|
پدرم کتک خورد
علی اکبر کرمانی نژاد
SiahSepid.com
شب بود هوا تاریک بود چراغ برق ، مثل نور چراغ موشو ، زیر بادی که نبود خم وراست می شد . توی جو نشسته بودیم . خواهرم از سایه ها که کج و کوله می شدند ، می ترسید .می گفت «جن ن»می گفت «لشکر جنا میخوان حمله کنن »
می خندیدم وصدایم را کلفت میکردم واز ته گلو می گفتم «بو»و او جیغ میزد ودعوام میکرد .
اتوبوس آمده بود .می بایست سوار شویم .÷درم همیشه من وخواهرم را ،موقع سوار شدن می فرستاد جلو و میگفت
«شما کوچکوئین ،از وسط دست و÷ای مردا برین جلو ،جا بگیرین»
÷درم توی معدن کار میکرد .وآنجا فقط یک اتوبوس داشت وهزار تا کا رگر .هزار تا مرد که پنج شنبه جمعه ها می خواستند بروند وبه زن وبچه ها شان سر بزنند .کارمندها راحت بودند .آنها دو اتوبوس داشتند ،تازه کم هم بودند .راننده می رفت بالا واسمها یشان را می خواند وآنها یکی یکی وبعد از چند دقیقه سوار می شدند .پدرم می گفت «ای دخترو از تو زبر وزرنگ تره .نگا ش کن .اولین نفریه که می ره بالا »
حرصم می گرفت .می خواستم بزنمش ،درسته که او اول از همه می رفت بالا و جا می گرفت ولی چطوری ؟
التماس میکرد .دروغکی جیغ میزد .گریه میکرد.من که نمی توانستم .من فقط زور می زدم وآنها را هل می دادم
می رفتم جلو .
پدرم کتک خورده بود .
یکدفعه صدا بلند شد .خواهرم جیغ زد وسرش را توی سینه من گذاشت .«حمله کردن .دیدی»
حمله کرده بودند .پدرم دوید بیرون ،هزار تا جن،هزار تا غول،دیو ،دنبالش کرده بودند
پدرم مثل کلپکی 1 که دور تا دورش را آتش زده باا شیم ،به هر طرف که دوید ،راه بسته بود .دوره اش کرده بودند .کی یک چیزی گفت که حمله کردند .دستها یشان مثل بیل ،مثل کلنگ بالا می رفت وپائین می آمد .خواهرم گریه میکرد .می خواستم بروم کمکش .پایم را محکم چسبید وگفت«می ترسم ،کا کا نرو»
مردم می ترسیدند جلو بروند .فقط تما شا میکردند .پدرم اول هیچی نمی گفت .بعد فحش داد .از آن فحشا ئی که من
هیچوقت نشنیده بودم بگوید .بعد جیغ زد .دستها هنوز بالا و پایین می شدند .توی دلم فحششان دادم .به خواهرم هم
فحش دادم .و به مادرم که چرا یک دختر را همراه دو تا مرد فرستاده بود شهر.و خدا را شکر میکردم که خودش نیامد .
هر چه التماس کردم «دادا 2 بابا رٍ کشتن ،بذار برم کمکش»مگر گذاشت ..مگر ول میکرد .می گفت«تورم می زنن »
می گفت «اووخ من چکار کنم .من که راه خونه خاله ر بلد نیستم .اتوبوسم می ره ،هیشکی نیس به ننو3 خبر بده .اونم حیونا می خورنش ،یادت نیس»
یادم بود .پدرم اولین کسی بود که زن وبچه اش را به معدن آورده بود .دو تا چادر کنار رود خانه زده بود و تنهای تنها آنجا زندگی میکردیم .پد رم کتک خورده بود .آن شب که نه .آن شب نصف شب بود که مادرم دستم را گرفت و با شدت از رختخواب بیرون کشید ،دستم درد گرفت ،جیغ زدم،مادرم محل نگذاشت کشال کشا ل 4 از چادر کشیدتم بیرون .یکی هم زد توی سرم ،پدرم بیرون چادر ایستاده بود .
مهتاب بود .از سرما می لرزیدم .چیزی توی کوهها ،از پشت تخته سنگهای نزدیک چادر مثل بچه ای که ما لونش 5
بکنی تا گریه کند ،گریه میکرد .جیغ میزد ،ترسیدم .گریه ام قطع شد ،خودم را به پا های مادرم چسباندم .پدرم چوبش را بالای سرش برد وفریاد زد «نامردا ،کی اجیرتون کرده ؟چقدر؟من اگه حرفی زدم به نفع شما زدم .چرا قایم شدین ؟
چرا زن و بچه مو می ترسونین ؟بیا ین بیرون ،بیاین جلو ،یا میزنین یا می خورین.»
وقتی پدرم جیغ میزد آنها ساکت می شدند .آن وقت که پدرم ساکت می شد آنها جیغ می زدند .پدرم خسته شده بود .
اما نامردا خسته نمی شدند ،می زدند،میزدند،دستها یشان مثل دسته جوغن 6 بالا میرفت وپا ئین می آمد ،خواهرم گریه میکرد .میگفت «حالا چه جوری به ننو خبر بدیم .بابارٍ کی خاک میکنه ؟!»
حرصم گرفته بود .خون خونم را می خورد .مادرم میگفت«نگفتم نمی یام ،نگفتم ما تو شهریم ،امنه،پاسبان داره ،همسایه داره،مرد داره،» ماره میبری وسط کوه وبیابون چکار کنی ؟پدرم التماس میکرد دلم می خواست جیغ بزنم وزدم
«پاسبان،پا سبان!پس پاسبا نا کجاین؟همسا یه ها کجاین؟مردا چرا وایستادن تماشا می کنن ؟چرا هیشکی جلو نمیره ؟»
دلم می خواست گریه کنم .صدای مادرم را شنیدم که می گفت «مگر مرد گریه می کنه ؟!مرد باید مث سنگ باشه،مث آهن ،اگه مردا گریه کنن ،زنا دیگه باید برن خودشونو بکشن .»
«بکشن ،بکشن ،شما زنا به درد هیچ کاری غیر از گریه کردن نمی خورین ،فقط دس پا گیرین »
خودم را از چفت دستهای خواهرم بیرون کشیدم و فریاد زدم «پاسبان،پا سبان »همه نگاه کردند .وقتی دیدند من ساکتم و وقتی دیدند پاسبانی نیست .برگشتند و دوباره کتک خوردن پدرم را تماشا کردند .حرصم گرفت سنگی توی جو بود .آن را برداشتم می خواستم پرتش کنم .می خواستم بزنمش توی سر آنها ئیکه پدرم را می زدند .خواهرم دید .دوید جلو جیغ زد «سرشون خون می شه ،تورم می برن زندون »
دستم به سرش گرفت وسنگ به طرف آنها نرفت و به سر مرد قلچماق وکچلی که چهار تا هیکل پدرم را داشت و بی خیال تماشا میکرد ،خورد .مرد سرش را گرفت .برگشت ونگاهم کرد به طرفم آمد .آمدم بگریزم که خواهرم پیراهنم را گرفت وگفت«کا کا من می ترسم»
ایستادم ،سرش را توی بغلم گرفتم. مرد روبرویم ایستاد وگفت«توله سگ ،چرا سنگ می زنی ؟»
می خواستم بگویم «آقا،ما نمی خواستیم توی سر شما بزنیم،ما می خواستیم...»
که گوشم را گرفت ومالاند .دردم گرفت .آمدم جیغ بزنم ،یاد حرف مادرم افتادم «مرد که گریه نمیکنه،جیغ نمی زنه»
گوشم سوخت ،اشک توی چشمها یم جمع شد ،مرد با صدای کلفتش فحشم داد .می خواستم با لقد بزنم توی شکم گنده اش .پایم را بلند کردم .فهمید .محکم زد توی گوشم .چشمها یم برق زد .ماشینی توی گوشم بوق زد .
پدرم کتک خورده بود .
گریه تا وسط چشمها یم آمده بود .تا توی گلویم .گلویم می سوخت .چیزی مثل یک دو تومانی سکه توی حلقم گیر کرده بود و پائین نمی رفت .آنها ئیکه پدرم را می زدند خسته شدند .ولش کردند .
کسی گریه میکرد .صدایش مثل همان حیوانهای توی کوه بود .همه رفتند .دستها یشان را تکاندند وسوار اتوبوس شدند .رفتم جلو،خواهرم آمد .صدا صدای پدرم بود .گریه میکرد واشکهایش گلو له ،گلو له پائین می ریختند .خواهرم دوید توی بغلَش،پدرم بغلش کرد .او هم به گریه افتاد .می خواستم بروم جلو ،می خواستم دستم را روی شانه های لرزان پدرم بگذارم .می خواستم بهش بگویم اگر خواهرم نبود ،من هم به کمکش می رفتم .ولی او گریه میکرد .و مثل زنها اشکها یش می ریخت .یاد حرف مادرم افتادم «مردا نباید گریه کنن »
پایم را محکم به زمین زدم .می خواستم بروم که همان مردی که توی گوشم زده بود لیوان آبی برای پدرم آورد وپرسید «این پسر توئه »
پدرم سرش را تکان داد .مرد گفت«بچه بی ادبیه ،تربیتش کن«پدرم نه هیچی پرسید ونه هیچی گفت .محکم زد توی گوشم ،ایندفعه تریلی توی گوشم بوق زد .هیچی نگفتم و به خودم گفتم «مرد نباید گریه کند !»
|