کردند ناشيانه،دنيای جديد را به چالش بکشند!آنها تمام اين ارزش ها را خيمه شب بازی امپرياليسم خواندند ومخالين و دگر انديشان را با ترکه شبيخون فرهنگی خاموش کردند.آنها نه تنها از محکوم شدن در محافل بين المللی باکی نداشتند،بلکه بدان افتخار هم می کردند.

در اين دهه رژيم اسلامی تلاش منسجمی را برای گسترش سلاح های کشتار جمعی آغاز کرد.يعنی می توان گفت از زمانيکه نيروهای نظامی ايران در جبهه های نبرد در اثر استفاده دشمن از اين سلاحها ناباورانه شکست می خوردند،در اختيار داشتن چنين تسليحاتی از يک گزينه مورد نظر در زمان رژيم سابق،به يک فوريت تبديل شد.ضمن اينکه دشمنی ايران با رژيم مسلح به سلاح هسته ای،محدوده اين فوريت را گسترش می داد.

گرچه محمد خاتمی تاکيد می کند که ايران هيچ گاه به سبب ملاحظات مکتبی اش،سراغ چنين تسليحاتی نمی رود،اما درست هنگامی که پاکستان در حال آزمايش تسليحات جديدش بود،ايرانی ها به طور آشکار ابراز خوشحالی کردند.موانع اخلاقی ومکتبی برای رژيمی که مهمترين واجبش،حفظ قدرت است کمی خنده دار به نظر می رسد.

در طول اين دهه،آمريکايی ها سعی کردند که با تنگ کردن حلقه تحريم،ايران را به زانو در آورند.آنها بارها وبارها چه بصورت بيانيه های مستقل،و چه در غالب اعمل نفوذ در کميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد وساير سازمان های حقوق بشر،نقض مکرر اين حقوق را محکوم وجهان را متوجه تمايلات نظامی غير متعارف ايران کردند.که البته تاثير زيادی نداشت؛زيرا اصولا تهران اين بيانيه ها را دخالت آشکار در اعمال حاکميت ملی می دانست.

در طول اين دهه،به رغم اعراب،مواضع ملايان اصولگرا نسبت به اسرائيل وروند صلح خاورميانه تغييری نکرد،بطوريکه حتی مردم ايران به مرور نسبت به آن بد بين شدند.زيرا اين حمايت ها در حقيقت تلاشی بود برای کاستن از فشارهای فزاينده بين المللی و پوشش کاستی ها داخلی.

هزاره جديد،مليتاريسم يا گفتگوی تمدنها!

دهه نود در حالی داشت به پايان خود نزديک می شد که مقامات نه تنها تهران درک درستی از اقتضائات آن پيدا نکردند،بلکه حتی سر ستيز با دستاورد های آن داشتند.

نسلی که انقلاب اسلامی را درک نکرده بود،علاقه داشت تا با تمام وجود از مواهب زندگی غربی استفاده کند.اين نسل که با فشار چند کليد به جامعه جهانی وارد می شد،نمی توانست از «دشمن» چيزی بفهمد!و روحانيون تندرو تنها وقتی خطر را حس کردند که محمد خاتمی وارد کاخ رياست جمهوری شد و دو سال بعد دانشجويان در خيابان ها به کمتر از سقوط رژيم اسلامی فکر نمی کردند.

ايران با گفتگوی تمدن ها وسياست «تنش زاديي»به سوی هزاره جديد شتافت والبته جهان هم استقبلال درخور توجهی از آن کرد.آيا ايرانی ها می خواهند از پيله انزوا خارج شوند؟آيا اين قلعه انرژی،در مرکز هارتلند می خواهد بازيگر مهمی باشد؟آيا راديکالها از دو دهه ياغی گری خسته شده اند؟آيا آنها می خواهند قواعد بازی را منصفانه بپذيرند؟اين ها سوالهايی بود که جامعه جهانی به سرعت جواب آن را پيدا کرد.

زيرا به مجرد اينکه محمد خاتمی عازم دياری می شد تا پيام صلح ودوستی ايران را به گوش جامعه بين الملل برساند،کودتايی ايران را تکان می داد.فشارها آن قدر افزايش يافت،به حدی که تعداد مهاجرت چند برابر گشت و اين افزايش در حقيقت بازتاب حرارت جهنم اصولگرايان مسلمان بود...

گره خوردن برج های مرکز تجارت جهانی،با پرندگان مرگ اهدائی اصولگرايان القاعده،جهان را وارد عصر ميليتاريسم کرد.دوره ای که ابرقدرت بی بديل جهان به خود حق می دهد،آنطور که می خواهد از پس مسئوليت هايش برآيد.

در اين عصر،ارزش های شناخته شده کم کم رنگ می بازد و قدرت حرف آخر را به کرسی می نشاند؛تبعا برای رسيدن به چنين حالتی حتی سازمان ملل هم بی ارزش می شود.منطق اين دوره اين است:يا از مائيد يا برما،يا در محفل فرشتگانيد،يا در محور شياطين.اين دقيقا منطقی ست که حکومت اسلامی بيست سال آن را چه در داخل وچه در خارج اعمال کرده است.اين دگرگونی و انقلاب در مناسبات بين المللی آنقدر سريع و خشن رخ می نمايد که بسياری بدون مقاومتی بدان تن در می دهند؛اما روحانيون تهران غافل از وسعت چنين تحولی،به سرعت به جبهه شياطين وشروران می پيوندند.

آمريکايی ها هم طرح جديدی در می اندازند:بايد برای خشکاندن ريشه تروريسم ،سراغ لانه مار،يعنی زادگاه تروريستها را گرفت.هر چه هست بايد آن را در همين خاورميانه جست.

پس پله اول،طالبان و خانه آنها افغانستان بود.جزيره ای از جامعه سده شش ميلادی،در دوره طلايی مدرنيته.

ايرانيها گرچه سنگ طالبان(البته منظور همان مردم مظلوم افغانستان است!) را به سينه می زدند،اما تنها ترس از برتری نظامی،همسايه چموش را از حمله به کشورمان بازمی داشت.ضمن اينکه ايرانيها هم دوست نداشتند تا با مداخله نظامی،کشور را وارد جنگی ديگر کنند والبته با پاکستان وعربستان درگير شوند.

تبلور چنين حالتی پس قتل عام دیپلماتهای ايرانی عينيت يافت که رژيم اسلامی تنها به يک مانور نظامی در مرز های شرقی کشور بسنده کرد.

در حالی که در محافل رسمی سخن از ويتنام ديگر می رفت،يانکی ها در کمتر از يک ماه خلافت طالبان را برانداختند و بر ويرانه های آن پايه های دموکراسی را علم کردند.آن چه کارشناسان دولتی را از واقعيات دور می ساخت،غفلت آنها از انقلابی بود که در دهه نود ميلادی تمام ارکان ارتش ايالات متحده را تکان داد؛انقلاب فن آوری حتی به آمريکايی ها اين امکان را می داد که بتوانند بدون تلفات زياد،سرزمين ويت کنگ ها را تصرف کنند.(البته تکنولوژی اين ايراد بزرگ را دارد که نمی تواند آمريکايی ها را به عقب برگرداند)

مرحله بعدی،فرمانروايی صدام حسين بود.گرگ پيری که تحريم ها بيش از حد رنجورش کرد.گرچه اهداف زيادی برای اين اقدام آمريکا بر شمرده شده که بسياری از آنها معقول وقابل دفاع به نظر می سد،اما حداقل خاصيت چنين عملياتی،سوق دادن خاورميانه بسوی ثبات بيشتر است.ضمن اينکه کشور ثروتمندی چون عراق با لباس دموکراسی غربی،می تواند برای بسياری از جوانان عرب الهام بخش باشد و توجه آنها را از القاعده منحرف کند.

بر همگان واضح بود که حکومت شديدا سکولار صدام حسين نمی تواند با اسامه بن لادن خشکه مقدس رابطه ای برقرار کند.همچنين صدام نه تنها برای دنيا،بلکه حتی برای همسايگانش هم بی خطر بود وگروه هانس بليکس بر اين حقيقت آشکار صحه گذاشت.

گرچه صدام بازرسی ها را صادقانه پذيرفت و يا با آن نمايش مسخره به خودش صد درصد رای مثبت داد،اما او قبر حکومتش را وقتی کند که گروه ريچارد باتلر را چند سال قبل بيرون کرد.وقتی که کويت را به سرزمينش ضميمه کرد و وقتی که انتفاضه مردمش را سرکوب کرد و هزاران هزار نفر را زير خاک فرستاد.

در اين محشر،حکومت اسلامی نه تنها سياست بی طرفی فعال پيشه نکرد،بلکه تصميم گرفت خودش را به حزب بعث(يا همان مردم رنج ديده عراق) بفروشد و ننگ بيافريند.سلاحهای کشتار جمعی معهود در عراق يافته نشد،اما قبرهايی که دهان باز کردند،توانستند تا حدودی فلسفه اين جنگ را توجيه کنند.عراقی ها استنشاق در هوای آزادی را به هر چيز ديگری ترجيح می دادند.

و دست آخر ايران وسوريه؛اين دو کشور شايد از موانع مهم اجرای نقشه راه باشند.ارعاب،انزوا وشايد در نهايت حذف،گزينه هايی هستند که ارتباط نزديکی با يکديگر دارند.

سوريه مهره ناقابلی ست؛پس بايد پيام را توسط چند بمب نزديک پايتخت رها کرد ولی ايران...

از آنجايی که شروع جنگ وگشودن جبهه ديگر ريسک بزرگی ست،پس بايد تا آنجا که می توان ايران را منفعل ومنفور کرد.بنابرين ائتلاف جهانی بايد بر اساس يک منطق همه گير واستوار بنا نهاده شود:شر ترين حکومت جهان،نبايد به تسليحاتی دست پيدا کند که استفاده از آن در عرف بين الملل نهايت شرارت محسوب می شود!

آمريکايی ها سعی کردند با اطلاعات پراکنده خود،عمق خطر را برای جامعه بين الملل به نمايش بگذارند.به خصوص اينکه ايران هم با پرده پوشی وتناقض گوئی هايش به اين حدس و گمان ها دامن می زد...

پس بايد گفت که بيانيه غير طبيعی وغير عرفی آژانس در حقيقت ماحصل نگرانی ها وحساسيت هائبست که نظام جمهوری اسلامی خود در ايجاد نقش اساسی داشته است.

به عبارتی شمشيری که امروز دست جنگ طلبان واشنگتن است،در تهران ساخته شده...

از تهران تا برلن،از رنجی که می کشيم...

حضور زودتر از موعد سه وزير خارجه آلمان،فرانسه(محور اروپای قديم)و انگلستان(همپيمان سنتی امريکا)در سعدآباد و بيانيه ای که در حضور جهانيان صادر شد،نمايش انصافا تحسين برانگيزی بود؛بطوريکه رژيم اسلامی اميدوار است که با تمسک بدان بتواند جلوي«بهانه گيری»های بيشتر آمريکا واسرائيل را بگيرد.

اما از بيست ونهم مهر،تا بيست ونهم آبان،يعنی موعد گزارش البرادعی به شورای حکام،يک ماه تمام وقت مانده است که می تواند آبستن حوادث زيادی باشد.از آنجا که ايران توانسته به ميوه ممنوعه دست پيدا کند،پس هر اهمالی می تواند بحران ساز باشد.بحرانی که با چند مصاحبه تلوزيونی وچند تکذيبيه،بر حسب عادت رفع نمی شود.

آنچه مدنظر آمريکاست،لغزشی ست که ايران را به سمت شورای امنيت سازمان ملل متحد سوق دهد.و تحريم های سازمان ملل می تواند مانع فروش نفت ايران وخريد کالاهای ضروری وارداتی شود.

بنابرين،منبع در آمد اصلی دولت قطع و سرمايه گذاری متوقف می شود.پول ملی از ارزش ساقط می گردد وظرف چند ماه اقتصاد بيمار جمهوری اسلامی مضمحل می شود.

بدون شک،ديگر در آن زمان نمی توان بدون توقع امتياز پای ميز مذاکره نشست.بعيد نيست که پس از فروپاشی اقتصاد ايران،آمريکا بدون جنگ به هدف اصليش نيل پيدا کند:يعنی فروپاشی حکومت اسلامی،بدون دخالت نظامی توسط مردم!

تمام تصميمات تاکنون بصورت هيئتی ومحفلی توسط مقامات ارشد حکومتی گرفته شده وهيچ يک از گروه های سياسی(بنا به وزن سياسيشان)در آن دخالتی نداشته اند و انتساب حسن روحانی به عنوان طرف ايرانی ،با «اختيارات ويژه» مويد همين حقيقت تلخ است.

امروز ايران زير نگاه تيز بين نمايندگان مجلسين آمريکا وهمپيمانان صليبی آنها در کاخ سفيد وپنتاگون قرار دارد.جالب است که بدانيد،بسياری از اين نمايندگان يهودی که تا ديروز بصورت لابی اعمال نفوذ می کردند،امروز به عنوان نماينده در راهروهای کنگره وسنا قدم می زنند.نتيجه اين است:
درست پس از پايان مذاکرات وزرا خارجه و دبير شورای امنيت ملی،يوشکا فيشر وزير خارجه آلمان به سمت برلين شتافت تا به استقبال سيلون شالوم،همتای اسرائليش برود.
محور مذاکرات برلين-تل آويو،نتايج سفر تهران بود...

يک هديه؛به کام در، براي ديوار!

وقتی خبر دريافت جايره نوبل را شنيدم به سرعت يادداشتی نوشتم وبرای اعضا تحريريه سياه وسپيد فرستادم.اما نوشته وقتی دستشان رسيد که چند ساعتی از انتشار شماره چهاردهم می گذشت.در اين دو هفته مطالب زيادی درمورد اهدا اين جايزه وتبعات آن شنيده ايد و خوانده ايد.همه چيز طبق انتظار پيش رفت؛هم مردم وهم تماميت خواهان.

اما آنچه عجيب بود،اظهارات محمد خاتمی رئيس جهور بود که بهتر است آن را گزافه گوئی بخوانيم.سخنان رئيس جمهور در حالی مطرح شد که اصلاحطلبی دولتی در قالب قانون اساسی فعلی هر روز به پايان خود نزديک می شود و تاکنون تمام مجموعه دوم خرداد به محبوبيت شخص رئيس جمهور وابسته بوده است.و همانطور که انتظار هم می رفت،بيش از هر کس نمايندگان مجلس از اين بيانات نابهنگام بر آشفتند.در حاليکه بی اغراق وبدون توجه به احساسات مقطعی بايد گفت،اين جايزه از اين پتانسيل برخوردارست که الهام بخش مردم برای تحرکات اجتماعی جدی تر باشد.ضمن اينکه آقای رئيس جمهور توجه نداشتند که ايشان رئيس کشوری هستند که هر کس مجاز است با کودکان هر کاری که دلش خواست بکند،پس دم زدن از حقوق کودکان فلسطينی موضوعی ست خارج از بحث.

در طول اين دو هفته محافظه کاران به کرات مشابه حرف های رئيس جمهور را در تريبون هايشان تکرار کردند وتلاش دفتر ايشان،در کاستن از ابعاد منفی آن بی نتيج ماند.پس می شود گفت که محمد خاتمی،در هر اتفاق نابهنجاری که برای خانم عبادی واقع شود،شريک جرم خواهند بود.
منتظر دسامبر خواهيم ماند...

به هر حال گرچه اين يادداشت دو هفته پيش نوشته شده،اما احتمالا توجه به آن خالی از لطف نيست:

بعد از ظهر خنک پاييز و خيابانهاي خلوت يک عصر جمعه تهران.همه جا بد سليقه تزئين شده وچراغها در آن گرگ وميش آسمان عجب جلوه اي دارند!خبري در يک پايگاه اينترنتي که چند ساعتي ست ذهنم را خراش مي دهد:
پاپ اعظم خودش را براي دريافت جايزه صلح نوبل آماده مي کند!شانس پاپ يک از دو ست.بخت واتس لاو هاول يک از هشت،لولا داسيلوا يک از چهارده وکرزي افغاني يک از بيست وپنج...

خيلي هم دور از انتظار نيست.پيرمرد مريض که هر روز به روز واقعه اش نزديک مي شود،اين روزها بسيار دم از صلح مي زند وبا آنکه از سفر منع شده فعاليت هاي زيادي را آغاز کرده.اعتبار يادگار نوبل باعث شده تا همه چيز را ناديده بگيرد وخطرها را به جان بخرد. حتي ايام مشرف به جنگ هم انقدر فعال نبود که امروز...

به ياد مي آورم آن روزهاي سرد ژانويه وفوريه را که فعالان ضد جنگ آن نمايش با شکوه را در خيابانهاي سرد به راه انداختند وبه خودپرستي نه گفتند...

آن دخترک آمريکايي که زير بولدوزر يک صهيونيست،شمع وجودش خاموش شد و کسي نبود تا ازو «جسيکا لينچي» بسازد...

به ياد سپر انساني که امروز مقر عرفات را دربر گرفته تا از صلح پاسداري کند... و دهها چهره ديگر که به نوبل واقعا احتياج دارند.

و به ياد هاشم آغاجري که نمي تواند همچون رهبر کاتوليکها،با آن هيبت فاخر،دور کشورش بچرخد واز صلح وآزادي بگويد...انگار رسم شده که در اين چند سال،اين مهمترين افتخار بشر در اختيار اهل قدرت باشد که پشت هر خنده شان طمعي کمين کرده است.

وياد مي کنم همين چند روز پيش را که شايعه از دست رفتن سازگارا چه آتشي برجان آزادي خواهان افکند وچه ياس هايي را که به نفرت تبديل کرد.

به اين فکر مي کنم که در اين روزهاي بن بست،جنبش اصلاحطلبي ايران چه نياز مبري به اين جايزه وحتي جايزه ساخارف دارد!؟!

به خانه مي رسم؛تصميم مي گيرم تا با سرکي که در شبکه جهاني مي کشم،تمام شک هايم را به يقين تبديل کنم.اما تمام پايگاه هاي خبري پر است از حادثه اي که مرا در جايم ميخکوب مي کند:
عبادي،وکيل ايراني،برنده جايزه صلح نوبل شد!

صفحه را چند بار بالا وپائين مي کنم تا فراموش کنم که پشتم سرد شده ونفسم تنگ.انگار من جايزه را برده ام!اين حس چقدر آشناست؟يا آن روز مي افتم که خبر پيروزي مردم را در آن حماسه خرداد شنيدم.همين حس بود نه؟واز آن خرداد تا اين مهر چقدر فاصله است؟

پس نوبت گوشي تلفن است که بايد خوشحالي را بين دوستان تقسيم کند.اما وقتي خبر را مي دهم،نا خودآگاه از قيد احتمالا استفاده مي کنم تا ناباوريم بر خودم تابت شود.

روي وب جشني در ميان ايرانيان برپاست وهمه به هم تبريک مي گويند،شايد آنها هم خود را در اين افتخار سهيم مي دانند وبدان مي بالند؟آنهاسالهاست که در التهاب رسيدن به يک پيروزي حتي موقتي مي سوزند.

پوينده،مختاري،فروهردواني،سيرجاني و...در خاطرم مي گذرند؛اي کاش آنها هم مي توانستند در اين شادي باشند!

تماميت خواهان هم در رسانه هايشان-که به بودجه لايزال ملت وابسته است-سعي کرده اند که کلماتي را از عصبانيت برانند واين گران بها هديه را بي اعتبار جلوه دهند!

و در آن سوي دنيا،کساني هم صدا با اينها معترضند که چرا جايزه امسال نصيب پاپ رنجورشان نشده؟اما تمام نظرسنجي ها تصميم اعضا آکادمي را تصديق مي کند.

به اين مي انديشم که اهدا جايزه به چنين شخصيتي چقدر به جا بوده است:
آزاد زني که همچون زرافشان و رهامي خواست با جانش بازي کند تا دست بي پناهي را بفشارد.

شجاع زني کهمبارزه پر شوري را در کشوري آغاز کرده،که زنان از حقوق نابرابرشان رنج مي برند واصلا حقي براي کودکان به رسميت شناخته نشده است.

انساني که مدافع قانون است،در سرزميني که زني بي گناه به جرم وطن فروشي خونش پايمال مي شود وخوانخواهيش اسير نمايشي.پس حق دارد که به مبارزه اش«مغرور» باشد.

فکر کنم اعضا آکادمي شايد خواسته اند با انتخابشان کمي هم موجبات بازسازي روابط اسلام وغرب را فراهم کنند:«مي توان هم مسلمان بود وهم آزاده» حالا بسياري از مردم جهان که حتي نمي توانندتفاوت نام ايران وعراق را به خاطر تشابه بازشناسند،متوجه مبارزه وفداکاري هاي مردم ايران زمين خواهند شد.

پس درود بر اعضا آکادمي که جبهه جديدي را بروي تماميت خواهان گشودند!و مگر نه اينکه آلفردنروژي،جايزه را براي براي پاسداران صلح وخدمتگذاران به بشریت پايه گذاري کرد؟

مي روم بيرون تا گشتي در خيابانهاي تاريک تهران بزنم.راديو را روشن مي کنم تا شايد چيزي بشنوم.گوينده اخبار راديو پيام از گاوي مي گويدکه در روستاي دور افتاده اي دوقلو زائيده است.جلوي خنده ام رانمي توانم بگيرم؛ياد گاوي مي افتم که قرار است آخر اکتبر...


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.