|
خورشيد او غروب کرد
فرشيد شادنيا
SiahSepid.com
چنان به سیگارش زل زده بود که صدای زنگ تلفن را نشنید ، خاکستر سیگار خیلی بلند شده بود ، هر لحظه ممکن بود که بیافتد ، سرخی سر سیگار را خیلی دوست داشت ، دلش میخواست ساعتها به آن خیره شود ، ازتماشای سیگار روشن هیچوقت خسته نمیشد.
از وقتی دیگر سر کار نمیرود ، کارش این شده است که کتاب های قدیمی را مرور کند، خطهایی که قبلا در کتاب کشیده است را پررنگ تر کند و آن را در گوشه ای از اتاق بیاندازد . آخرین بارکه جاسیگاری پرشده بود دیگر آن را خالی نکرده بود ، نگاهی به اطرافش انداخت ، همه جا خاکستر بود ، درون لیوان ، روی کتابها ، روی میز تحریر ، کف اتاق .
در و دیوارش پر شده بود از نوشته ها ، پوسترها و اشیاء عجیب و غریب ، مثل یک میله آهنی که آن را به شکل یک داس خم کرده بود ، یک کوله پشتی خاکی رنگ ، یک یونولیت سوراخ سوراخ .
گاهی به سراغ دفتر شعرش میرفت ، شعرهای قدیمی اش را میخواند و هنوز تمام نشده ورق آن را میکند و با سیگار همیشه روشنش آن زا میسوزاند . شعرهایی که روزی به آنها افتخار میکرد، به یاد روزهایی میافتاد که در شب شعرهای دوران دانشجویی آنها را میخواند و همه به به ، چه چه میکردند ! همیشه وقتی یاد آن روزها میافتاد لبخند تلخی میزد وبه خودش میگفت : احمق !
گاهی به یاد دوران دانشگاه میافتاد ، اسم بعضی ها یادش بود ، اما چهره آنها را فراموش کرده بود . دیگر هیچ عکسی هم از آن دوران نداشت ، عکسها هم یکی پس از دیگری سوزانده شده بودند .
معمولا در خانه بود ، مخصوصا از وقتی که سوپرمارکت سرکوچه، تلفنی هم اجناس خود را میفروخت ، کافی بود به او زنگ بزنی و سفارش بدهی ، ده دقیقه دیگر شاگرد مغازه که پسر 12 ساله افغانی بود ، با اجناس به درخانه میامد .
گاهی بیرون میرفت ، اما معمولا نیمه های شب بود، معمولا وقتی بیرون میرفت که بیش از حد سیگار میکشید و سرفه های مداوم او را کلافه کرده بود . اما هوای آزاد هم مثل بقیه چیزهایی که در بیرون از خانه میدید برایش چندان جذاب نبود ، معمولا خیلی زود به خانه بر میگشت . فقط یکبار حدود دوساعت در یک پارک مانده بود ، هنوز آن شب را به خاطر دارد ، هوا خیلی سرد بود ، داشت شعرهای " لورکا " را زیر لب زمزمه میکرد و سیگار میکشید . به یک پارک در نزدیکی های خانه اش رسیده بود، آوازپسربچه ای که صدای زیبای یک ویولن هم آن را همراهی میکرد ، توجهش را جلب کرد ، همینطور که سیگار میکشید به طرف صدا رفت ، وقتی نزدیک شد 2 پسر بچه دوقلو را دید ، کمی توجه کرد و فهمید آنکه ویولن میزند ، نابینا و آنکه آواز میخواند ، ناشنوا است . نگاهی به اطراف کرد ، هیچ کس دیگری را ندید _ البته در این سرما بعید هم نبود _ ، با خیال راحت برروی نیمکت پارک که نزدیک آن دو پسر بود نشست . سیگار دیگری را روشن کرد ، آنکه ویولن میزد و ناشنوا بود، او را دید و به احترامش سری تکان داد ، و آهنگ را عوض کرد ، یا به همین دلیل یا به علت صدای فندک ، آن پسر که آواز میخواند هم فهمید که او آنجاست ، آوازش را قطع کرد و گفت : " خوش آمدید " ، بعد او هم آوازش را عوض کرد ، همینطور که صدای ویلون به گوش میرسید ، او هم میخواند :
" روزهای آفتابی ات به پایان خواهند رسید ،
ای که به خورشید خیره شده ای ،
چه در بیابان باشی ، چه بر عرصه کشتی های شناور ،
چه در ساحل دراز کشیده باشی ، چه به دنبال یک لقمه نان ، پرسه بزنی ،
روزهای آفتابی ات به پایان خواهندرسید ،
به خورشیدی خیره شو ، که غروب نکند . "
یادش میامد که به آن دو پسر پولی داد و از آنها خواست که این آهنگ را بارها و بارها تکرار کنند ، باشروع آهنگ ، سیگارش را روشن میکرد ، و پایان آهنگ ، شروع دیگری بود ، برای سیگاری دیگر . تا اینکه ناگهان صدای ویولن و پس از آن صدای آواز قطع شد . آن یکی که ناشنوابود اما میتوانست ببیند ، جعبه ویولن رااز روی زمین برداشت و دست دیگری را گرفت و به سرعت فرار کردند ، بعد از اندکی هم ماشین شهرداری با سرعت زیاد به دنبال آنهارفت .
دیگر درشبهای بعد ، اثری از آن دو پسر نبود ، احتمالا مامورین شهرداری آنها را بازداشت کرده بودند ، اما هنوز شعری که پسرک میخواند در گوش او جاری بود :
" روزهای آفتابی ات به پایان خواهند رسید ،
ای که ... " .
☼☼☼
سرفه شدیدی کرد ، خاکستر سیگار تحت تاثیر تکانی که او خورد ، به زمین ریخت . معطل نکرد ، بدون اینکه که سرش را برگرداند از پاکت پشت سرش سیگاری در آورد و آن را روشن کرد ، یک پک به آن زد و بعد دوباره به آن خیره شد .
به یاد یکی از داستانهایش افتاد ، که در آن پسری با دختری به نام " رُز " ارتباط داشت ، پسر اینقدر غرق در مشکلات خود بود که دختر از او خسته شد ، هر چند تا آخرین لحظه به او میگفت " دوستت دارم" ، حتی موقع وداع " !
بارها به این فکر کرده بود که تقصیر چه کسی بوده است ؟ پسر یا رُز ؟ اما هر بار به این جواب رسید بود : پسر !
این بار هم مثل دفعات قبل به آین نتیجه رسیدکه مقصر پسر است ، با خنده ای تلخ گفت :
" احمق " !
شدیدا به آن پسر احساس نزدیکی میکرد ، فکر میکرد اگر روزی با دختری به نام " رُز " دوست میشد ، بعد از 8 ماه ، دختر بدون شک از مشکلات و درگیری های او خسته میشد و هنگام وداع به او میگفت : " دوستت دارم " . !
در همین فکر ها بودکه قبلش به شدت درد گرفت ، دکتر به او بارهاسفارش کرده بود به علت بالا بودن کلسترول خونش از مصرف سیگار و مشروبات الکی خودداری کند ،اما زندگی در این شرایط ، هیچوقت برایش آنقدر لذتبخش نبوده است که موقع مصرف سیگار یا مشروب حتی توصیه دکتر را به خاطر بیاورد ، چه برسد به اینکه بخواهد به آن عمل کند.
اما اینبار درد خیلی شدید شد ، دست چپش کم کم بی حس شد، چشمانش سیاهی میرفت ، پنجه نیمه باز ، بافشار باد ، کاملا باز شدو به بادسردی به درون وزید . سیگار هنوز در دستش بود ، نگاهی به آن انداخت ، به انتهارسیده بود، دست راستش را به سختی به پاکت رساند ، اما پاکت خالی بود.
پنجره که باز شد ، صداهای کوچه ، به اتاق همیشه ساکت او هجوم آوردند ، صدای ماشین ها ، صدای دوره گرد ها، صدای باز و بسته شدن در مغازه ها ، و صدای آواز پسرک ، که بلافاصله با یک ویولن همراهی شد ، پسرک میخواند :
" روزهای آفتابی ات به پایان خواهند رسید ،
ای که به خورشید خیره شده ای ،
چه در بیابان باشی ، چه بر عرصه کشتی های شناور ،
چه در ساحل دراز کشیده باشی ، چه به دنبال یک لقمه نان ، پرسه بزنی ،
روزهای آفتابی ات به پایان خواهندرسید ،
به خورشیدی خیره شو ، که غروب نکند . "
نگاهی به سیگار انداخت ، به زودی خاکسترش به پایان میرسید ، درد قلبش شدت یافت ، دست چپش تقریبا بی حس شده بود ، به سختی سیگار را به دست راست داد و آن را به لبانش نزدیک کرد و یک پُک به آن زد ، و بعد دستش را به سختی پائین آورد ، حس میکرد ضربان قلبش بسیار کندو نامنظم شده است ، به سیگار نگاهی کرد ، میخواست منتظر سقوط خاکستر آن شود ، اما انتظارش ، خیلی طولانی مدت نبود ، خاکستر سیگار ، به زمین ریخت ، افسوس که دیر فهمید ، خورشیدش ، غروب را انتظار میکشیده است " .
|