|
رویای شیرین
درنا کوزه گر
SiahSepid.com
بیست و پنج سال از انقلاب پرشکوهی که می رفت تا نهاد آزادی را در ایران پابرجا سازد و میهن ما را به راه توسعه و پیشرفت بازگرداند می گذرد . بیست و پنج سالی که هر روزش را با داغ دل شکستی از آن همه امید و آرزوی نسلی که انقلاب کرد به شب رساندیم و صبح باز انگار با سنگینی دلمردگی نسل ها و قرون و با رخوتی غریب خود را به دانشگاه ، محل کار و خیابانها کشاندیم تا باز چون ارواحی بی هدف لابلای جنازه های دیگر پرسه بزنیم و باز شب هنگام به همراه کابوسهای خود به خانه بازگردیم تا دمی در خود پنهان شویم.
حاصل این افسردگی مزمن در نسلی که بار اصلی تکاپوی جامعه را بردوش دارد چیزی جز عصیانهای گاه به گاه و البته عقب نشینی ها ی دم به دم نیست. اما تنها این نسل نیست که به خاموشی و خیالبافی دل خوش کرده است ، دو نسل پیشتر از او یعنی نسلی که در جریان انقلاب سال پنجاه و هفت نیز دیرتر از همه به میدان آمد و زودتر از همه از میدان عقب نشست و نسل انقلاب را در برابر غارت و یغمای دزدان انقلاب مردم تنها گذاشت نیز همواره در گوش این نسل جوان آیه یاس می خوانند !
به عبارت دیگر سعی می کند تا امید بستن خود به ناجیان ناگهانی را به نسل جوان نیز سرایت دهد ،نسلی که آن چنان در منگنه زندگی در جمهوری اسلامی که ابتدایی ترین حقوق آنها را نیز سلب کرده است ، اسیر شده است که به اندازه کافی پریشان و گاه سردرگم هست.
پس آسانترین راه انفعال و خیالبافی ست، زمانی که خاتمی به صحنه آمد ، برخی از روشنفکران نسبتا مجاز و نشریاتی که نفوذی در نسل جوان دارای تحصیلات بالاتر بودند چنان هیاهویی برای خاتمی به راه انداختند که طبیعتا هر صدای مخالف و هر ندای هشداری را هم خاموش ساختند.
بسیاری از کسانی که هم اکنون روی به خارج از کشور آورده اند، یا اکنون در کنج عزلت و یا حتی گوشه زندانهای دهشتناک جمهوری اسلامی با دریغ به فرصتهای از کف رفته می نگرند ؛زمانی خود از هواداران پر شور خاتمی بودند ، برایش ویژه نامه در می آوردند ، مصاحبه می کردند ، به دیدارش می رفتند و از وی یادگاری یا تسبیحی برای تبرک می گرفتند ، در وصفش شعر می سرودند و... هر آن چه که کیش شخصیت توام با پاسفیسم موعود خواهی این دسته از مردمان ،که از اتفاق بخش پرهیاهو ی روشنفکران مجاز و نیمه مجاز کشور را تشکیل می دادند، طلب می کرد.
اما سال به سال وضع بدتر از قبل شد ، روزنامه های همین طرفداران خاتمی را یکی بعد از دیگری توقیف کردند ، آنها را کتک زدند و انصار حزب الله آن چنان جسارتی یافت که به منازل روزنامه نگاران یکی پس از دیگری حمله می کرد ، آنها را می ربود و به اعترافات دروغین وامی داشت و سرانجام جنایاتی بی نظیر مانند شبیخون به کوی دانشگاه را رقم زدند . ترور گسترده ، ربودن و به قتل رساندن نویسندگان و فعالان سیاسی و سرانجام شلیک به مغزتئوریسین اصلی اصلاحات، در کنار زندانی کردن همین یاران پیشین سبب شد تا توهم و رویای شیرین امید بستن به خاتمی نه تنها نزد مردم و به ویژه نسل جوان بلکه حلقه یاران بخت برگشته وی نیز رنگ ببازد.و آنها را مایوس و گاه خشمگین از سکوت نجات دهنده ای که جز لبخند و سکوت حرفی برای گرفتن نداشت،سازد.
اگر چه خاتمی توانست در دور دوم انتخابات به ضرب اشک و بغض و ناله و با وعده تحقق وعده های پیشین نیز بار دیگر بر کرسی ریاست جمهوری تکیه بزند اما خیلی زود نسل جوان سرخورده علیه وی سر برداشت ، زیرا به سرعت دریافت که از این ناجی جز لبخند و گاه اشک و ناله چیزی نباید انتظار داشت ، پس نسل پیشتر به جستجو برآمد تا ناجی دیگری خلق کند،تلویزیونهای نوظهور لوس آنجلسی نیز در این میان به مدد آمدند و شاهزاده ای را که تا دیروز به کار تجارت و تفریح خود سرگرم بود با هزار ترفند و شگرد به میدان کشاندند تا نقش ناجی جدید را بازی کند ، ناجی ی که بار دیگر قرار بود نه از طریق یک تحول اجتماعی بلکه با کودتا و به یاری سرنیزه سربازان آمریکایی که این بار دور تا دور ایران را در محاصره داشتند به تاج و تخت بر باد رفته اش دست یابد و لابد پس از آن به مطالبات اجتماعی پاسخ گوید!
اما مشکل اینجا بود که این ناجی تازه برای بسیاری از جوانان تحصیل کرده تر که اصولا نه از نظام سلطنتی اسلامی و نه سلطنتی مشروطه دلخوشی نداشتند، جذاب نبود.
پس به ناجی دیگری نیاز بود تا با خیال راحت ،رسالت آزاد کردن و آباد ساختن کشور را بر دوش های صبورش گذاشت و طبقه متوسط و مرفه را به زندگی روزمره مشغول کرد.
و چه زود این ناجی باز هم از پاریس و با هواپیما سر رسید!
و شگفتا باز همان کسانی که زخم طرفداری از خاتمی را در جان خود داشتند ،چنان هیاهویی برای شیرین عبادی راه انداختند که باز صدای مخالفان را در این هیاهو خاموش کردند.
شیرین عبادی ناگهان شد منجی موعود ، نسل جوان کم حوصله شروع کرد به زمینه چینی برای کشاندن ناجی به میدان مخالفت و چانه زنی برای تفویض بی هزینه قدرت به شیرین عبادی ، یکی برایش توماری جمع کرد که رئیس جمهور شود ( و البته دوست نفر بیشتر امضایش نکردند) ، یکی برایش شعر گفت ، یکی کلیپ درست کرد و انبوه طرفدارانش در مقالات خود از شیرین عبادی چنان رهبری ساختند که گویی ناگهان از آسمان نازل شده است !
اما به تدریج که هیاهو کمتر شد ، حرفهای خود این ناجی تازه بیشتر شنیده شد ، حرفهایی که چون آبی بر آتش شور و علاقه خیل طرفداران یکرویه اش شد و به زودی معلوم شد که این ناجی از راه رسیده نیز در نهایت همان خاتمی با سیمایی مدرن تر است.
پس بار دیگر شبکه های تلویزیونی فارسی زبان به نصیحت گشودند و تلاش کردند تا این ناجی تازه اشان را در کنار شاهزاده دلبندشان به میانه بیندازند ، احزاب و گروههای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی یکی پس از دیگری از طرفداری از شیرین عبادی اعلام برائت کردند و طرفدارانش یکی یکی مهر خاموشی بر لب زدند.
اما حکایت همچنان باقی ست. برای موعود خواهی ناجی خیالی که قرار است از راه برسد شاید هنوز فرصتی به خلق ناجی های تازه ( مانند ورثه رهبر سابق پناهنده به آمریکا!) و در عین حال کمدی/ تراژیک دیگری نیز هست اما سرانجام این بخش از نسل جوان نیز که گرفتار انفعال و مسیانیسم بدوی شده اند نیز به زودی درخواهند یافت که چاره ای جز آن ندارند که برای بقای خود و برای دستیابی به مطالبات خود وارد میدان شوند و البته که این میدان ، همان میدانی ست که نسل سال پنجاه و هفت واردش شد ، سرشار از خطر و ریسک .
اما اگر این بار نسل جوان به درستی درک کند که نباید منتظر ناجی ی باشد که با هواپیما و از غرب برایش سر برسد خود وظیفه اش را به طور کامل انجام خواهد داد و مانع از شکست دستاوری می شود که هزاران هزار نفر به امید آن جان باخته اند.
باید نسل جوان را آگاه ساخت که هیچ نجات دهنده ای در راه نیست ، اینک یا تسلیم یا خروش، یا مرگ یا زندگی!
|